اینم پارت اول
اینم پارت اول
بچه ها بعضیا درخواست داده بودن که تز فلیکس فیک بزارم منم گفتم چون فیک از لیکسی کمه چرا که نه اگه فیک لینو رو ادامه ندادم ناراحت نشید
عاشق اسمش شدم... 🥹🖤🌙 «ماه و شبح» واقعاً به فضای داستانت میاد.
ماه و شبح
پارت اول | آغاز شکار
باران بیوقفه روی شیشههای بلند اداره پلیس سئول میکوبید.
صدای قدمهای محکمی در راهرو پیچید.
دختر جوانی با کت مشکی و موهای بلند تیره از کنار افسرها عبور کرد. نگاه سردش باعث میشد همه ناخودآگاه راه را برایش باز کنند.
روی کارت شناساییاش نوشته شده بود:
سلین کیم واحد جرایم ویژه | پلیس مخفی
یکی از مأمورها با لبخند گفت: — مثل اینکه امروز هم زودتر از همه اومدی.
سلین بدون اینکه نگاهش کند، فقط سری تکان داد.
— پروندهها خودشون حل نمیشن.
همان لحظه درِ اتاق رئیس باز شد.
— افسر کیم، داخل.
سلین وارد اتاق شد.
رئیس پوشهای قطور را روی میز گذاشت.
— از امروز این پرونده مال توئه.
سلین پوشه را برداشت و اولین صفحه را باز کرد.
چند عکس...
صحنههای قتل...
گلولههایی که با دقت شلیک شده بودند...
و فقط یک اسم روی پرونده نوشته شده بود.
«شبح»
رئیس با صدایی جدی گفت: — سه ساله هیچکس نتونسته پیداش کنه. هیچ اثر انگشتی، هیچ دوربینی، هیچ شاهدی. انگار بعد از هر قتل... توی هوا محو میشه.
سلین آرام پرونده را بست.
— پیدا میکنمش.
رئیس لبخند تلخی زد.
— همه همینو گفتن...
اما هیچکدوم برنگشتن.
همان شب...
پشتبام ساختمانی بلند.
مردی با لباس کاملاً مشکی، لبهی ساختمان ایستاده بود و به چراغهای شهر خیره شده بود.
نسیم آرام موهای طلاییاش را به حرکت درآورده بود.
صدای یکی از افرادش سکوت شب را شکست.
— رئیس... پلیس دوباره پرونده رو باز کرده.
مرد بدون اینکه برگردد، فقط لبخند محوی زد.
— مسئول پرونده کیه؟
مرد پوشهای را جلو برد.
— افسر... سلین کیم.
چند ثانیه سکوت...
مرد نگاهش را روی عکس داخل پرونده ثابت نگه داشت.
دختری با چهرهای سرد و نگاه نافذ.
لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست.
— جالبه...
بعد آرام پوشه را بست.
— امیدوارم زود پیدام کنه.
و در تاریکی شب ناپدید شد...
درحالیکه هیچکدامشان نمیدانستند این تعقیب، قرار نبود فقط یک پروندهی پلیسی باشد.
این، آغاز داستان ماه و شبح بود. 🌙🖤
بچه ها بعضیا درخواست داده بودن که تز فلیکس فیک بزارم منم گفتم چون فیک از لیکسی کمه چرا که نه اگه فیک لینو رو ادامه ندادم ناراحت نشید
عاشق اسمش شدم... 🥹🖤🌙 «ماه و شبح» واقعاً به فضای داستانت میاد.
ماه و شبح
پارت اول | آغاز شکار
باران بیوقفه روی شیشههای بلند اداره پلیس سئول میکوبید.
صدای قدمهای محکمی در راهرو پیچید.
دختر جوانی با کت مشکی و موهای بلند تیره از کنار افسرها عبور کرد. نگاه سردش باعث میشد همه ناخودآگاه راه را برایش باز کنند.
روی کارت شناساییاش نوشته شده بود:
سلین کیم واحد جرایم ویژه | پلیس مخفی
یکی از مأمورها با لبخند گفت: — مثل اینکه امروز هم زودتر از همه اومدی.
سلین بدون اینکه نگاهش کند، فقط سری تکان داد.
— پروندهها خودشون حل نمیشن.
همان لحظه درِ اتاق رئیس باز شد.
— افسر کیم، داخل.
سلین وارد اتاق شد.
رئیس پوشهای قطور را روی میز گذاشت.
— از امروز این پرونده مال توئه.
سلین پوشه را برداشت و اولین صفحه را باز کرد.
چند عکس...
صحنههای قتل...
گلولههایی که با دقت شلیک شده بودند...
و فقط یک اسم روی پرونده نوشته شده بود.
«شبح»
رئیس با صدایی جدی گفت: — سه ساله هیچکس نتونسته پیداش کنه. هیچ اثر انگشتی، هیچ دوربینی، هیچ شاهدی. انگار بعد از هر قتل... توی هوا محو میشه.
سلین آرام پرونده را بست.
— پیدا میکنمش.
رئیس لبخند تلخی زد.
— همه همینو گفتن...
اما هیچکدوم برنگشتن.
همان شب...
پشتبام ساختمانی بلند.
مردی با لباس کاملاً مشکی، لبهی ساختمان ایستاده بود و به چراغهای شهر خیره شده بود.
نسیم آرام موهای طلاییاش را به حرکت درآورده بود.
صدای یکی از افرادش سکوت شب را شکست.
— رئیس... پلیس دوباره پرونده رو باز کرده.
مرد بدون اینکه برگردد، فقط لبخند محوی زد.
— مسئول پرونده کیه؟
مرد پوشهای را جلو برد.
— افسر... سلین کیم.
چند ثانیه سکوت...
مرد نگاهش را روی عکس داخل پرونده ثابت نگه داشت.
دختری با چهرهای سرد و نگاه نافذ.
لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست.
— جالبه...
بعد آرام پوشه را بست.
— امیدوارم زود پیدام کنه.
و در تاریکی شب ناپدید شد...
درحالیکه هیچکدامشان نمیدانستند این تعقیب، قرار نبود فقط یک پروندهی پلیسی باشد.
این، آغاز داستان ماه و شبح بود. 🌙🖤
- ۸۱
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط