(قسمت اول)
(قسمت اول)
{ احساسی از جنس آرامش }
نام نویسنده:...... :)
^^طبق خاطرات شیرین یک نفر ...!!!^^
"...بسم الله الرحمن الرحیم..."
مقدمه: من قصه تو را تا ابد اینگونه آغاز میکنم یکی رو دوست داشتم هنوزم دارم همیشه هم دارم ...[70+165=470]
.
.
شروع:( جشن عروسی رامین و مهرنگار)
توی افکار خودم غرق بودم !! آخه چطور ؟ واقعا از دختر عمه ام شیدا انتظار نداشتم طوری باهام رفتار میکنه انگاری من دشمنشم! ! ... جلوی همه هر چی از دهنش در اومد بهم گفت... آه ازت بدم میاد شیدا !!... اصلا بیخیال شو عارفه فکرت رو درگیر نکن ... اره اره این بهترین راهه ...!
از اون همه عصبانیت هنوز هم ذره ای کم نشده بود ... سرم پایین بود و داشتم به رفتار زشت شیدا فکر میکردم ... سرم رو بلند کردم چشمان تو چشماش گره خورد ... دلم لرزید !! از خجالتم دوباره به زمین چشم دوختم ... این اولین بار بود که چشمام تو چشماش قفل میشد ...
چند باری دیده بودمشون ولی اصلا بهش توجه نداشتم چرا تا چشمم بهش افتاد قلبم لرزید ؟؟!...دوباره سرم رو بلند کردم تا چهرشو بهتر ببینم... خیلی کم میدیمش شاید تو عمرم کمتر از 6 بار.اونم همینجوری سرسری ازش رد میشدم ... اما این بار انگار دارم واسه اولین بار نمیبینمش ... به چهرش دقیق شدم ! چشمای خاکستری با موهای قهوه ای تیره , پوست سفید و لب و بینی خوش حالت ...! قد بلند و لاغر اندام ...! داشتم صورتش رو چک میکردم که دوباره نگاهش به سمت چشمام چرخید ... از دست پاچگی یه لبخند نصف و نیمه تحویلش دادم و دوباره سرم رو انداختم پایین ...
وای خدا چرا تا بهم نگاه میکنه قلبم می لرزه ... چه غمی پشت این نگاههای !! ... چرا چشماش این همه نا آرومه؟؟... چند نفری در حال رقصیدن بودن و بهشون نگاهی انداختم ... حس کردم داره نگاهم میکنه واسه همین تو چشماش نگاه کردم ... داشت نگاهم میکرد و منم زل زده بودم بهش... از همدیگه چشم نمیگرفتیم دست اخر نگاهشو ازم گرفت...کنجکاو شده بودم بدونم چه غمی توی نگاهشه ولی چجوری؟ من حتی یک کلمه باهاش تو عمرم حرف نزدم حالا چطوری غم نگاه حمید رو بفهمم!!... بهش نگاه کردم لحظه ای بعد اونم نگاهم کرد ... غم چشماش رو دوباره احساس کردم ... با انگشت های ظریف و کشیده اش گردنش رو ماساژ داد و به آرومی روی ازم برگردوند ... این اولین بار بود که داشتم به یک پسر اینجوری نگاه میکردم ... اولین بار بود که با یه پسر چشم تو چشم می شدم ... همه عصبانیتی که به شیدا داشتم دیگه هیچی نمونده بود ... درگیر چشمای حمید بودم ... نگاه های من و حمید دیگه عادی نبودن چشماش گرمای عجیبی داشت ... احساس میکردم اونم نگاهش مثل نگاه من حرف داره ... بی اراده چشام به سمت چشماش میرفت ...!
عروسی رامین و مهر نگار هم داشت کم کم تموم میشد به خیر و خوبی ... فردا اول رمضان بود و امروز آخرین مراسم عروسیه رامین و مهر نگار بود ... فقط واسه چند دقیقه تونستم حمید رو ببینم امشب ... نمیدونم چرا تا نگام میکنه قلبم میریزه انگاری از درون قلبم خالی شده باشه ... بعد عروسی دیگه حمید رو ندیدم ولی از اون شب همش توی ذهنم بهش فکر میکردم !!
بالاخره ماه زیبای خدا هم رسید ... یه شب قشنگ از ماه رمضان من و خواهرم سپیده رفتیم روی پشت بوم و با هم حرف میزدیم سپیده ازم پرسید : عارفه تاحالا عاشق شدی؟!
من: من حتی نمیدونم عشق چیه ؟؟ چهارسو عاشق باشم ؟
سپیده: میدونستی تا عاشق نشی هیچ وقت عشق رو نمیفهمیدی!!
من: ولی تو هم اینو میدونستی عاری هیچ وقت به هیچکی دل نمی بنده!!
و لبخند شیطونی زدم :)
ادامه دادم: همیشه کنجکاوم که عشق های بقیه رو بفهمم؟؟
سپیده: عجب ... فضول خانوم بودی و ما نمیدونستیم ..!!
من: مثلا تو ! دختر عمه ام ! دختر دایی مهشید ! پسر دایی شهروز ! پسر عمو وحید!که البته وحیدی مثل داشی کوچیکمه :)
سپیده: بله بله چقدر معلومه که وحیدی داشی کوچیکته همش باهاش دعوا داری .!
خندیدم و گفتم: سپیده ؟
سپیده : جان ؟
من: من همش حس میکنم شادی ( دختر عمه ام) و حمید همدیگه رو دوست دارن تو چی میگی ؟؟
سپیده لبخندی زد
من:تو چیزی میدونی ... ؟ اگه میدونی تورو خدا بهم بگو ؟
سپیده: این یه رازه ... اصلا به تو چه ؟؟؟!!!!!!!
من که حس کنجکاویم گل کرده بود گفتم : تو رو خدا بهم بگو بگو بگو بگو بگو بگو بگو به کسی نمیگم ..
سپیده : وااااااااااااای باشه از دست تو عارفه !! شادی رو نمیدونم ولی شنیدم حمید شادی رو دوست داره ... با این حرف سپیده دلم گرفت !!... شاید بخاطر اینکه نمیخواستم بشنوم حمید یکی رو دوست داره ...
من: اما شادی که نامزد داره.... نامزدش امیره؟؟
سپیده : میدونم... ولی امیر هم شادی رو میخواست و عاشقش بود
توی دلم گفتم : یعنی حمید من عاشق یکی دیگه شده...! ای خاک تو سرت عارفه که فکر کردی حمید نگاهش به تو خاصه... صد
{ احساسی از جنس آرامش }
نام نویسنده:...... :)
^^طبق خاطرات شیرین یک نفر ...!!!^^
"...بسم الله الرحمن الرحیم..."
مقدمه: من قصه تو را تا ابد اینگونه آغاز میکنم یکی رو دوست داشتم هنوزم دارم همیشه هم دارم ...[70+165=470]
.
.
شروع:( جشن عروسی رامین و مهرنگار)
توی افکار خودم غرق بودم !! آخه چطور ؟ واقعا از دختر عمه ام شیدا انتظار نداشتم طوری باهام رفتار میکنه انگاری من دشمنشم! ! ... جلوی همه هر چی از دهنش در اومد بهم گفت... آه ازت بدم میاد شیدا !!... اصلا بیخیال شو عارفه فکرت رو درگیر نکن ... اره اره این بهترین راهه ...!
از اون همه عصبانیت هنوز هم ذره ای کم نشده بود ... سرم پایین بود و داشتم به رفتار زشت شیدا فکر میکردم ... سرم رو بلند کردم چشمان تو چشماش گره خورد ... دلم لرزید !! از خجالتم دوباره به زمین چشم دوختم ... این اولین بار بود که چشمام تو چشماش قفل میشد ...
چند باری دیده بودمشون ولی اصلا بهش توجه نداشتم چرا تا چشمم بهش افتاد قلبم لرزید ؟؟!...دوباره سرم رو بلند کردم تا چهرشو بهتر ببینم... خیلی کم میدیمش شاید تو عمرم کمتر از 6 بار.اونم همینجوری سرسری ازش رد میشدم ... اما این بار انگار دارم واسه اولین بار نمیبینمش ... به چهرش دقیق شدم ! چشمای خاکستری با موهای قهوه ای تیره , پوست سفید و لب و بینی خوش حالت ...! قد بلند و لاغر اندام ...! داشتم صورتش رو چک میکردم که دوباره نگاهش به سمت چشمام چرخید ... از دست پاچگی یه لبخند نصف و نیمه تحویلش دادم و دوباره سرم رو انداختم پایین ...
وای خدا چرا تا بهم نگاه میکنه قلبم می لرزه ... چه غمی پشت این نگاههای !! ... چرا چشماش این همه نا آرومه؟؟... چند نفری در حال رقصیدن بودن و بهشون نگاهی انداختم ... حس کردم داره نگاهم میکنه واسه همین تو چشماش نگاه کردم ... داشت نگاهم میکرد و منم زل زده بودم بهش... از همدیگه چشم نمیگرفتیم دست اخر نگاهشو ازم گرفت...کنجکاو شده بودم بدونم چه غمی توی نگاهشه ولی چجوری؟ من حتی یک کلمه باهاش تو عمرم حرف نزدم حالا چطوری غم نگاه حمید رو بفهمم!!... بهش نگاه کردم لحظه ای بعد اونم نگاهم کرد ... غم چشماش رو دوباره احساس کردم ... با انگشت های ظریف و کشیده اش گردنش رو ماساژ داد و به آرومی روی ازم برگردوند ... این اولین بار بود که داشتم به یک پسر اینجوری نگاه میکردم ... اولین بار بود که با یه پسر چشم تو چشم می شدم ... همه عصبانیتی که به شیدا داشتم دیگه هیچی نمونده بود ... درگیر چشمای حمید بودم ... نگاه های من و حمید دیگه عادی نبودن چشماش گرمای عجیبی داشت ... احساس میکردم اونم نگاهش مثل نگاه من حرف داره ... بی اراده چشام به سمت چشماش میرفت ...!
عروسی رامین و مهر نگار هم داشت کم کم تموم میشد به خیر و خوبی ... فردا اول رمضان بود و امروز آخرین مراسم عروسیه رامین و مهر نگار بود ... فقط واسه چند دقیقه تونستم حمید رو ببینم امشب ... نمیدونم چرا تا نگام میکنه قلبم میریزه انگاری از درون قلبم خالی شده باشه ... بعد عروسی دیگه حمید رو ندیدم ولی از اون شب همش توی ذهنم بهش فکر میکردم !!
بالاخره ماه زیبای خدا هم رسید ... یه شب قشنگ از ماه رمضان من و خواهرم سپیده رفتیم روی پشت بوم و با هم حرف میزدیم سپیده ازم پرسید : عارفه تاحالا عاشق شدی؟!
من: من حتی نمیدونم عشق چیه ؟؟ چهارسو عاشق باشم ؟
سپیده: میدونستی تا عاشق نشی هیچ وقت عشق رو نمیفهمیدی!!
من: ولی تو هم اینو میدونستی عاری هیچ وقت به هیچکی دل نمی بنده!!
و لبخند شیطونی زدم :)
ادامه دادم: همیشه کنجکاوم که عشق های بقیه رو بفهمم؟؟
سپیده: عجب ... فضول خانوم بودی و ما نمیدونستیم ..!!
من: مثلا تو ! دختر عمه ام ! دختر دایی مهشید ! پسر دایی شهروز ! پسر عمو وحید!که البته وحیدی مثل داشی کوچیکمه :)
سپیده: بله بله چقدر معلومه که وحیدی داشی کوچیکته همش باهاش دعوا داری .!
خندیدم و گفتم: سپیده ؟
سپیده : جان ؟
من: من همش حس میکنم شادی ( دختر عمه ام) و حمید همدیگه رو دوست دارن تو چی میگی ؟؟
سپیده لبخندی زد
من:تو چیزی میدونی ... ؟ اگه میدونی تورو خدا بهم بگو ؟
سپیده: این یه رازه ... اصلا به تو چه ؟؟؟!!!!!!!
من که حس کنجکاویم گل کرده بود گفتم : تو رو خدا بهم بگو بگو بگو بگو بگو بگو بگو به کسی نمیگم ..
سپیده : وااااااااااااای باشه از دست تو عارفه !! شادی رو نمیدونم ولی شنیدم حمید شادی رو دوست داره ... با این حرف سپیده دلم گرفت !!... شاید بخاطر اینکه نمیخواستم بشنوم حمید یکی رو دوست داره ...
من: اما شادی که نامزد داره.... نامزدش امیره؟؟
سپیده : میدونم... ولی امیر هم شادی رو میخواست و عاشقش بود
توی دلم گفتم : یعنی حمید من عاشق یکی دیگه شده...! ای خاک تو سرت عارفه که فکر کردی حمید نگاهش به تو خاصه... صد
- ۲۶.۲k
- ۰۶ بهمن ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط