رفتنت، آغازِ یک ویرانیِ آرام و بیصدا بود؛ شبیه به پاییزِ
رفتنت، آغازِ یک ویرانیِ آرام و بیصدا بود؛ شبیه به پاییزِ ناگهانیِ درختی که هنوز خودش را برای برگریزان آماده نکرده است. تو رفتی و من ماندم با خانهای که تمامِ گوشههایش بوی عطرت را سرکوب میکنند و با شهری که هر خیابانش، مقتلی است برای خاطراتِ مشترکمان.
بزرگترین دردِ از دست دادن، خودِ غیابِ تو نیست؛ بلکه هجومِ بیرحمانهی «حسرت» است در خلوتِ شبها. حسرتِ تمامِ حرفهایی که باید میگفتم و در گلویم بغض شد؛ حسرتِ آغوشهایی که میتوانست پناه باشد و دریغ شد؛ و حسرتِ ثانیههایی که ساده از کنارشان گذشتیم، بیآنکه بدانیم روزی رویای دستنیافتنیِ فرداهایمان خواهند شد.
غمناکترین بخشِ جدایی این است که آدمی نه میتواند فراموش کند و نه میتواند به عقب بازگردد. ما در ایستگاهِ حسرت جا میمانیم، در حالی که قطارِ زندگی با تمامِ خاطراتمان به سرعت دور میشود.
اکنون، من پاسبانِ شبهای تاریک و سکوتِ گورستانیِ دلم هستم. با هر تپش، نبودنت را در رگهایم حس میکنم و از خود میپرسم: کجای راه را اشتباه رفتیم که سهمِ آن همه عشق، این همه خاکستر شد؟
عشقِ تو رفت، اما سایهی سنگینِ حسرتش چون بختکی بر سینهام مانده است؛ شعلهای سرد که نمیسوزاند، اما ذرهذره، مغزِ استخوانِ روحم را آب میکند. من امروز در سوگِ کسی نشستهام که هنوز زنده است، اما دیگر برای من نیست؛ و این محزونترین مرثیهای است که یک انسان میتواند برای دلِ خویش بخواند.
وقتی ذهن و روح دست در دست هم به نقطهی اشباع میرسند، جهان رنگ غریبی به خود میگیرد. رنگها کدر میشوند، صداهای روزمره مثل خراشیدگی روی شیشه آزاردهنده به نظر میرسند و «سکوت»، به تنها پناهگاه و رفیقِ شفیقِ انسان بدل میشود.
این خستگی، در واقع پاییزِ درون است. نگاه کنید به درختان؛ آنها در پاییز برای بقای خویش، زیباترین و عزیزترین داراییشان یعنی برگها را رها میکنند. آنها نمیجنگند، اصرار به سبز ماندن در هجومِ سرما ندارند، بلکه تسلیمِ خزان میشوند تا در سکوتِ زمستان، ریشههایشان را ترمیم کنند.
هر پایانی، در دلِ خود یک “رهایی” پنهان دارد. به انتها رسیدن، شبیه به گذاشتنِ آخرین نقطهیِ یک جملهیِ طولانی است؛ تا نقطه نباشد، کلمات در هوا معلق میمانند و معنا متولد نمیشود. ما اغلب از تمام شدن میترسیم، غافل از اینکه تا چیزی تمام نشود، فضایی برای آغازِ بعدی گشوده نخواهد شد. “پایان” به ما یادآوری میکند که زمان، گرانبهاترین داراییِ ماست. وقتی به انتهایِ یک مسیر، یک رابطه یا یک دوره از زندگی میرسی، در واقع به لحظهیِ “برداشت” رسیدهای. بگذار آنچه باید تمام شود، در کمالِ متانت به انتها برسد؛ چرا که هر بنبستی، در واقع دعوتی است برای بازگشت به خویشتن و یافتنِ راهی که پیش از این نادیده گرفته بودی.
هر پایانی، در دلِ خود یک “رهایی” پنهان دارد. به انتها رسیدن، شبیه به گذاشتنِ آخرین نقطهیِ یک جملهیِ طولانی است؛ تا نقطه نباشد، کلمات در هوا معلق میمانند و معنا متولد نمیشود. ما اغلب از تمام شدن میترسیم، غافل از اینکه تا چیزی تمام نشود، فضایی برای آغازِ بعدی گشوده نخواهد شد. “پایان” به ما یادآوری میکند که زمان، گرانبهاترین داراییِ ماست. وقتی به انتهایِ یک مسیر، یک رابطه یا یک دوره از زندگی میرسی، در واقع به لحظهیِ “برداشت” رسیدهای. بگذار آنچه باید تمام شود، در کمالِ متانت به انتها برسد؛ چرا که هر بنبستی، در واقع دعوتی است برای بازگشت به خویشتن و یافتنِ راهی که پیش از این نادیده گرفته بودی.
بزرگترین دردِ از دست دادن، خودِ غیابِ تو نیست؛ بلکه هجومِ بیرحمانهی «حسرت» است در خلوتِ شبها. حسرتِ تمامِ حرفهایی که باید میگفتم و در گلویم بغض شد؛ حسرتِ آغوشهایی که میتوانست پناه باشد و دریغ شد؛ و حسرتِ ثانیههایی که ساده از کنارشان گذشتیم، بیآنکه بدانیم روزی رویای دستنیافتنیِ فرداهایمان خواهند شد.
غمناکترین بخشِ جدایی این است که آدمی نه میتواند فراموش کند و نه میتواند به عقب بازگردد. ما در ایستگاهِ حسرت جا میمانیم، در حالی که قطارِ زندگی با تمامِ خاطراتمان به سرعت دور میشود.
اکنون، من پاسبانِ شبهای تاریک و سکوتِ گورستانیِ دلم هستم. با هر تپش، نبودنت را در رگهایم حس میکنم و از خود میپرسم: کجای راه را اشتباه رفتیم که سهمِ آن همه عشق، این همه خاکستر شد؟
عشقِ تو رفت، اما سایهی سنگینِ حسرتش چون بختکی بر سینهام مانده است؛ شعلهای سرد که نمیسوزاند، اما ذرهذره، مغزِ استخوانِ روحم را آب میکند. من امروز در سوگِ کسی نشستهام که هنوز زنده است، اما دیگر برای من نیست؛ و این محزونترین مرثیهای است که یک انسان میتواند برای دلِ خویش بخواند.
وقتی ذهن و روح دست در دست هم به نقطهی اشباع میرسند، جهان رنگ غریبی به خود میگیرد. رنگها کدر میشوند، صداهای روزمره مثل خراشیدگی روی شیشه آزاردهنده به نظر میرسند و «سکوت»، به تنها پناهگاه و رفیقِ شفیقِ انسان بدل میشود.
این خستگی، در واقع پاییزِ درون است. نگاه کنید به درختان؛ آنها در پاییز برای بقای خویش، زیباترین و عزیزترین داراییشان یعنی برگها را رها میکنند. آنها نمیجنگند، اصرار به سبز ماندن در هجومِ سرما ندارند، بلکه تسلیمِ خزان میشوند تا در سکوتِ زمستان، ریشههایشان را ترمیم کنند.
هر پایانی، در دلِ خود یک “رهایی” پنهان دارد. به انتها رسیدن، شبیه به گذاشتنِ آخرین نقطهیِ یک جملهیِ طولانی است؛ تا نقطه نباشد، کلمات در هوا معلق میمانند و معنا متولد نمیشود. ما اغلب از تمام شدن میترسیم، غافل از اینکه تا چیزی تمام نشود، فضایی برای آغازِ بعدی گشوده نخواهد شد. “پایان” به ما یادآوری میکند که زمان، گرانبهاترین داراییِ ماست. وقتی به انتهایِ یک مسیر، یک رابطه یا یک دوره از زندگی میرسی، در واقع به لحظهیِ “برداشت” رسیدهای. بگذار آنچه باید تمام شود، در کمالِ متانت به انتها برسد؛ چرا که هر بنبستی، در واقع دعوتی است برای بازگشت به خویشتن و یافتنِ راهی که پیش از این نادیده گرفته بودی.
هر پایانی، در دلِ خود یک “رهایی” پنهان دارد. به انتها رسیدن، شبیه به گذاشتنِ آخرین نقطهیِ یک جملهیِ طولانی است؛ تا نقطه نباشد، کلمات در هوا معلق میمانند و معنا متولد نمیشود. ما اغلب از تمام شدن میترسیم، غافل از اینکه تا چیزی تمام نشود، فضایی برای آغازِ بعدی گشوده نخواهد شد. “پایان” به ما یادآوری میکند که زمان، گرانبهاترین داراییِ ماست. وقتی به انتهایِ یک مسیر، یک رابطه یا یک دوره از زندگی میرسی، در واقع به لحظهیِ “برداشت” رسیدهای. بگذار آنچه باید تمام شود، در کمالِ متانت به انتها برسد؛ چرا که هر بنبستی، در واقع دعوتی است برای بازگشت به خویشتن و یافتنِ راهی که پیش از این نادیده گرفته بودی.
- ۸۵۳
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط