سناریو
#سناریو
#دوپارتی
"پارت ۲"
(وقتی موقع ازدواجتون...)
*چند روز بعد از عروسی*
*ا.ت و لینو مانند یک کاپل عاشق واقعی کنار هم زندگی میکنند و الان ازدواجشون اجباری نیست بلکه عاشقانه است چون بعد از اون بوسه در روز عروسی باعث محبت در دل هر دوی آنها شده.*
لینوووو، من گشنمههه [با لحنی ناز گفت]
_بیا اینجا، برات چیز خوبی دارم [با پوزخند گفت]
*ا.ت روی بغل لینو نشست و لینو به او آبنبات داد که ا.ت برای تشکر کردن یک بوسه روی گونه او گذاشت که لینو لبخند زد و به همسرش نگاه کرد که داره آبنبات رو با حالتی ناز میخوره.*
*لینو پیشانی همسرش رو بوسید و ا.ت لبخند زد.*
اوم... لینو... [با تردید زمزمه کرد]
_چی شده؟ [با کنجکاوی پرسید]
من میخوام... مادر بشم... میشه بچه دار بشیم؟ [با خجالت گفت]
_معلومه... من... من منتظر بودم تا درموردش باهات صحبت کنم، بیا هر چه سریع تر بچه دار بشیم. [با اشتیاق لب زد]
*لینو بدون وقفه ا.ت رو براید استایل بغل کرد و به اتاق برد که هر دو خندیدند و وقتی وارد اتاق شدند در رو قفل کردند.*
*روز بعد*
*ساعت ۸ صبح*
*ا.ت بیدار شد و لینو رو خوابیده دید و آروم لبخند زد بعد بلند شد و بعد از انجام کارهاش به آشپزخونه رفت تا صبحونه درست کند که لینو از خواب بیدار شد.*
_ا.ت، من بغل میخوام [با ناله گفت]
بیا اینجا، خرگوش کوچولو [با لبخند گفت]
*لینو به آشپزخونه رفت و از پشت ا.ت رو بغل کرد که هر دو لبای همدیگر رو بوسیدند و به درست کردن صبحونه برگشتند.*
☆END☆
#دوپارتی
"پارت ۲"
(وقتی موقع ازدواجتون...)
*چند روز بعد از عروسی*
*ا.ت و لینو مانند یک کاپل عاشق واقعی کنار هم زندگی میکنند و الان ازدواجشون اجباری نیست بلکه عاشقانه است چون بعد از اون بوسه در روز عروسی باعث محبت در دل هر دوی آنها شده.*
لینوووو، من گشنمههه [با لحنی ناز گفت]
_بیا اینجا، برات چیز خوبی دارم [با پوزخند گفت]
*ا.ت روی بغل لینو نشست و لینو به او آبنبات داد که ا.ت برای تشکر کردن یک بوسه روی گونه او گذاشت که لینو لبخند زد و به همسرش نگاه کرد که داره آبنبات رو با حالتی ناز میخوره.*
*لینو پیشانی همسرش رو بوسید و ا.ت لبخند زد.*
اوم... لینو... [با تردید زمزمه کرد]
_چی شده؟ [با کنجکاوی پرسید]
من میخوام... مادر بشم... میشه بچه دار بشیم؟ [با خجالت گفت]
_معلومه... من... من منتظر بودم تا درموردش باهات صحبت کنم، بیا هر چه سریع تر بچه دار بشیم. [با اشتیاق لب زد]
*لینو بدون وقفه ا.ت رو براید استایل بغل کرد و به اتاق برد که هر دو خندیدند و وقتی وارد اتاق شدند در رو قفل کردند.*
*روز بعد*
*ساعت ۸ صبح*
*ا.ت بیدار شد و لینو رو خوابیده دید و آروم لبخند زد بعد بلند شد و بعد از انجام کارهاش به آشپزخونه رفت تا صبحونه درست کند که لینو از خواب بیدار شد.*
_ا.ت، من بغل میخوام [با ناله گفت]
بیا اینجا، خرگوش کوچولو [با لبخند گفت]
*لینو به آشپزخونه رفت و از پشت ا.ت رو بغل کرد که هر دو لبای همدیگر رو بوسیدند و به درست کردن صبحونه برگشتند.*
☆END☆
- ۶.۵k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط