{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی حالت بد بود ولی...pt²

وقتی حالت بد بود ولی...pt²

حالا هانول تو خونه تنها مونده بود و حتی غذا نخورد و رفت که بخوابه...ولی از زمانی که توی تخت رفته بود خوابش نبرده بود
سرش درد میکرد علاوه بر اون بدنش تیر می‌کشید و اون هر وقت عصبی میشد و یا سرما میخورد اول از همه بدنش درد می‌گرفت..
ولی ایندفعه شدتش زیاد تر شده بود به طوری که هانول صدای ناله هاش از درد بدن تو کل خونه پیچید
حتی نمیتونست از جاش پاشه و آروم اشک می‌ریخت هم از درد هم به خاطر اتفاقاتی که افتاده بود
هانول:
هانول: اییی خدا لعنتت کنه جونگ کوک دارم میمیرمممم هر موقع که میخوام نیستی..
با درد از جام پاشدم...کل بدنم درد میکرد اونقدر که به سختی از جام پاشدم سرما خوردگی داشت کاملا منو میکشت...به سختی میتونستم نفس بکشم دماغم گرفته بود و باید از دهن نفس میکشیدم دکتر بهم گفته بود قرصامو باید بخورم اونم به موقع
و من نخوردم و یادم رفته بود.. از جام بلند شدم دستمو به دیوار کشیدم...بیشتر از دو ساعت بود که رفته بود و من حالم بدتر شده بود..سرم گیج میرفت..رفتم توی آشپز خونه و در کابینت سفید رنگ رو باز کردم تا بتونم قرص بخورم و ظرفی که توش بود رو بیرون اوردم ولی نمیدونم چیشد یه دیقه سرم بشدت گیج رفت و با زانو هام فرود اومدم رو زمین از درد بلند ناله کردم و ظرف قرص افتاد زمین و تمام قرص ها ریخت رو زمین...سرم تیر می‌کشید و گیج میرفت کف دستامو روی سرم گذاشتم چشمام خیس شده بود آنقدر که گریه کرده بودم همونجوری که رو زمین افتاده بودم داشتم گریه میکردم سرم پایین بود که صدای آشنا باعث شد سرمو بالا ببرم...
《هانول؟؟》
جونگ کوک :
سرمو روی فرمون ماشین گذاشته بودم...من حرفایی بهش زده بودم که احساس نمیکردم از ته دلم دارم میگم...توی شرکت با یکی از کارکنا دعوام شده بود و اعصابم به اندازه کافی خورد شده بود
حرفای هانول حتی اگه واقعیتم بود رو مخم بود
آره اون توجه می‌خواست.. من میدونستم اون چقدر حساسه و چقدررر احساساتیه...نمیدونم..
از چرخ زدن تو خیابون خسته شدم پس رفتم خونه
کلید رو توی در چرخوندم...صدای گریه و ناله ی هانول از توی آشپز خونه منو شوکه کرد! رفتم بدو بدو تو آشپزخونه وقتی اونجوری توی آشپزخونه دیدمش قلبم درد گرفت دستای کوچولوش روی سرش بود و داشت از درد ناله میکرد
جونگ کوک:هانول؟؟
سرشو بالا اورد..چشماش قرمز و بی جون بود
زانو زدم روی زمین و نشستم روی قرصایی که رو زمین ریخته بود..دستاشو گرفتم
جونگ کوک:ح...حالت خوبه؟؟
یهو زد زیر گریه..
هانول:
یه دقیقه یادم رفت باهم قهریم و میخواد جدا بشیم و جلوم نشسته بود منم سرمو گذاشتم رو شونش و بغلش کردم و شروع به گریه کردم...دیگه نتونستم تحمل کنم
هانول:جونگ کوککک*گریه*
با شوک بهم نگاه کرد ولی بعدش دستشو برد توی موهام و نوازش کرد..کمرمو گرفت و اصلا یادش رفت گفته که میخواد ازم جدا شه
محکم بغلم کرده بود و سرمو نوازش میکرد
جونگ کوک:هیششششش.. چیشدهه؟؟حالت خوبه؟!این قرصا چیه؟؟
جونگ کوک:
سرشو بر گردوند نگاهم کرد و چشماش خیس و قرمز بود دستمو بردم و اشکاشو پاک کردم
هانول:در..درد دارم..هق دارم میمیرم کل هق بدنم خیلی درد میکنه هق س..سرم درد میکنه حالم هق بده *گریه شدید*
دستمو گذاشتم رو پیشونیش تب نداشت ولی یخ کرده بود
دستمو زیر پاهاش بردم و یه دستمو زیر گردنش و بلندش کردم براید استایل بغلش کردم بردمش توی اتاق و روی تخت نشوندمش...بدنش یخ بود و اتاق هم بشدت سرد بود...بخاری کوچیک کنار تخت رو روشن کردم نشسته بود روی تخت و پاهاش رو دراز کرده بود پتو رو کشیدم روش
جونگ کوک:الان بر میگردم

بابت کاور فیک معذرت میخوام دوتا کاور درست کرده بودم که دستم خورد این یکی کاور رو گذاشتم معذرت میخوام
با لایک و کامنت و فالو به بنده انرژی میدید برای پارت بعدی🫶🫂
دیدگاه ها (۵)

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : twenty seven ویوی تهیونگ :بلافاص...

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

پسر بد (56)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁴ویو: اتچند ساعت گذشته بود.هنوز ر...

پارت ۴ویو بلااون حرکت چیزی نبود جز اینکه جونگ کوک دستشو برد ...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و... p18ات. تو.... تو اونو ک...

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

تک پارتی ویو ا.ت نگاهی به گوشیم انداختم که با ۹ تماس از دست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط