( استاد جذاب من ) ლ( پارت 51 `)ლ
( استاد جذاب من ) ლ( پارت 51 `)ლ
گاهی زندگی چیزای رو برات رقم میزنه که انتظار اش رو نداری شاید الان نه شاید امروز نه شاید فردا هم نه اما یه روز همه این سختی ها تموم خواهد شد و به رفا خواهید رسید زندگی تلخه اما گوشه ای از آن زندگی شیرینه اما در عوض صبور بودن ...
با درد بدی که زیر دلش پیچید وارده اتاق اش شد این درد طبیعی نبود به تقویم رو دیوار نگاه کرد با دیدن ۵ ژوئن با با کلافگی لب زد ات : نه امروز نباید وقتش میرسید
به سمته سرویس بهداشتی بعد از انجام دادن کارای لازم از سرویس خارج شد نگاهی به ساعت انداخت دیگه باید میرفت سره کار اوفی کشید و زیر لب زمزمه کرد ات : با این دردی که من دارم چطوری برم گارسونی اون عمارت بزرگ
سمته تخت رفت دامن کوتاه سیاهی و هودی سفیدی که قرار بود بپوشه برداشت خیلی سریع لباسش رو عوض کرد بی حوصله بدون اینکه موهاشو درست کنه با همون رنگ پریده و لب های خشکی که انگار با تیغ زده بودنش کیف سفید اش رو برداشت با کفش های ساده و مشکی که پوشیده بود از اتاق خارج شد مادر بزرگش در آشپزخانه مشغول بود با دیدنش سریع سمتش اومد
م/ات : چی شده دخترم چرا رنگت پریده حالت خوب نیست
ات : فقط یه مسکن بهم بده یکم درد دارم
مادربزرگش سمته کمد ها رفت دختره با سرگیجه ای که بهش هجوم آورد سریع دستش رو گذاشت رویه اپن پلک هایش را رو هم فشار داد با صدای مادر بزرگش مسکن رو ازش گرفت با لیوان آبی که کنارش گذاشته بود قرص رو خورد بدون حرفی از آشپزخانه خارج شد کلافه و خسته از خونه خارج شد سمته ایستگاه اتوبوس قدم برداشت دستشو گذاشت رویه شکم اش و زیر لب گفت ات : با این دردی بدی و سرگیجه ای که دارم چطوری برم خدمت بقیه
کناره ایستگاه اتوبوس ایستاد به میله ها تکیه داد منتظر اتوبوس موند
لوهان : همه مهمونا اومدن گارسون ها هم اومدن
می کو : جیمین طرف کجاست
جیمین : طرف نه ات
می کو : میشه بگی کجاست
جیمین : مطمئنم که اومده
یکی از گارسون ها سریع به سمته می کو اومد و چیزی تو گوشش گفت می کو از رویه مبل بلند شد و همراه اون گارسون رفت لوهان هم بدون هیچ حرفی بدون اینکه جیمین بفهمه بلند شد و رفت جیمین که با گوشی اش مشغول بود یهو نگاهش افتاد سمته پله ها با دیدن دختره رنگ پریده و لب های خشک سینی به دست از پله ها می اومد پایین جیمین شوکه نگاهش کرد با هودی سفید دکمه داری که چند دکمه اول پیرهن اش باز بود و شلوار مشکی و موهای مشکی متعجب نگاهش میکرد سریع گفت
جیمین : لوهان اومد..... نگاهی به کنارش کرد هیچکس کنارش نبود اوفی کشید و گفت ...... همین الان باید گم و گور میشدین...
گاهی زندگی چیزای رو برات رقم میزنه که انتظار اش رو نداری شاید الان نه شاید امروز نه شاید فردا هم نه اما یه روز همه این سختی ها تموم خواهد شد و به رفا خواهید رسید زندگی تلخه اما گوشه ای از آن زندگی شیرینه اما در عوض صبور بودن ...
با درد بدی که زیر دلش پیچید وارده اتاق اش شد این درد طبیعی نبود به تقویم رو دیوار نگاه کرد با دیدن ۵ ژوئن با با کلافگی لب زد ات : نه امروز نباید وقتش میرسید
به سمته سرویس بهداشتی بعد از انجام دادن کارای لازم از سرویس خارج شد نگاهی به ساعت انداخت دیگه باید میرفت سره کار اوفی کشید و زیر لب زمزمه کرد ات : با این دردی که من دارم چطوری برم گارسونی اون عمارت بزرگ
سمته تخت رفت دامن کوتاه سیاهی و هودی سفیدی که قرار بود بپوشه برداشت خیلی سریع لباسش رو عوض کرد بی حوصله بدون اینکه موهاشو درست کنه با همون رنگ پریده و لب های خشکی که انگار با تیغ زده بودنش کیف سفید اش رو برداشت با کفش های ساده و مشکی که پوشیده بود از اتاق خارج شد مادر بزرگش در آشپزخانه مشغول بود با دیدنش سریع سمتش اومد
م/ات : چی شده دخترم چرا رنگت پریده حالت خوب نیست
ات : فقط یه مسکن بهم بده یکم درد دارم
مادربزرگش سمته کمد ها رفت دختره با سرگیجه ای که بهش هجوم آورد سریع دستش رو گذاشت رویه اپن پلک هایش را رو هم فشار داد با صدای مادر بزرگش مسکن رو ازش گرفت با لیوان آبی که کنارش گذاشته بود قرص رو خورد بدون حرفی از آشپزخانه خارج شد کلافه و خسته از خونه خارج شد سمته ایستگاه اتوبوس قدم برداشت دستشو گذاشت رویه شکم اش و زیر لب گفت ات : با این دردی بدی و سرگیجه ای که دارم چطوری برم خدمت بقیه
کناره ایستگاه اتوبوس ایستاد به میله ها تکیه داد منتظر اتوبوس موند
لوهان : همه مهمونا اومدن گارسون ها هم اومدن
می کو : جیمین طرف کجاست
جیمین : طرف نه ات
می کو : میشه بگی کجاست
جیمین : مطمئنم که اومده
یکی از گارسون ها سریع به سمته می کو اومد و چیزی تو گوشش گفت می کو از رویه مبل بلند شد و همراه اون گارسون رفت لوهان هم بدون هیچ حرفی بدون اینکه جیمین بفهمه بلند شد و رفت جیمین که با گوشی اش مشغول بود یهو نگاهش افتاد سمته پله ها با دیدن دختره رنگ پریده و لب های خشک سینی به دست از پله ها می اومد پایین جیمین شوکه نگاهش کرد با هودی سفید دکمه داری که چند دکمه اول پیرهن اش باز بود و شلوار مشکی و موهای مشکی متعجب نگاهش میکرد سریع گفت
جیمین : لوهان اومد..... نگاهی به کنارش کرد هیچکس کنارش نبود اوفی کشید و گفت ...... همین الان باید گم و گور میشدین...
- ۲۱.۸k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط