قصه از اونجا شروع شد که عصبانی بود
قصه از اونجا شروع شد که عصبانی بود
گفت اگه دوسم داری ثابت کن
گفتم چه طوری؟
گفت تیغ و بردار و رگ دستتو بزن
گفتم مرگ و زندگی دست خداست
گفت پس دوسم نداری
تیغو برداشتم و رگمو زدم
وقتی تو آغوش گرمش جون میدادم
گفت اگه دوسم داشتی تنهام نمیزاشتی
گفتم اسکل کردی مارو دیوانه !!!
هیچی دیگه بعدش مردم …
گفت اگه دوسم داری ثابت کن
گفتم چه طوری؟
گفت تیغ و بردار و رگ دستتو بزن
گفتم مرگ و زندگی دست خداست
گفت پس دوسم نداری
تیغو برداشتم و رگمو زدم
وقتی تو آغوش گرمش جون میدادم
گفت اگه دوسم داشتی تنهام نمیزاشتی
گفتم اسکل کردی مارو دیوانه !!!
هیچی دیگه بعدش مردم …
- ۲.۰k
- ۱۴ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط