( بوسه دردناک )
( بوسه دردناک )
پارت ۴۲
الکس لب هایش را جم نمود سپس سمته مادرش نگاه انداخت ولی در آن چشم های الکس به خوبی ناراحتی را میدید ... الکس : آره دلم میخواد به آرامی زمزمه کرد و سکوت نمود آنلی دست دخترش را به آرامی گرفت
آنلی. : هر موقع اگه ناراحتت کرد یا اذیتت کرد به خودم بگو باشه
الکس از این کوه به شدت تشکر کرد سپس به آرامی او را به آغوش گرفت
الکس : باشه .. آنلی برای عوض کردن جو دخترش را راه نمود سپس خنده ای سر داد و اشک هایش را پاک کرد
آنلی : تو .. این روز خوب نباید گریه کنیم ...
الکس متقابلاً لبخند زد و چشم های پر از اشک هایش سرازیر از عشق مادرانه قسمت ای از زندگی درون یک زن ..
آنلی : ته مین کجاست ؟
الکس : قرار بود هیجو لباسشو بپوشانه
آنلی : خب تهیونگ نگفت کی قرار بیاد دنبالت برای عکس برداری ؟
الکس : نه ... یعنی گفته بود که صبح میاد
آنلی باز هم به خوبی دروغ ای که الکس گفت را متوجه شد ولی نمیخواست رو فشار بزارد اش سپس از روی صندلی بلند شد و گفت
آنلی : باشه پس من برم به بقیه سر بزنم
الکس تنها سری تکون داد سپس به رفتند مادرش چشم دوخت درست در همان حالت که در اتاق تنها ماند بغض ای که مدت ها درونش بود کم کم به بالا میآمد و گونه های براق اش خیس اشک هایش شدن سخت بود برای یک دختری که عاشق مرد خودش میشه ولی از واحد در راه ای که ته اش گودال وجود داشت یا ترسی که حالا الکس درونش حس میکرد تنها بخاطر ظلم های است که در حق تهیونگ کرده بود روز های گذشته ای که در دوری تهیونگ شبیه به یک آدم افسرده شده بود آن هم در دوران حامله گی اش
به آرامی در باز شد سپس برادر مغرور اش در چهار چوب در ظاهر شد سپس با صدا بلند گفت
جی وون : شوهرت زنگ زد گفت ترو تا عکس برداری ببرم
الکس سری تکون داد سپس از روی صندلی بلند شد مراسم بزرگی نبود و لباس خیلی ساده ای پسندیده بود
قدم های را سمته در برداشت ولی در اسر خستگی تنگی نفس اش لحظهای دنیا رو سرش ایستاد و باعث تنگی نفس اش ایستاد سپس جی وون در کمال تعجب سمتش هجوم برد چرا بعد از این همه مدت الان به یاد خواهرش افتاد چرا بعد از این همه مدت حالا نگرانش شد
جی وون دستش را گرفت سپس با ترس گفت
جی وون : چی شده خوبی ؟
پارت ۴۲
الکس لب هایش را جم نمود سپس سمته مادرش نگاه انداخت ولی در آن چشم های الکس به خوبی ناراحتی را میدید ... الکس : آره دلم میخواد به آرامی زمزمه کرد و سکوت نمود آنلی دست دخترش را به آرامی گرفت
آنلی. : هر موقع اگه ناراحتت کرد یا اذیتت کرد به خودم بگو باشه
الکس از این کوه به شدت تشکر کرد سپس به آرامی او را به آغوش گرفت
الکس : باشه .. آنلی برای عوض کردن جو دخترش را راه نمود سپس خنده ای سر داد و اشک هایش را پاک کرد
آنلی : تو .. این روز خوب نباید گریه کنیم ...
الکس متقابلاً لبخند زد و چشم های پر از اشک هایش سرازیر از عشق مادرانه قسمت ای از زندگی درون یک زن ..
آنلی : ته مین کجاست ؟
الکس : قرار بود هیجو لباسشو بپوشانه
آنلی : خب تهیونگ نگفت کی قرار بیاد دنبالت برای عکس برداری ؟
الکس : نه ... یعنی گفته بود که صبح میاد
آنلی باز هم به خوبی دروغ ای که الکس گفت را متوجه شد ولی نمیخواست رو فشار بزارد اش سپس از روی صندلی بلند شد و گفت
آنلی : باشه پس من برم به بقیه سر بزنم
الکس تنها سری تکون داد سپس به رفتند مادرش چشم دوخت درست در همان حالت که در اتاق تنها ماند بغض ای که مدت ها درونش بود کم کم به بالا میآمد و گونه های براق اش خیس اشک هایش شدن سخت بود برای یک دختری که عاشق مرد خودش میشه ولی از واحد در راه ای که ته اش گودال وجود داشت یا ترسی که حالا الکس درونش حس میکرد تنها بخاطر ظلم های است که در حق تهیونگ کرده بود روز های گذشته ای که در دوری تهیونگ شبیه به یک آدم افسرده شده بود آن هم در دوران حامله گی اش
به آرامی در باز شد سپس برادر مغرور اش در چهار چوب در ظاهر شد سپس با صدا بلند گفت
جی وون : شوهرت زنگ زد گفت ترو تا عکس برداری ببرم
الکس سری تکون داد سپس از روی صندلی بلند شد مراسم بزرگی نبود و لباس خیلی ساده ای پسندیده بود
قدم های را سمته در برداشت ولی در اسر خستگی تنگی نفس اش لحظهای دنیا رو سرش ایستاد و باعث تنگی نفس اش ایستاد سپس جی وون در کمال تعجب سمتش هجوم برد چرا بعد از این همه مدت الان به یاد خواهرش افتاد چرا بعد از این همه مدت حالا نگرانش شد
جی وون دستش را گرفت سپس با ترس گفت
جی وون : چی شده خوبی ؟
- ۱۸.۱k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط