ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۷۷
نیکول با ذوق خندید و گفت: بله داداشي.
جیمین شیطون گفت اي الاي نامرد.. ميومدي يه لحظه
میدیدمت خوب
همه خندیدن و منم با ذوق ریز خندیدم.
انگار رفتن.
آنالی اومد دنبالم و گفت وقتشه برم..
با استرس دست به لباسم کشیدم و اومدم بیرون دنیل لبخند برادرانه اي بهم زد و بازوشو سمتم گرفت.
با هیجان و استرس بازوشو گرفتم و با بغض گفتم:خيلي
ممنونم..
دنیل چشماشو باریك كرد و گفت: بابت همراهی کردن
خواهرم؟ اصلا حرفشو نزن
با لذت خندیدم. آنالی دایانا کوچولوی ناز و خوابش رو که لباس عروس صورتي خيلي خوشگلي پوشيده بود از رو مبل برداشت و با ذوق گفت:برین دیگه... جیمین از کم طاقتي غش كرداا...
خندیدم و راه افتادیم.
مراسم رو توي فضاي باز و یه باغ خيلي بزرگ و سر سبز
گرفته بودیم.
تاج گل هاي بزرگ و رنگارنگ صندلي هاي سفيد پاپیون زده شده، میزهایی با روميزي هاي حرير و خوشگل و گلدون هاي پر از گل طبيعي، ستون هاي گل پيچي شده،مهمونهاي شيك با لباسهاي رنگارنگ و په سکوي بزرگ که کمي بلند تر از زمین بود و خیلی زیبا و پر از گل تزیین شده بود و قرار
بود مراسم ازدواج اونجا انجام بشه..
همه چیز خيلي خيلي زيبا و دوست داشتني به نظر
میرسید.
نیکول روبروي فرد ایستاده بود که کت و شلوار زرشکي روشن و پیرهن سفید پوشیده بود و پاپیون زده بود و پدر روحانی در کنارشون و اون سمت..
ضربان قلبم بالا رفت و نفسم بند اومد..
جیمین..
تو کت و شلوار ابي کاربني که درست شبیه چشماش بود و پیرهن سفید و کراواتی همرنگ کتش خيلي بي قرار و با عشق نگاهم میکرد.
با وروردم همه از جاشون بلند شدن و با شادي و ذوق برام
دست زدن
با لبخند شادي جلو میرفتم و همه وجودم فقط چشم بود
و جیمین رو نظاره میکرد
خيلي جذاب شده بود..خيلي..
اشك شوق تو چشمام حلقه زد..
اخ..
همه چیز تموم شده پیش رومون فقط شادي و
خوشبختیه... مطمینم...
باید باشه..
دنيل منو نزديك جیمین برد و دستم رو توي دستاش گذاشت
و عقب کشید.
دستاي مردم داغ بود..
برعکس دستاي من..
با هیجان و لذت نگاش میکردم و اونم چشم ازم
برنمیداشت..
از نگاه هاي پر از عشقش داغ کرده بودم..
حس میکردم تب دارم.
از ته قلبم خوشحال بودم. خيلي زياد...
من..همسرش میشم...واقعي.. بدون قرارداد..
پدر روحانی در ابتدا میرم سراغ زوج..
طاقت فرد تند و بي
بين حرفش گفت ما..
همه بلند زدن زیر خنده.
منم نتونستم جلوی خنده مو بگیرم و نرم خندیدم.
پدر روحاني : فرزندم صبور باش..
و مهربون گفت اول مراسم جیمین و الاي عزيز رو انجام
میدیم.
جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
( فصل سوم ) پارت ۶۷۷
نیکول با ذوق خندید و گفت: بله داداشي.
جیمین شیطون گفت اي الاي نامرد.. ميومدي يه لحظه
میدیدمت خوب
همه خندیدن و منم با ذوق ریز خندیدم.
انگار رفتن.
آنالی اومد دنبالم و گفت وقتشه برم..
با استرس دست به لباسم کشیدم و اومدم بیرون دنیل لبخند برادرانه اي بهم زد و بازوشو سمتم گرفت.
با هیجان و استرس بازوشو گرفتم و با بغض گفتم:خيلي
ممنونم..
دنیل چشماشو باریك كرد و گفت: بابت همراهی کردن
خواهرم؟ اصلا حرفشو نزن
با لذت خندیدم. آنالی دایانا کوچولوی ناز و خوابش رو که لباس عروس صورتي خيلي خوشگلي پوشيده بود از رو مبل برداشت و با ذوق گفت:برین دیگه... جیمین از کم طاقتي غش كرداا...
خندیدم و راه افتادیم.
مراسم رو توي فضاي باز و یه باغ خيلي بزرگ و سر سبز
گرفته بودیم.
تاج گل هاي بزرگ و رنگارنگ صندلي هاي سفيد پاپیون زده شده، میزهایی با روميزي هاي حرير و خوشگل و گلدون هاي پر از گل طبيعي، ستون هاي گل پيچي شده،مهمونهاي شيك با لباسهاي رنگارنگ و په سکوي بزرگ که کمي بلند تر از زمین بود و خیلی زیبا و پر از گل تزیین شده بود و قرار
بود مراسم ازدواج اونجا انجام بشه..
همه چیز خيلي خيلي زيبا و دوست داشتني به نظر
میرسید.
نیکول روبروي فرد ایستاده بود که کت و شلوار زرشکي روشن و پیرهن سفید پوشیده بود و پاپیون زده بود و پدر روحانی در کنارشون و اون سمت..
ضربان قلبم بالا رفت و نفسم بند اومد..
جیمین..
تو کت و شلوار ابي کاربني که درست شبیه چشماش بود و پیرهن سفید و کراواتی همرنگ کتش خيلي بي قرار و با عشق نگاهم میکرد.
با وروردم همه از جاشون بلند شدن و با شادي و ذوق برام
دست زدن
با لبخند شادي جلو میرفتم و همه وجودم فقط چشم بود
و جیمین رو نظاره میکرد
خيلي جذاب شده بود..خيلي..
اشك شوق تو چشمام حلقه زد..
اخ..
همه چیز تموم شده پیش رومون فقط شادي و
خوشبختیه... مطمینم...
باید باشه..
دنيل منو نزديك جیمین برد و دستم رو توي دستاش گذاشت
و عقب کشید.
دستاي مردم داغ بود..
برعکس دستاي من..
با هیجان و لذت نگاش میکردم و اونم چشم ازم
برنمیداشت..
از نگاه هاي پر از عشقش داغ کرده بودم..
حس میکردم تب دارم.
از ته قلبم خوشحال بودم. خيلي زياد...
من..همسرش میشم...واقعي.. بدون قرارداد..
پدر روحانی در ابتدا میرم سراغ زوج..
طاقت فرد تند و بي
بين حرفش گفت ما..
همه بلند زدن زیر خنده.
منم نتونستم جلوی خنده مو بگیرم و نرم خندیدم.
پدر روحاني : فرزندم صبور باش..
و مهربون گفت اول مراسم جیمین و الاي عزيز رو انجام
میدیم.
جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
- ۳.۹k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط