𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑𝟒
شوگا چون کاناپهی کناری نشسته بود..
تقریباً تمام جملهها رو شنیده بود.
و از آون بدتر.. لحنِ وایولت را هم فهمیده بود..
شوگا سرش رو کمی به سمت وایولت چرخوند.
نه با عصبانیتِ پرسروصدا.
بدتر از اون.. با خونسردی.
و با همون صدای خشک و تیزش گفت..
شوگا: واقعاا سطح آدمیزادیت همینقدره؟
که از تنهایی یکی، برای خودت سرگرمی بسازی؟
وایولت لبخندش برای یک لحظه پرید.
شوگا ادامه داد.. اینبار سردتر..
شوگا: کسی که برای دیده شدن مجبور باشه زخمِ بقیه رو فشار بده..
احتمالاً خودش خیلی وقته زیادی دیده نشده.
سکوت سالن سنگین شد.
وایولت.. برای اولین بار..
چیزی برای جواب دادن نداشت.
شوگا نگاهش را از اون برنداشت..
شوگا: پس اگه اومدی اینجا که کسی بهت توجه کنه..
راه اشتباهی رو انتخاب کردی.
اینجا کسی برای آدمهای بیارزش، کف نمیزنه.
تو اتاق کارم بودم..
پشت میز نشسته بودم وضعیت بار جدید رو چک میکردم..
سرد بود.. میلرزیدم.
اولش فقط نفسام سنگین بود..
اما بعدش کم کم بغضم شکست..
اشکام بیوقفه سرازیر شد..
اون بغض سنگین... اون تحقیرا.. حس تنهایی مطلق..
صورتم زیر آغوش دستام پنهون شد..
صدای گریم توی اتاق میپیچید..
گریهای که از سر خشم.. از سر درد بود.
چند ساعت گذشته بود..
هنوزم درگیر بار اسلحه جدید بودم..
میز پر بود از برگه هایی که باید بهشون رسیدگی میشد..
چشمام هنوز یکم قرمز خیس بودن..
پلک هام سنگین بود.. ذهنم خسته بود.
حالت چهرم ترکیبی از خستگی.. و یه ارامش کشنده.
سعی داشتم تمرکزم رو روی اعداد و مسیرها بذارم.. این واقعیت دردناک رو باید فراموش میکردم.
صدای قدم های ارومی پشت سرم اومد..
حس کردمی یکی کنارم ایستاده..
شوگا: ساعت رو دیدی!؟ دوازده شبه.
صدای شوگا خشک اروم بود..
اروم سمتش برگشتم.
اصلا حواسم به ساعت نبود.
شوگا: برو بخواب. بقیه رو من انجام میدم.
یه لبخند خسته زدم..
لبخندی که بیشتر از اینکه شاد باشه غمگین بود.
سرم گیج میرفت.. پاهام میلرزید.
خواستم از اتاق بیرون برم که با صدای شوگا متوقف شدم..
شوگا: رئیس گفت بری اتاقش.
تعجب کردم.. اتاقش؟
ا/ت: اتاق خودش؟
شوگا سرش رو تکون داد..
شوگا: اتاق خوابش.
این وقت شب؟
بعد اون همه حرف..
اون همه بحث..
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑𝟒
شوگا چون کاناپهی کناری نشسته بود..
تقریباً تمام جملهها رو شنیده بود.
و از آون بدتر.. لحنِ وایولت را هم فهمیده بود..
شوگا سرش رو کمی به سمت وایولت چرخوند.
نه با عصبانیتِ پرسروصدا.
بدتر از اون.. با خونسردی.
و با همون صدای خشک و تیزش گفت..
شوگا: واقعاا سطح آدمیزادیت همینقدره؟
که از تنهایی یکی، برای خودت سرگرمی بسازی؟
وایولت لبخندش برای یک لحظه پرید.
شوگا ادامه داد.. اینبار سردتر..
شوگا: کسی که برای دیده شدن مجبور باشه زخمِ بقیه رو فشار بده..
احتمالاً خودش خیلی وقته زیادی دیده نشده.
سکوت سالن سنگین شد.
وایولت.. برای اولین بار..
چیزی برای جواب دادن نداشت.
شوگا نگاهش را از اون برنداشت..
شوگا: پس اگه اومدی اینجا که کسی بهت توجه کنه..
راه اشتباهی رو انتخاب کردی.
اینجا کسی برای آدمهای بیارزش، کف نمیزنه.
تو اتاق کارم بودم..
پشت میز نشسته بودم وضعیت بار جدید رو چک میکردم..
سرد بود.. میلرزیدم.
اولش فقط نفسام سنگین بود..
اما بعدش کم کم بغضم شکست..
اشکام بیوقفه سرازیر شد..
اون بغض سنگین... اون تحقیرا.. حس تنهایی مطلق..
صورتم زیر آغوش دستام پنهون شد..
صدای گریم توی اتاق میپیچید..
گریهای که از سر خشم.. از سر درد بود.
چند ساعت گذشته بود..
هنوزم درگیر بار اسلحه جدید بودم..
میز پر بود از برگه هایی که باید بهشون رسیدگی میشد..
چشمام هنوز یکم قرمز خیس بودن..
پلک هام سنگین بود.. ذهنم خسته بود.
حالت چهرم ترکیبی از خستگی.. و یه ارامش کشنده.
سعی داشتم تمرکزم رو روی اعداد و مسیرها بذارم.. این واقعیت دردناک رو باید فراموش میکردم.
صدای قدم های ارومی پشت سرم اومد..
حس کردمی یکی کنارم ایستاده..
شوگا: ساعت رو دیدی!؟ دوازده شبه.
صدای شوگا خشک اروم بود..
اروم سمتش برگشتم.
اصلا حواسم به ساعت نبود.
شوگا: برو بخواب. بقیه رو من انجام میدم.
یه لبخند خسته زدم..
لبخندی که بیشتر از اینکه شاد باشه غمگین بود.
سرم گیج میرفت.. پاهام میلرزید.
خواستم از اتاق بیرون برم که با صدای شوگا متوقف شدم..
شوگا: رئیس گفت بری اتاقش.
تعجب کردم.. اتاقش؟
ا/ت: اتاق خودش؟
شوگا سرش رو تکون داد..
شوگا: اتاق خوابش.
این وقت شب؟
بعد اون همه حرف..
اون همه بحث..
- ۶۵۴
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط