{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...!

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...!
بال بگشودم و سمتش رفتم؛ از زمینش کندم؛
به هوا آوردم؛ آخر عمرش بود؛
که فریب چشمش، سخت جادویم کرد!!!
در نوک یک قله، آشیانش دادم!
که همین دل رحمی، چه بروزم آورد!!!
عشق جادویم کرد؛ زهر خود بر من ریخت؛
از نوک قله،به زمین افتادم! تازه آمد یادم؛
من عقابی بودم،بر فراز یک کوه! آشیان خود را به نگاهی دادم..
دیدگاه ها (۱۰)

قضاوت زودهنگام ممنوعدختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست دا...

"ﺧﺪﺍی"ﻣﻦ ...ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ...می ﮔﻮیند بزﺭﮔ...

شکرت خدایا

پارت: 12 (بخش6) ساعت ١٢:٢٠ بامداد زاویه دید: زین**ماشینم را...

پارت: 30 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخرِ بعدازظهر با ...

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...!بال بگش...

من عقابی بودم که نگاه یک مارسخت آزارم دادبال بگشودم و سمتش ر...

من عقابی بودم که نگاه یک مارسخت آزارم دادبال بگشودم و سمتش ر...

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد! بال بگشودم و سم...

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد! بال بگشودم و سم...

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد بال بگشودم و سمتش...

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...! ...

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...! ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط