جمعه ها
جمعه ها
یک زنِ غمدیده درونِ دلِ من...
شیون و مویه کنان می گوید:
شد غروب و نرسیده ست هنوز
از سفر یارِ سفر کرده ی من!
جمعه ها در دل من
یک نفر هست که خون می گرید
یک زن زلف پریشانِ سیاه
نم نم و آهسته...
در دلم جمعه ی هر هفته ،همین ساعت و نزدیک غروب
گوشه کلبه ی تنهایی خود می میرد!
جمعه ها تَنگ غروب
عشقِ زیبای اساطیری من
دلِ من بی تو به قرانِ خدا می گیرد
کار این دل به خدا عشق من از غصه گذشت
تو نیایی به خدا عاقبتش می میرد!
یک زنِ غمدیده درونِ دلِ من...
شیون و مویه کنان می گوید:
شد غروب و نرسیده ست هنوز
از سفر یارِ سفر کرده ی من!
جمعه ها در دل من
یک نفر هست که خون می گرید
یک زن زلف پریشانِ سیاه
نم نم و آهسته...
در دلم جمعه ی هر هفته ،همین ساعت و نزدیک غروب
گوشه کلبه ی تنهایی خود می میرد!
جمعه ها تَنگ غروب
عشقِ زیبای اساطیری من
دلِ من بی تو به قرانِ خدا می گیرد
کار این دل به خدا عشق من از غصه گذشت
تو نیایی به خدا عاقبتش می میرد!
- ۹۰۱
- ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط