پارت3
پارت3
یونگی چند قدم عقب رفت، انگار ضربهی سنگینی به قفسهی سینهاش خورده باشه. اون دیگه کارآگاهِ خونسرد و با اعتمادبهنفس نبود؛ حالا یه مرد بود که داشت دنیایِ زیرِ پاش فرو میریخت.
من با آرامی از روی صندلی بلند شدم. زنجیرِ دستبندم روی میز فلزی صدایِ خشن و سردی داد. حالا من بودم که به سمتش قدم برمیداشتم. به فضایِ شخصیاش تجاوز کردم، طوری که گرمایِ بدنم رو حس میکرد. با صدایی که مثلِ مخملِ سیاه، نرم اما کشنده بود، زمزمه کردم:
“منظورم؟ اوه یونگی، تو واقعاً فکر کردی اون امپراتوریِ تجاریِ عظیمِ خاندانِ مین، از کجا اومده؟ فکر کردی اون همه ثروت، اون همه نفوذ، همهاش با کارِ سخت و تجارتِ حلال به دست اومده؟”
لبخندِ تلخی زدم و انگشتم رو به آرامی روی لبهی یقهی پیرهنش کشیدم، جوری که انگار دارم یه لکهی گرد و غبار رو پاک میکنم. “پدربزرگت… اون معاملهای کرد که تا هفت نسلِ بعدش رو هم نفرین کرد. اون با پادشاهِ پریها پیمان بست. اون به قیمتِ آزادیِ خانوادهی من، قدرت خرید. حالا فهمیدی چرا گفتم خانوادهت باعثِ زندانی شدنِ عزیزانِ منشدن؟ اونا فقط همدست نبودن یونگی… اونا معمارِ قفسِ خانوادهی من بودن.”
مکثی کردم و با چشمهای آبیام که حالا برقی از انتقام توش میدرخشید، زل زدم توی چشمهای قهوهایاش. “حالا بگو کارآگاه… هنوزم میخوای من رو به خاطرِ کشتنِ اون وزیر که بخشی از اون سیستمِ فاسد بود، دستبند بزنی؟ یا میخوای بدونی چه بهایِ سنگینی برایِ این ثروتی که توش غرق شدی، پرداخت شده؟”»
یونگی:من متوجہ نمیشیم چرا باید پدربزرگ من ھمچین کاری کنہ
صدایِ خندهی آروم و تلخم توی اتاقِ بازجویی پیچید. یونگی با اون نگاهِ گیج و آشفتهاش، درست مثلِ یه بچهی گمشده بهنظر میرسید. دستم رو از روی یقهاش برداشتم و یه قدم عقب رفتم، اما چشم ازش برنداشتم.
با لحنی که انگار دارم یه قصهی خوابآورِ ترسناک میگم، گفتم: “چرا؟ چون آدمها وقتی میترسن، یونگی… وقتی میترسن که قدرتشون رو از دست بدن، حاضرن با شیطان -یا شاید پادشاهِ پریها- قرارداد ببندن.”
به سمتِ آینهی یکطرفهی اتاق اشاره کردم که میدونستم پشتش بقیهی مأمورها دارن تماشا میکنن. صدام رو پایینتر آوردم، جوری که فقط خودش بشنوه: “پدربزرگت ضعیف بود. اون امپراتوریِ بزرگِ ‘مین’ داشت ورشکست میشد و اون حاضر بود برایِ حفظِ نامش، روحش رو بفروشه. اون بهم نیاز داشت… یا بهتر بگم، به خونِ خانوادهی من نیاز داشت تا اون ثروتِ لعنتی رو ابدی کنه.”
تکیهام رو به میزِ فلزی دادم و با خونسردیِ عجیبی اضافه کردم: “یونگی، اگه باور نداری، برو تویِ زیرزمینِ عمارتِ پدربزرگت. همونجایی که هیچکس اجازهی ورود نداره. یه جعبهی چوبی با حکاکیهایِ باستانی هست. اون رو باز کن. اونوقت میفهمی چرا من «مخملِ خونین» صدام میکنی… چون من فقط قاتل نیستم، من نتیجهی مستقیمِ جنایتِ اونم.
ادامہ دارد😁
یونگی چند قدم عقب رفت، انگار ضربهی سنگینی به قفسهی سینهاش خورده باشه. اون دیگه کارآگاهِ خونسرد و با اعتمادبهنفس نبود؛ حالا یه مرد بود که داشت دنیایِ زیرِ پاش فرو میریخت.
من با آرامی از روی صندلی بلند شدم. زنجیرِ دستبندم روی میز فلزی صدایِ خشن و سردی داد. حالا من بودم که به سمتش قدم برمیداشتم. به فضایِ شخصیاش تجاوز کردم، طوری که گرمایِ بدنم رو حس میکرد. با صدایی که مثلِ مخملِ سیاه، نرم اما کشنده بود، زمزمه کردم:
“منظورم؟ اوه یونگی، تو واقعاً فکر کردی اون امپراتوریِ تجاریِ عظیمِ خاندانِ مین، از کجا اومده؟ فکر کردی اون همه ثروت، اون همه نفوذ، همهاش با کارِ سخت و تجارتِ حلال به دست اومده؟”
لبخندِ تلخی زدم و انگشتم رو به آرامی روی لبهی یقهی پیرهنش کشیدم، جوری که انگار دارم یه لکهی گرد و غبار رو پاک میکنم. “پدربزرگت… اون معاملهای کرد که تا هفت نسلِ بعدش رو هم نفرین کرد. اون با پادشاهِ پریها پیمان بست. اون به قیمتِ آزادیِ خانوادهی من، قدرت خرید. حالا فهمیدی چرا گفتم خانوادهت باعثِ زندانی شدنِ عزیزانِ منشدن؟ اونا فقط همدست نبودن یونگی… اونا معمارِ قفسِ خانوادهی من بودن.”
مکثی کردم و با چشمهای آبیام که حالا برقی از انتقام توش میدرخشید، زل زدم توی چشمهای قهوهایاش. “حالا بگو کارآگاه… هنوزم میخوای من رو به خاطرِ کشتنِ اون وزیر که بخشی از اون سیستمِ فاسد بود، دستبند بزنی؟ یا میخوای بدونی چه بهایِ سنگینی برایِ این ثروتی که توش غرق شدی، پرداخت شده؟”»
یونگی:من متوجہ نمیشیم چرا باید پدربزرگ من ھمچین کاری کنہ
صدایِ خندهی آروم و تلخم توی اتاقِ بازجویی پیچید. یونگی با اون نگاهِ گیج و آشفتهاش، درست مثلِ یه بچهی گمشده بهنظر میرسید. دستم رو از روی یقهاش برداشتم و یه قدم عقب رفتم، اما چشم ازش برنداشتم.
با لحنی که انگار دارم یه قصهی خوابآورِ ترسناک میگم، گفتم: “چرا؟ چون آدمها وقتی میترسن، یونگی… وقتی میترسن که قدرتشون رو از دست بدن، حاضرن با شیطان -یا شاید پادشاهِ پریها- قرارداد ببندن.”
به سمتِ آینهی یکطرفهی اتاق اشاره کردم که میدونستم پشتش بقیهی مأمورها دارن تماشا میکنن. صدام رو پایینتر آوردم، جوری که فقط خودش بشنوه: “پدربزرگت ضعیف بود. اون امپراتوریِ بزرگِ ‘مین’ داشت ورشکست میشد و اون حاضر بود برایِ حفظِ نامش، روحش رو بفروشه. اون بهم نیاز داشت… یا بهتر بگم، به خونِ خانوادهی من نیاز داشت تا اون ثروتِ لعنتی رو ابدی کنه.”
تکیهام رو به میزِ فلزی دادم و با خونسردیِ عجیبی اضافه کردم: “یونگی، اگه باور نداری، برو تویِ زیرزمینِ عمارتِ پدربزرگت. همونجایی که هیچکس اجازهی ورود نداره. یه جعبهی چوبی با حکاکیهایِ باستانی هست. اون رو باز کن. اونوقت میفهمی چرا من «مخملِ خونین» صدام میکنی… چون من فقط قاتل نیستم، من نتیجهی مستقیمِ جنایتِ اونم.
ادامہ دارد😁
- ۱۳۴
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط