اولین قرارpt

《اولین قرار》pt8
به قدری خسته و مریض بودم که دقیقا نمیدونم چجوری حاضر شدم و خودم رو رسوندم به کافه...سرم گیج میرفت ولی مشکلی نبود مریض شده بودم دیگه
وارد کافه شدم...انتظار نداشتم یونگی رو ببینم
خواستم برم یه جا بشینم که صداش رو شنیدم
(نیرا؟)
برگردوندم سرمو...یونگی بود!قبل از من اومده بود
یه لبخند بهم زد و یه شاخه گل ارکیده دستش بود..نگاهش شرمنده و مهربون بود
وقتی اونجوری دیدمش دلم واسش قنج رفت...
رفتیم نشستیم
یونگی:حالت خوبه؟
دماغمو کشیدم بالا ..سرمو تکون دادم
نیرا:سرما خوردم
یونگی:بیا...اینو واسه تو خریدم
گل رو داد دستم ناخواسته لبخند زدم
نیرا:ممنونم...خب؟؟چیه؟؟نمیخوای چیزی بگی؟؟
یونگی:دقیقا چی باید بگم؟؟*اخم
نیرا:اینکه دیروز چرا نیومدی
یونگی:نیرا من که دلیلشو بهت گفتم..باپر کن سر کار بودم
نیرا:واقعیتو بگو یونگی...چجوری میشه چهارر ساعت و نیم بخوابی دقیقا؟؟
یونگی:باور کنی یا نه واقا اینجوری بوده...نیرا من نمیدونم چرا حرفمو باور نمیکنی!میشه بگی چرا؟؟
باید واقعیت رو میگفتم؟؟باید حرفای هانا رو میگفتم؟؟
نیرا:خب...
سرمو انداختم پایین..دستامو گرفت و لبخند زد
یونگی:دستات یخ کرده...نیرا بهم بگو چرا حرفامو باور نمیکنی؟ کسی حرفی زده الان؟؟
سرمو آوردم بالا
نیرا:خب...هانا دوستم...یه چیزای گفتش
یونگی:هانا؟؟؟هانا کیه؟؟همون دختره که تو کلاسمونه؟؟
تعجب کردم
نیرا:تو اونو نمیشناسی؟؟
یونگی:دقیقا باید بشناسم؟؟من فقط میدونم تو کلاسمونه..چطور؟
نیرا:اون گفته که با تو و جیمین بیرون اومده...اون گفته که با جیمین دوسته
یونگی:ببین من و جیمین از بچگی دوستیم اون الان دوست دختر داره...اصن چجوری ما با هانا بیرون رفتیم؟؟ حالا ولش کن چی بهت گفته؟؟؟

دختره ی دروغ گوی کثیف...چرا آخه؟؟
حرفای هانا رو برای یونگی تعریف کردم...چشماش گرد شد و بلند زد زیر خنده های لثه ای و قشنگش
نیرا:چرا میخندییی؟؟؟
یونگی:من اصن دختر خاله ندارم! یدونه خاله دارم ها ولی اصن بچه نداره تازه بچش میخواد به دنیا بیاد
بعد من...میخوام باهاش ازدواج کنم؟؟؟ازش تعریف کردم؟؟؟جیمین حتی هانا رو هم نمیشناسه*خنده ی زیاد
احساس تعجب و خجالت زیادی داشتم و لپام قرمز قرمز شده بود...آخه دختره ی دروغ گوی کثیفه حسود
نیرا:ینی..توی دلت پیش کسی نیست؟؟
از خندیدن دست برداشت و لبخند زد و نگاهم کرد
یونگی:گوشی کن نیرا...من تموم وقتایی که بهم نگاه میکردی رو حس میکردم...حس میکردم که چقدر حواست به منه...وقتی میومدی سمتم تا باهام حرف بزنی لپات مثل الان قرمز میشد! خیلی کیوت میشدی!
من میتونستم بفهمم دوستم داری من حتی به جیمین هم گفتم که ممکنه تو منو دوست داشته باشی...وقتی نیاز به کمک داشتم با مهربونی بهم کمک میکردی
وقتی دوستت..یورا بهم اون نامه رو داد و دیدم از طرف تو عه لبخند زدم و یورا هم فهمید که خوشحال شدم
نیرا:توچی؟منو دوست داری؟؟
دو طرف صورتمو گرفت تو دستاش
یونگی:حتی اگه دوست هم نداشتم جوری توی نامه عشقت رو قشنگ بیان کردی هر آدمی هم بود عاشقت میشد! من وقتی میفهمم یکی مثل تو انقدرر منو دوست داره چرا نباید دوستت داشته باشم و عاشقت نشم؟؟
سرمو بوسید
یونگی:نارنگی کوچولو نزاری کسی بینمونو خراب کنه هااا
برای اولین بار بعد از اون همه شک و ترس،
دلم آروم شد… واقعاً آروم.
پایان
دیدگاه ها (۰)

《اولین قرار》pt7(پرش زمانی به فردا صبح)نیرا:با حس درد تو سرم ...

《اولین قرار》pt6از کافه بیرون زدم و کلاه هودیمو سرم کردم و با...

《اولین قرار》pt4نیرا:ولی چی؟صادقانه بهم نگاه کرد و لبخند زد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط