{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نفسم تو گلوم حبس شده بود

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟑

نفسم تو گلوم حبس شده بود...
یک جمله بود.. اما اونقدر نزدیک گفته شده بود که بدنم خشک شد.

چوب بیلیارد رو به شکل دقیقی تنظیم کرد.
جونگکوک تیز تر از این حرفا بود..
متوجه لرزش دستام و نفس های نامنظمم شده بود.
زیر چشمی نگاهی بهم کرد.
نگاهش رو به توپ داد.
حضورش برام انقدر سنگین بود که تمرکز رو از من گرفته بود.

جونگکوک ادامه داد:...

جونگکوک: درست مثل این..!

و اروم خودش رو عقب کشید.
حالا من بودم و چوب بیلیارد...
دست هام هنوزم میلرزید. اما سعی داشتم پنهانش کنم.

توپ سفید رو نشونه گرفتم اینبار.. ضربه متعادل‌تر بود.
توپ اول به سختی داخل پاکت افتاد و بلافاصله توپ دوم هم دنبالش رفت.

اتاق توی سکوت غرق بود.
نگاه سنگین پسرا رو روی خودم احساس میکردم.
برگشتم به جونگکوک نگاه کردم.

جونگکوک: بهتر شد...!

نگاهش رو از من گرفت به سمت در اتاق رفت.
در رو اروم باز کرد اما برگشت سمتمون ادامه داد...

جونگکوک: جیمین و دنیز!
نوشیدنی زیاد خوردید. برای امروز کافیه.

اینو گفت از اتاق بیرون رفت...!


ساعت 𝟎𝟎:𝟐𝟑 بود...
تو بالکن اتاقم ایستاده بودم.
سرد بود.. آسمون پوشیده شده بود از ابر سیاه. انگار که تمام غم دنیا داخلش جمع شده بود.
قطره های سرد بارون اروم شروع به ریختن کرده بودن.
نفسم رو به شکل کلافه ای بیرون دادم.
فردا... تولد مامان بود..!
چقدر دلتنگش بودم.. فردا.. قطعا به دیدنش میرم.
لبخندی تلخ روی لبام نشست.. لبخندی که بیشتر شبیه زخم بود.
سمت تخت رفتم.. پتو رو روی خودم کشیدم و سرم رو روی بالشت گذاشتم..
کم‌کم‌ پلکام سنگین شد و بعد از چند دقیقه توی تاریکی مطلق کم شدم.
دیدگاه ها (۱۲)

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟒صبح بود.. جلوی اینه ایستاده‌بودم. کت‌ و ...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟓اروم.. با همون صدای شکسته بغضی که داشت ش...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟐این‌بار هم ضربه‌ام دقیق تر بود و دو توپ ...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟏ا/ت: اوه.. البته.چوب رو از جیمین گرفتم. ...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟎«چون دو پارت قبل تغییر کرده اول اونارو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط