𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑𝟑
بدون اینکه منتظر جوابی از کسی باشم جمع رو ترک کردم..
پتو رو بیشتر فشردم..
فکرام سنگین بود.. انقدر سنگین که نمیتونستم بخوابم.
اون جملهها.. اون لبخندها.. اون طعنه های پنهان..
همشون توی ذهنم مثل دود میچرخید..
خوب میدونستم فقط مشکل وایولت نبود..
مشکل اصلی این بود هر بار اسم جونگکوک میاد یه چیزی درونم از کنترل خارج میشد..
یه اعصبانیت بیمنطق..
یه فشار عجیب..
تو سالن روی کاناپه نشسته بودیم.
فضا نیمه خلوت بود.. اما اروم.
نشسته بودم پا روی پا انداخته بودم پرونده مربوط به بار جدید اسلحه رو میخوندم.
برگه هارو با دقت میخوندم..
زمانها.. مسیرها.. انبارها.. اسمها..
همه چیز باید بینقص میبود.
نامجون جیمین در مورد موقعیت بار حرف میزدن.. دنیز نکته درباره جابهجایی میگفت. جیهوپ هم چیزی درباره امنیت مسیر اضافه میکرد..
اما یه چیزی که خیلی به چشم میومد..
جای خالی یک نفر بود..
جونگکوک هنوز از اتاقش بیرون نیومده.
بیاختیار نگام همش به راهرو و پله ها میرفت.. چرا نیومده بیرون..
این سوال همش توی ذهنم تکرار میشد..
تو همین لحظه.. صدای کفش اشنایی اومد.. درسته.. وایولت.
وایولت با همون حالت مطمئن و خونسرد یه فنجون قهوه توی دستش بود..
دقیقا کنار من نشست.
خیلی نزدیکم بود..
اونقدر نزدیک که بوی قهوه و عطرش قاطی شده بود.
وایولت یه نیم نگاه به برگه ها و بعد نگاهش روی صورتم ثابت موند..
سرش رو نزدیک گوشم اورد و..
وایولت: تو واقعا زیادی جدیای.
چیزی نگفتم..
فقط نگاهمو روی پرونده ها نگهداشتم.
وایولت: راستش.. دلم برات میسوزه.
پلک هم نمیزدم.. فقط گوش میدادم.
وایولت صداش رو نرمتر کرد..
همون نرم بودنِ خطرناک، قبل از ضربه.
وایولت: تو خیلی گناه داری.
هیچکس رو نداری.
حتی برادرت هم نخواستت، نه؟
انگار یک چیزی مستقیم داخل سینم فرو رفت.
دستم روی برگهها سفت شد.
اما هنوز صورتم رو نچرخوندم سمتش..
وایولت فهمیده بود دقیقا کجا را زده، ادامه داد..
وایولت: واقعاً سخت نیست که توی این الفا دوام بیاری؟
یه دختر تنها..
بدون هیچکس که واقعاً طرفش باشه…
فکر نمیکنی یه کم زیادی زیادی به خودت فشار میاری؟
سکوت.
اما سکوت از جنس آرامش نبود.
از جنس قورت دادن بغض بود.
گلوم سفت شد.
چشمهام برای یک لحظه گرم شدن..
اما سریع جلوش رو گرفتم.
نمیخواستم وایولت ببینه..
وایولت هنوز داشت ادامه میداد..
آروم.. دقیق.. بیرحم..
وایولت: من فقط دارم واقعیت رو میگم.
بعضیا هیچوقت انتخاب نمیشن…
فقط تحمل میشن..!
اینبار..
انگار نفسم تو سینم گیر کرد.
دیگه نتونستم بشینم.
خیلی آروم.. اما با خشمی که پنهون بود برگهها رو جمع کردم و از جام بلند شدم.
ا/ت: من باید برم.
بدون نگاه کردن به وایولت اونجارو ترک کردم رفتم تو اتاق کارم..
وایولت همینطور که قهوهاش رو بالا میآورد اروم خندید..
وایولت: واقعاً؟ همین؟انقدر راحت بود؟
صداش بلند نبود.. ولی به اندازهی کافی روشن بود که همه بشنون.
پسرا یکییکی نگاهشون رو از روی میز برداشتن..
نامجون اخم کرد.
جیمین فکش را سفت کرد.
جیهوپ مستقیم به وایولت نگاه کرد.. آونهم با آشکاریِ خشم.
دنیز هم مثل همیشه ساکتتر بود..
اما صورتش معلوم بود.
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑𝟑
بدون اینکه منتظر جوابی از کسی باشم جمع رو ترک کردم..
پتو رو بیشتر فشردم..
فکرام سنگین بود.. انقدر سنگین که نمیتونستم بخوابم.
اون جملهها.. اون لبخندها.. اون طعنه های پنهان..
همشون توی ذهنم مثل دود میچرخید..
خوب میدونستم فقط مشکل وایولت نبود..
مشکل اصلی این بود هر بار اسم جونگکوک میاد یه چیزی درونم از کنترل خارج میشد..
یه اعصبانیت بیمنطق..
یه فشار عجیب..
تو سالن روی کاناپه نشسته بودیم.
فضا نیمه خلوت بود.. اما اروم.
نشسته بودم پا روی پا انداخته بودم پرونده مربوط به بار جدید اسلحه رو میخوندم.
برگه هارو با دقت میخوندم..
زمانها.. مسیرها.. انبارها.. اسمها..
همه چیز باید بینقص میبود.
نامجون جیمین در مورد موقعیت بار حرف میزدن.. دنیز نکته درباره جابهجایی میگفت. جیهوپ هم چیزی درباره امنیت مسیر اضافه میکرد..
اما یه چیزی که خیلی به چشم میومد..
جای خالی یک نفر بود..
جونگکوک هنوز از اتاقش بیرون نیومده.
بیاختیار نگام همش به راهرو و پله ها میرفت.. چرا نیومده بیرون..
این سوال همش توی ذهنم تکرار میشد..
تو همین لحظه.. صدای کفش اشنایی اومد.. درسته.. وایولت.
وایولت با همون حالت مطمئن و خونسرد یه فنجون قهوه توی دستش بود..
دقیقا کنار من نشست.
خیلی نزدیکم بود..
اونقدر نزدیک که بوی قهوه و عطرش قاطی شده بود.
وایولت یه نیم نگاه به برگه ها و بعد نگاهش روی صورتم ثابت موند..
سرش رو نزدیک گوشم اورد و..
وایولت: تو واقعا زیادی جدیای.
چیزی نگفتم..
فقط نگاهمو روی پرونده ها نگهداشتم.
وایولت: راستش.. دلم برات میسوزه.
پلک هم نمیزدم.. فقط گوش میدادم.
وایولت صداش رو نرمتر کرد..
همون نرم بودنِ خطرناک، قبل از ضربه.
وایولت: تو خیلی گناه داری.
هیچکس رو نداری.
حتی برادرت هم نخواستت، نه؟
انگار یک چیزی مستقیم داخل سینم فرو رفت.
دستم روی برگهها سفت شد.
اما هنوز صورتم رو نچرخوندم سمتش..
وایولت فهمیده بود دقیقا کجا را زده، ادامه داد..
وایولت: واقعاً سخت نیست که توی این الفا دوام بیاری؟
یه دختر تنها..
بدون هیچکس که واقعاً طرفش باشه…
فکر نمیکنی یه کم زیادی زیادی به خودت فشار میاری؟
سکوت.
اما سکوت از جنس آرامش نبود.
از جنس قورت دادن بغض بود.
گلوم سفت شد.
چشمهام برای یک لحظه گرم شدن..
اما سریع جلوش رو گرفتم.
نمیخواستم وایولت ببینه..
وایولت هنوز داشت ادامه میداد..
آروم.. دقیق.. بیرحم..
وایولت: من فقط دارم واقعیت رو میگم.
بعضیا هیچوقت انتخاب نمیشن…
فقط تحمل میشن..!
اینبار..
انگار نفسم تو سینم گیر کرد.
دیگه نتونستم بشینم.
خیلی آروم.. اما با خشمی که پنهون بود برگهها رو جمع کردم و از جام بلند شدم.
ا/ت: من باید برم.
بدون نگاه کردن به وایولت اونجارو ترک کردم رفتم تو اتاق کارم..
وایولت همینطور که قهوهاش رو بالا میآورد اروم خندید..
وایولت: واقعاً؟ همین؟انقدر راحت بود؟
صداش بلند نبود.. ولی به اندازهی کافی روشن بود که همه بشنون.
پسرا یکییکی نگاهشون رو از روی میز برداشتن..
نامجون اخم کرد.
جیمین فکش را سفت کرد.
جیهوپ مستقیم به وایولت نگاه کرد.. آونهم با آشکاریِ خشم.
دنیز هم مثل همیشه ساکتتر بود..
اما صورتش معلوم بود.
- ۶۱۲
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط