{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جمعه ها

جمعه ها
یک زنِ غمدیده درونِ دلِ من...
شیون و مویه کنان می گوید:
شد غروب و نرسیده ست هنوز
از سفر یارِ سفر کرده ی من!
جمعه ها در دل من
یک نفر هست که خون می گرید
یک زن زلف پریشانِ سیاه
نم نم و آهسته...
در دلم جمعه ی هر هفته ،همین ساعت و نزدیک غروب
گوشه کلبه ی تنهایی خود می میرد!
جمعه ها تَنگ غروب
عشقِ زیبای اساطیری من
دلِ من بی تو به قرانِ خدا می گیرد
کار این دل به خدا عشق من از غصه گذشت
تو نیایی به خدا عاقبتش می میرد!
دیدگاه ها (۳)

بایدنشستچای را سرکشیدقدمی زد درمحیطِ مربعِ اتاق..وباز بایدنش...

داستانِ اردیبهشتبه پایان رسیدو من هنوزبه خانه نرسیده ام!قصه ...

در یک غروب جمعه، سی، چهل سال بعد تصمیم می‌گیرم که برای همیشه...

جای تو خالی ست!در تنهایی هایی که مرا تا عمیق ترین دره های بی...

عاشقانه های شبنم

از تو چه پنهان عاشقت بودم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط