وقتی حالت بد بود ولیptend
وقتی حالت بد بود ولی...pt³(end)
ایرن:(خودم)
کاپشن مشکیشو از تنش در اورد و به آشپز خونه رفت...قرصای روی زمین رو جمع کرد و از توشون دوتا قرص سفید رنگ و برداشت و توی سینی گذاشت
یه لیوان آب نسبتا ولرم پر کرد و گذاشت توی سینی چوبی مستطیلی قهوه ای.
حدس میزد که هانول شاید چیزی نخورده باشه واسه همین تصمیم گرفت واسش سوپ درست کنه...وقتی هانول رو توی اون وضعیت دیده بود کلا یادش رفته بود که همین دو ساعت پیش گفته بود که میخواد جدا بشه..
بسته ی سوپ نیمه آماده رو از یخچال در آورد و شروع به درست کردن سوپ کرد
صدای گرفته هانول رو از پشت سرش شنید:کوک؟؟داری چیکار میکنی؟؟*گرفته*
با تعجب بر گشت طرف صدا: آآآآآ مگه بهت نگفتم تو اتاق بمون؟؟ خونه سرده...اشتباه کردم..نباید تنهات میزاشتم..اتاق گرم تره برو پتو رو بکش رو خودت الان میام برات دارو میارم...برو دیگه
هانول رفت و جونگ کوک به کارش رسید و وقتی سوپ آماده شد سوپ رو با ملاقه توی یه کاسه ی کوچولو سرامیکی گل گلی ریخت و یکم از غذایی که هانول درست کرده بود هم توی بشقاب ریخت و توی سینی گذاشت سینی رو برداشت و برد تو اتاق و با دیدن عشق زندگیش توی اون وضعیت ده بار به خودش لعنت فرستاد که چرا تنهاش گذاشته
روی تخت بی حال نشسته بود و چشماش خیس بود و سرشو پایین انداخته بود داشت با انگشتاش بازی میکرد پتو سفید روی پاهاش کشیده بود و به تخت تکیه داده بود.
رفت سمتش و روی تخت کنارش نشست و سینی رو روی میز کنار تخت گذاشت
با تردید لب زد: شام خوردی؟؟
هانول سرشو آروم بالا آورد و نگاهش کرد و سرشو به علامت منفی تکون داد و کوک آهی کشید
کوک:ناهار چی؟؟صبحونه چی؟؟
جونگ کوک صبح زود میرفت سر کار و شب ها میومد حتی گاهی دیر تر میومد
هانول:صبحونه بیسکوئیت خوردم بعدشم دیگه گشنم نشد
بغض توی صداش موج میزد.. معلوم بود هنوزم ناراحته و جونگ کوک اینو قشنگ فهمید..دوباره دستشو طرف بدن ظریف دخترک برد و دوباره یخ بود
کاسه سوپ و قاشق رو برداشت و یه قاشق سوپ رو برد طرف دهن هانول
جونگ کوک:بیا..بخور
هانول آروم خورد...و بعد از خوردن سوپ بهش غذا و داروهاشو داد...بعدش هانول دراز کشید و جونگ کوک لبخندی زد و پتو رو بیشتر کشید روش موهای همسرشو از تو صورتش کنار زد
کوک:استراحت کن
یهو رعد و برق زد و هانول لرزید و دستشو رو گوشاش گذاشت و چشماشو بست
کوک:میترسی؟*آروم*
هانول سرشو به نشانه تایید تکون داد..کوک کنارش دراز کشید پتو رو روی خودش کشید
کوک:
دستمو دور کمرش حلقه کردمو کشیدمش تو بغلم و موهاشو نوازش کردم.
کوک:باهام قهری؟؟هانول؟
هانول جوابی نداد و حتی نگاهمم نکرد..ولی بعد از دو دیقه جوری که سعی میکرد بغضشو کنترل کنه لب زد:م..میخوای..بری؟؟
کوک:کجا؟؟*خنده*
هانول با تردید
هانول:خب..مگه..نمیخوای تنهام بزاری؟؟مگه نمیخوای جدا بشیم؟
نباید دلشو میشکستم اعصبانی بودم از شرکت..شاید حق با اون بود من کلا داشتم به کارم اهمیت میدادم
نه به اون...فکر میکردم اینجوری اون حالش خوبه ولی..نه! اون به من نیاز داشت..
آهی کشیدم و صدامو صاف کردم...دستمو گذاشتم زیر سرمو اون یکی دستمو تو موهای صاف و نرمش میکشیدم
کوک:تو...حرفای منو احمقو باور کردی عروسکم؟؟هوم؟! دلیل نفس کشیدن من تویی هانول...چجوری میتونم ازت جدا شم..اعصابم جوری خورد بود که نفهمیدم دارم چی میگم. توی شرکت دعوام شده بود حق با توعه من انقدر در گیر کارمم که یادم رفت فرشته کوچولوم چقدرررر حساسه!
محکم بغلش کردمو پیشونیشو بوسیدم..
کوک:معذرت میخوام پرنسس کوچولوم..تو همیشه مهم ترین فرد زندگی ی من باقی میمونی!
the end
لایک،کامنت و فالو کردنتون به شدت به من انرژی میده 🫂
ایرن:(خودم)
کاپشن مشکیشو از تنش در اورد و به آشپز خونه رفت...قرصای روی زمین رو جمع کرد و از توشون دوتا قرص سفید رنگ و برداشت و توی سینی گذاشت
یه لیوان آب نسبتا ولرم پر کرد و گذاشت توی سینی چوبی مستطیلی قهوه ای.
حدس میزد که هانول شاید چیزی نخورده باشه واسه همین تصمیم گرفت واسش سوپ درست کنه...وقتی هانول رو توی اون وضعیت دیده بود کلا یادش رفته بود که همین دو ساعت پیش گفته بود که میخواد جدا بشه..
بسته ی سوپ نیمه آماده رو از یخچال در آورد و شروع به درست کردن سوپ کرد
صدای گرفته هانول رو از پشت سرش شنید:کوک؟؟داری چیکار میکنی؟؟*گرفته*
با تعجب بر گشت طرف صدا: آآآآآ مگه بهت نگفتم تو اتاق بمون؟؟ خونه سرده...اشتباه کردم..نباید تنهات میزاشتم..اتاق گرم تره برو پتو رو بکش رو خودت الان میام برات دارو میارم...برو دیگه
هانول رفت و جونگ کوک به کارش رسید و وقتی سوپ آماده شد سوپ رو با ملاقه توی یه کاسه ی کوچولو سرامیکی گل گلی ریخت و یکم از غذایی که هانول درست کرده بود هم توی بشقاب ریخت و توی سینی گذاشت سینی رو برداشت و برد تو اتاق و با دیدن عشق زندگیش توی اون وضعیت ده بار به خودش لعنت فرستاد که چرا تنهاش گذاشته
روی تخت بی حال نشسته بود و چشماش خیس بود و سرشو پایین انداخته بود داشت با انگشتاش بازی میکرد پتو سفید روی پاهاش کشیده بود و به تخت تکیه داده بود.
رفت سمتش و روی تخت کنارش نشست و سینی رو روی میز کنار تخت گذاشت
با تردید لب زد: شام خوردی؟؟
هانول سرشو آروم بالا آورد و نگاهش کرد و سرشو به علامت منفی تکون داد و کوک آهی کشید
کوک:ناهار چی؟؟صبحونه چی؟؟
جونگ کوک صبح زود میرفت سر کار و شب ها میومد حتی گاهی دیر تر میومد
هانول:صبحونه بیسکوئیت خوردم بعدشم دیگه گشنم نشد
بغض توی صداش موج میزد.. معلوم بود هنوزم ناراحته و جونگ کوک اینو قشنگ فهمید..دوباره دستشو طرف بدن ظریف دخترک برد و دوباره یخ بود
کاسه سوپ و قاشق رو برداشت و یه قاشق سوپ رو برد طرف دهن هانول
جونگ کوک:بیا..بخور
هانول آروم خورد...و بعد از خوردن سوپ بهش غذا و داروهاشو داد...بعدش هانول دراز کشید و جونگ کوک لبخندی زد و پتو رو بیشتر کشید روش موهای همسرشو از تو صورتش کنار زد
کوک:استراحت کن
یهو رعد و برق زد و هانول لرزید و دستشو رو گوشاش گذاشت و چشماشو بست
کوک:میترسی؟*آروم*
هانول سرشو به نشانه تایید تکون داد..کوک کنارش دراز کشید پتو رو روی خودش کشید
کوک:
دستمو دور کمرش حلقه کردمو کشیدمش تو بغلم و موهاشو نوازش کردم.
کوک:باهام قهری؟؟هانول؟
هانول جوابی نداد و حتی نگاهمم نکرد..ولی بعد از دو دیقه جوری که سعی میکرد بغضشو کنترل کنه لب زد:م..میخوای..بری؟؟
کوک:کجا؟؟*خنده*
هانول با تردید
هانول:خب..مگه..نمیخوای تنهام بزاری؟؟مگه نمیخوای جدا بشیم؟
نباید دلشو میشکستم اعصبانی بودم از شرکت..شاید حق با اون بود من کلا داشتم به کارم اهمیت میدادم
نه به اون...فکر میکردم اینجوری اون حالش خوبه ولی..نه! اون به من نیاز داشت..
آهی کشیدم و صدامو صاف کردم...دستمو گذاشتم زیر سرمو اون یکی دستمو تو موهای صاف و نرمش میکشیدم
کوک:تو...حرفای منو احمقو باور کردی عروسکم؟؟هوم؟! دلیل نفس کشیدن من تویی هانول...چجوری میتونم ازت جدا شم..اعصابم جوری خورد بود که نفهمیدم دارم چی میگم. توی شرکت دعوام شده بود حق با توعه من انقدر در گیر کارمم که یادم رفت فرشته کوچولوم چقدرررر حساسه!
محکم بغلش کردمو پیشونیشو بوسیدم..
کوک:معذرت میخوام پرنسس کوچولوم..تو همیشه مهم ترین فرد زندگی ی من باقی میمونی!
the end
لایک،کامنت و فالو کردنتون به شدت به من انرژی میده 🫂
- ۳.۱k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط