از تمام دو راهی ها با آن همه تبم ، سرد گذشتم...
از تمام دو راهی ها با آن همه تبم ، سرد گذشتم...
به انتهای بی انتها رسیدم..به همان نقطه که عبور از آن شده بود دغدغه ی چشم های من..
اکنون نه گنگم ، نه بیصدا ، کوله ام پر بود از حس ، گر صبر کنی ... از حلوا یا حس انتظار چراغی روشن نشد .
من هیچ راهی نرفتم با این سرنوشت ...زمان از من گذشت و مرا غرق در بی امیدی کرد...!!!
به انتهای بی انتها رسیدم..به همان نقطه که عبور از آن شده بود دغدغه ی چشم های من..
اکنون نه گنگم ، نه بیصدا ، کوله ام پر بود از حس ، گر صبر کنی ... از حلوا یا حس انتظار چراغی روشن نشد .
من هیچ راهی نرفتم با این سرنوشت ...زمان از من گذشت و مرا غرق در بی امیدی کرد...!!!
- ۳۷۸
- ۰۴ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط