وقتی حالت بد بود ولیpt
وقتی حالت بد بود ولی...pt¹
بارون با شدت زیاد میبارید روی شیشه اتاق مینشست
...باد شدید درختارو تکون می داد
صدای رعد و برق شدید لرز شدید به تن دخترک انداخت...صدای ناله هاش از شدت بدن درد ضعیف بود و فقط توی اتاق کمی شنیده میشد
روی تخت دو نفرشون تنهایی دراز کشیده بود تا شاید خوابش ببره...ولی سرما خوردگی و درد بدنش به اون اجازه خواب نمی داد!
توی جاش همش غلط میخورد...از همیشه بیشتر به همسرش احتیاج داشت ولی متاسفانه سر یه موضوع کوچیک باهم قهر کرده بودن!
هانول حساس بود خیلی حساس...و حس میکرد که جونگ کوک اونقدر بهش اهمیت نمیده
وقتی اینو سر شام به زبون اورد با داد بیداد های الکی جونگ کوک مواجه شده بود اونقدر دعواشون شدت گرفت که جونگ کوک از خونه زد بیرون و هانول رو با قلب شکستش تنها گذاشت
فلش بک کوتاه:
(هانول:جونگ کوک یه دقیقه فقط به حرفم گوش کن منظورم این..
جونگ کوک دستاشو با عصبانیت کوبید رو میز جوری که میز لرزید
جونگ کوک:منظورت چی بود ها؟؟فکر کردی من خرم؟؟
هانول من کم کاری کردم اره؟!اشتباه کردم؟؟این که همه تلاشمو دارم میکنم جنابعالی عین آدم های درست حسابی زندگی کنی اشتباه میکنم؟؟!*کمی داد*
هانول صداشو صاف کرد و سعی کرد آروم حرف بزنه
هانول:ببین جونگ کوک...من میدونم تو داری تلاش میکنی ولی فکر نمیکنی منم یکم...توجه میخوام خب
تو همش فکر کارتی خیلی به من فکر نمیکنی خب منم میخوام که به منم فکر کنی
جونگ کوک:من به تو فکر نمیکنم؟؟هانول واقا داری میری رو مخم...
خنده عصبی کرد و جمله ی آخر رو دوباره تکرار کرد و دوباره حواسشو به غذاش داد..هانول با چشمای تیله ای مشکیش فقط داشت جونگ کوک رو نگاه میکرد
هانول:احساس میکنم عوض شدی...حتی شک دارم منو دیگه دوست داشته باشی جونگ کوک...ازم فاصله میگیری خب چرا؟؟
جونگ کوک:اره میدونی چرا؟؟به خاطر اینکه همش بلدی غر بزنی که نمیدونم میگی تو منو دوست نداری
تو فلانه تو اینجوری میکنی...خستم کردی هانول...خسته میفهمی؟؟
هانول:جونگ کوک حواست هست چی داری میگی؟؟من خستت کردم؟؟
ادامه حرفای جونگ کوک دیگه با داد همراه بود جوری که صداش تو کل خونه میپیچید
جونگ کوک:آره خستم کرده عه
من دارم کل زندگیم تلاش میکنم تو راحت زندگی کنی..چرا فکر کردی من دیوانم صبح تا شب و شب تا صبح اون شرکت ی کوفتی رو اداره کنم و توش کار منم و با اون همه آدم نفهم سر کله بزنم؟؟؟نه فقط برای تو عه نمک نشناسه واسه تو عه که مثلااا خوب زندگی کنی تازه ناراضی ای؟؟
هانول:اولن صداتو بیار پایین! دومن تو اصن حواست هست داری چی میگی؟؟من نمک نشناسم؟! من راحت زندگی میکنم؟!؟ به خاطر من داری کار میکنی؟!!
جونگ کوک به نظر تو من الان خوشحالم؟؟ نه نیستم آقای جئون! نیس...*عصبانی و با سرفه
آخر جملشو نتونست کامل کنه چون سرفه نزاشت
جونگ کوک:آره آره حق با تو عه خب؟؟اصن من هیچ کاری واسه تو نکردم دیگه به من ربط نداره تو خوشحال نیستی...من تمام تلاشمو دارم میکنم ولی جنابعالی اصن دوست نداری...اگه آنقدر ناراضی بیا جدا بشیم نظرت چیه ها؟؟*داد*
هانول انگار یه پارچ اب سرد روش ریختن
هانول:چ..چی؟؟نه نه من دارم میگ..
جونگ کوک:هیسسسسسس ساکت باش هانول...دیگه نمیخوام چیزی بشنوم ازت به اندازی کافی گند زدی توی اعصابم اومدم یذره آروم باشم تو دوباره غر غراتو شروع کردی! طلاق میگیریم تا بری با اونی که فکر میکنی خوشبختت میکنه
و کاپشن مشکیشو برداشت و از خونه رفت بیرون و خونه تو سکوت غرق شد)
پایان فلش بک.
ادامه دارد
با لایک،کامنت و فالو کردن به بنده انرژی بیشتری میدید🫶
بارون با شدت زیاد میبارید روی شیشه اتاق مینشست
...باد شدید درختارو تکون می داد
صدای رعد و برق شدید لرز شدید به تن دخترک انداخت...صدای ناله هاش از شدت بدن درد ضعیف بود و فقط توی اتاق کمی شنیده میشد
روی تخت دو نفرشون تنهایی دراز کشیده بود تا شاید خوابش ببره...ولی سرما خوردگی و درد بدنش به اون اجازه خواب نمی داد!
توی جاش همش غلط میخورد...از همیشه بیشتر به همسرش احتیاج داشت ولی متاسفانه سر یه موضوع کوچیک باهم قهر کرده بودن!
هانول حساس بود خیلی حساس...و حس میکرد که جونگ کوک اونقدر بهش اهمیت نمیده
وقتی اینو سر شام به زبون اورد با داد بیداد های الکی جونگ کوک مواجه شده بود اونقدر دعواشون شدت گرفت که جونگ کوک از خونه زد بیرون و هانول رو با قلب شکستش تنها گذاشت
فلش بک کوتاه:
(هانول:جونگ کوک یه دقیقه فقط به حرفم گوش کن منظورم این..
جونگ کوک دستاشو با عصبانیت کوبید رو میز جوری که میز لرزید
جونگ کوک:منظورت چی بود ها؟؟فکر کردی من خرم؟؟
هانول من کم کاری کردم اره؟!اشتباه کردم؟؟این که همه تلاشمو دارم میکنم جنابعالی عین آدم های درست حسابی زندگی کنی اشتباه میکنم؟؟!*کمی داد*
هانول صداشو صاف کرد و سعی کرد آروم حرف بزنه
هانول:ببین جونگ کوک...من میدونم تو داری تلاش میکنی ولی فکر نمیکنی منم یکم...توجه میخوام خب
تو همش فکر کارتی خیلی به من فکر نمیکنی خب منم میخوام که به منم فکر کنی
جونگ کوک:من به تو فکر نمیکنم؟؟هانول واقا داری میری رو مخم...
خنده عصبی کرد و جمله ی آخر رو دوباره تکرار کرد و دوباره حواسشو به غذاش داد..هانول با چشمای تیله ای مشکیش فقط داشت جونگ کوک رو نگاه میکرد
هانول:احساس میکنم عوض شدی...حتی شک دارم منو دیگه دوست داشته باشی جونگ کوک...ازم فاصله میگیری خب چرا؟؟
جونگ کوک:اره میدونی چرا؟؟به خاطر اینکه همش بلدی غر بزنی که نمیدونم میگی تو منو دوست نداری
تو فلانه تو اینجوری میکنی...خستم کردی هانول...خسته میفهمی؟؟
هانول:جونگ کوک حواست هست چی داری میگی؟؟من خستت کردم؟؟
ادامه حرفای جونگ کوک دیگه با داد همراه بود جوری که صداش تو کل خونه میپیچید
جونگ کوک:آره خستم کرده عه
من دارم کل زندگیم تلاش میکنم تو راحت زندگی کنی..چرا فکر کردی من دیوانم صبح تا شب و شب تا صبح اون شرکت ی کوفتی رو اداره کنم و توش کار منم و با اون همه آدم نفهم سر کله بزنم؟؟؟نه فقط برای تو عه نمک نشناسه واسه تو عه که مثلااا خوب زندگی کنی تازه ناراضی ای؟؟
هانول:اولن صداتو بیار پایین! دومن تو اصن حواست هست داری چی میگی؟؟من نمک نشناسم؟! من راحت زندگی میکنم؟!؟ به خاطر من داری کار میکنی؟!!
جونگ کوک به نظر تو من الان خوشحالم؟؟ نه نیستم آقای جئون! نیس...*عصبانی و با سرفه
آخر جملشو نتونست کامل کنه چون سرفه نزاشت
جونگ کوک:آره آره حق با تو عه خب؟؟اصن من هیچ کاری واسه تو نکردم دیگه به من ربط نداره تو خوشحال نیستی...من تمام تلاشمو دارم میکنم ولی جنابعالی اصن دوست نداری...اگه آنقدر ناراضی بیا جدا بشیم نظرت چیه ها؟؟*داد*
هانول انگار یه پارچ اب سرد روش ریختن
هانول:چ..چی؟؟نه نه من دارم میگ..
جونگ کوک:هیسسسسسس ساکت باش هانول...دیگه نمیخوام چیزی بشنوم ازت به اندازی کافی گند زدی توی اعصابم اومدم یذره آروم باشم تو دوباره غر غراتو شروع کردی! طلاق میگیریم تا بری با اونی که فکر میکنی خوشبختت میکنه
و کاپشن مشکیشو برداشت و از خونه رفت بیرون و خونه تو سکوت غرق شد)
پایان فلش بک.
ادامه دارد
با لایک،کامنت و فالو کردن به بنده انرژی بیشتری میدید🫶
- ۶.۳k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط