𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑𝟐
نفسم رو کلافه بیرون دادم تند تند قدم برمیداشتم تا جایی که به اتاقم رسیدم.
روی تختم نشستم چندتا نفس عمیق کشیدم..
دستامو روی صورتم کشیدم و یهو خودمو مثل یه جنازه روی تخت انداختم..
بعد از چند ساعت موندن توی اتاق..
خستگی روی شونه هام سنگینی میکرد.
نه حوصله حرف زدن داشتم..
نه توان فکر کردن.. گرسنه بودم..
اروم از پله ها پایین اومدم..
وارد سالن غذا خوری شدم.
سکوت سنگین حاکم بود..
روی میز تقریبا همه نشسته بودن..
دنیز.. شوگا.. نامجون.. جیمین.. جیهوپ.. حتی وایولت.
با دیدنش نفسم رو کلافه بیرون دادم سمت میز رفتم. اروم صندلیم رو عقب کشیدم نشستم..
ناخوداگاه نگام توی سالن چرخید..
جونگکوک نبود..
با چشمام اطراف رو نگاه میکردم که دنیز متوجه شد در گوشم اروم گفت..
دنیز: گفت امروز کار داره.. برای شام نمیاد.
فقط سرم رو تکون دادم..
چنگال رو برداشتم..
اما غذا رو بیشتر جابهجا میکردم تا اینکه بخورم.. میلی به غذا خوردن نداشتم..
سکوت طولی نکشید که شکسته شد..
وایولت درست اون طرفتر نشسته بود..
لیوانش رو کنار گذاشت و با لحنی که زیادی نرم زیادی مطمئن بود شروع کرد..
وایولت: جالبه..
جونگکوک هنوزم عادت داره وقتی چیزی ذهنش رو درگیر میکنه. خودش رو غیب کنه.
چندتا از پسرا فقط نگاه کوتاهی رد و بدل کردن.. اما کسی چیزی نگفت.
وایولت نیشخندی زد..
لیوانش رو توی دستش گرفت و اروم چرخوند جوری که مایع قرمز رنگ داخلش هم تکون میخورد..
وایولت: ما از بچگی هم همینطور بودیم.
اون وقتها.. خیلی راحتتر بود..
جونگکوک منو دوست داشت.. واقعا دوست داشت.
با شنیدن کلمه اخرش یه لحظه دیگه هیچ چیزی نشنیدم جز همون جمله که توی سرم تکرار میشد..
وایولت: تا قبل از اینکه برای ادامه درس برم کانادا.
یکم مکث کرد و ادامه داد..
وایولت: وقتی رفتم.. همه چیز هم پاشید..
بعدش شنیدم که جونگکوک خیلی بهم ریخت. حتی گفتن.. افسرده شده بود.
خونسرد بودم.. اما دورنم طوفان بود..
انگشتام چنگال رو محکمتر گرفتن..
جوری که بندهای دستم سفید شد..
غذا توی بشقابم حرکت میکرد.. بیهدف.
مثل ذهنی که دیگه روی هیچ چیز نمیایسته.
وایولت بازم ادامه داد.. انگار تازه گرم شده بود.
وایولت: بعضی رابطهها.. وقتی دور میشن، فقط عمیقتر میشن.. بعضی ها هم..
نگاهش خیلی اروم چرخید سمت من..
وایولت: با ینفر جدید.. فقط موقتا فراموش میشن.
اینبار تیکه واضح بود..
سکوت میز سنگینتر شد..
وایولت دست از حرف نکشید..
وایولت: البته.. بعضیا هم ترجیح میدن خودشون رو جای کسی جا بزنن که واقعا هیچوقت اونجا نبوده.
هیچی نمیتونستم بگم..
و این بهترین کار بود.. شایدم بدترین..؟
وایولت: من فقط گفتم چون..
بعضیها فکر میکنن وقتی چندماه کنار یه مرد قدرتمند باشن.. دیگه میتونن جای گذشتهش رو بگیرن.
لبخندی از روی تمسخر روی لبش نشست..
بالاخره سرم رو بالا اوردم.
نه برای حرف زدن..
برای اینکه فقط این جمع رو سریع ترک کنم.
چنگال رو، روی بشقاب گذاشتم صندلی رو عقب کشیدم و بلند شدم.
چهرم خونسرد بود.. اما عمق چشمام..
یه چیزی درحال سوختن بود..
ا/ت: میرم بخوابم. شب بخیر.
صدام نه بلند بود.. نه لرزون..
همون ارامش خطرناک قبل از طوفان..
بدون اینکه منتظر جوابی از کسی باشم جمع رو ترک کردم..
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑𝟐
نفسم رو کلافه بیرون دادم تند تند قدم برمیداشتم تا جایی که به اتاقم رسیدم.
روی تختم نشستم چندتا نفس عمیق کشیدم..
دستامو روی صورتم کشیدم و یهو خودمو مثل یه جنازه روی تخت انداختم..
بعد از چند ساعت موندن توی اتاق..
خستگی روی شونه هام سنگینی میکرد.
نه حوصله حرف زدن داشتم..
نه توان فکر کردن.. گرسنه بودم..
اروم از پله ها پایین اومدم..
وارد سالن غذا خوری شدم.
سکوت سنگین حاکم بود..
روی میز تقریبا همه نشسته بودن..
دنیز.. شوگا.. نامجون.. جیمین.. جیهوپ.. حتی وایولت.
با دیدنش نفسم رو کلافه بیرون دادم سمت میز رفتم. اروم صندلیم رو عقب کشیدم نشستم..
ناخوداگاه نگام توی سالن چرخید..
جونگکوک نبود..
با چشمام اطراف رو نگاه میکردم که دنیز متوجه شد در گوشم اروم گفت..
دنیز: گفت امروز کار داره.. برای شام نمیاد.
فقط سرم رو تکون دادم..
چنگال رو برداشتم..
اما غذا رو بیشتر جابهجا میکردم تا اینکه بخورم.. میلی به غذا خوردن نداشتم..
سکوت طولی نکشید که شکسته شد..
وایولت درست اون طرفتر نشسته بود..
لیوانش رو کنار گذاشت و با لحنی که زیادی نرم زیادی مطمئن بود شروع کرد..
وایولت: جالبه..
جونگکوک هنوزم عادت داره وقتی چیزی ذهنش رو درگیر میکنه. خودش رو غیب کنه.
چندتا از پسرا فقط نگاه کوتاهی رد و بدل کردن.. اما کسی چیزی نگفت.
وایولت نیشخندی زد..
لیوانش رو توی دستش گرفت و اروم چرخوند جوری که مایع قرمز رنگ داخلش هم تکون میخورد..
وایولت: ما از بچگی هم همینطور بودیم.
اون وقتها.. خیلی راحتتر بود..
جونگکوک منو دوست داشت.. واقعا دوست داشت.
با شنیدن کلمه اخرش یه لحظه دیگه هیچ چیزی نشنیدم جز همون جمله که توی سرم تکرار میشد..
وایولت: تا قبل از اینکه برای ادامه درس برم کانادا.
یکم مکث کرد و ادامه داد..
وایولت: وقتی رفتم.. همه چیز هم پاشید..
بعدش شنیدم که جونگکوک خیلی بهم ریخت. حتی گفتن.. افسرده شده بود.
خونسرد بودم.. اما دورنم طوفان بود..
انگشتام چنگال رو محکمتر گرفتن..
جوری که بندهای دستم سفید شد..
غذا توی بشقابم حرکت میکرد.. بیهدف.
مثل ذهنی که دیگه روی هیچ چیز نمیایسته.
وایولت بازم ادامه داد.. انگار تازه گرم شده بود.
وایولت: بعضی رابطهها.. وقتی دور میشن، فقط عمیقتر میشن.. بعضی ها هم..
نگاهش خیلی اروم چرخید سمت من..
وایولت: با ینفر جدید.. فقط موقتا فراموش میشن.
اینبار تیکه واضح بود..
سکوت میز سنگینتر شد..
وایولت دست از حرف نکشید..
وایولت: البته.. بعضیا هم ترجیح میدن خودشون رو جای کسی جا بزنن که واقعا هیچوقت اونجا نبوده.
هیچی نمیتونستم بگم..
و این بهترین کار بود.. شایدم بدترین..؟
وایولت: من فقط گفتم چون..
بعضیها فکر میکنن وقتی چندماه کنار یه مرد قدرتمند باشن.. دیگه میتونن جای گذشتهش رو بگیرن.
لبخندی از روی تمسخر روی لبش نشست..
بالاخره سرم رو بالا اوردم.
نه برای حرف زدن..
برای اینکه فقط این جمع رو سریع ترک کنم.
چنگال رو، روی بشقاب گذاشتم صندلی رو عقب کشیدم و بلند شدم.
چهرم خونسرد بود.. اما عمق چشمام..
یه چیزی درحال سوختن بود..
ا/ت: میرم بخوابم. شب بخیر.
صدام نه بلند بود.. نه لرزون..
همون ارامش خطرناک قبل از طوفان..
بدون اینکه منتظر جوابی از کسی باشم جمع رو ترک کردم..
- ۶۵۱
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط