{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۷۸

ضربان قلبم بالا رفت و لرزون و با ذوق لبخند زدم.
جیمین همونطور پر عشق و داغ نگام کرد.
پدر‌ : جیمین...پسرم.. تعهدت رو بگو
اروم گفتم باز تعهد؟ جدي؟
جیمین خندید و سر تکون داد و بعد نفس خيلي عميقي کشید و پر از احساس گفت:الا..تو..حتي از اون چيزي که تصورش رو بكني خيلي برام با ارزش تري.. من هیچ وقت دست از دوست داشتنت برنمیدارم چون دوست نداشتن تو يعني دوست نداشتن خودم.. من...
صداش لرزید و گفت: خيلي دوستت دارم فرشته روزاي سخت..خيلي.. ممنونم که هیچ وقت دستامو رها نکردي.. با بغض گفت دوستت دارم بدون قرارداد، بدون دلیل و
بدون شرط...
اخ..
همه دست زدن واشکم با لذت جاري شد.. قلبم داشت از این همه احساس قشنگ و عشق از جا
در میومد
به زور لبخند لرزوني زدم.
پدر : دخترم.. الا.. نوبت توعه...
با چشماي اشکي :گفتم همه چیز از چشمات شروع شد..چي تو چشمات دیدم نمیدونم .اما..تو شادي و غم تو بيماري و سلامتي.. تا ابد دوستت دارم و هیچ وقت رهات نمیکنم... تو... طناب نجات من از چاه بودي.. تو منو توي شادي
و عشق كشيدي...ممنونم...
همه وجودم داشت از هیجان میلرزید
به زور گفتم من هیچ وقت فراموشت نمیکنم.. جیمز هم به یاد آورد که روز ازدواج اولمون این تهعد رو
گفته بودم و نرم خندید و دستام رو فشرد و همه شروع
کردن به دست زدن
با ذوق ریز خندیدم
پدر : حلقه هاتون؟
جیمین تند دست تو جیبش کرد و حلقه ها رو در آورد. حلقه ظریفم رو با محبت توی انگشتم کرد و پشت دستم
رو بوسید و اروم گفت هیچ وقت درش نیار
با شوق حلقه مردونه اش رو توی انگشتش کردم و عمیق
گفتم هیچ وقت.
لبخند شادي زد.
پدر : شما رو زن و شوهر اعلام میکنم. حالا میتونیم
عروستون رو ببوسين
قلبم ریخت..
جیمین گرم دستاشو دو طرف گردنم گذاشت.
با لذت و هیجان زده دستامو روی سینه اش گذاشتم. که یهو پدر روحانی گفت با شما نبودم آقاي فرد با اقاي
ترینر و همسرشون بودم
فرد : چه فرقی داره خب؟
یهو همه زدن زیر خنده و دست زدن و منم از تصور اینکه پدر روحانی به جیمین گفته عروس رو ببوس و فرد نیکول رو بوسیده بلند خندیدم
جیمین هم خندید و سرشو جلو کشید و پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد.
هر دو همونجور پر لذت و خيلي شاد میخندیدیم.
لعنت
بهت فرد.. لعنت...


جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
دیدگاه ها (۸)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 198♡⁠。⁠)⁩تو دهن...

بارونوقتی امروز تو حیاط حرمرو به روی گنبد طلانشسته بودم به ح...

چندپارتی جیهوپ

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۸ | حسی که نمی‌شد ...

چندپارتی جیمین

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

امروز روز بزرگیه، چون تولد فرشته‌ی زندگیمه... آره، جیمین! او...

وقتی تولدت رو فراموش میکنه P²نشست کنار تهیونگ*خوب نگفتید چرا...

چندپارتی تهیونگ

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 224♡⁠。⁠)⁩دستم ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط