{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقی که دوباره به وجود آمد پارت

عشقی که دوباره به وجود آمد پارت ⁶
آنیا:بعد گشتن برگشتیم هتل ساعت7 بود دیگه باید برای مسابقه آماده می‌شدیم رفتم حموم اومدم بیرون موهامو شونه کردم بالا سرم یه گوجه ای درستش کردم زیاد سفت نکردمش بعدش آرایش کردم و لباسمو پوشیدم رفتم دیدم بکی هم امادس و آملیا هم آماده بود همه رفتیم پایین یکم دل شوره داشتم نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته
جینا:زود باشین باید بریم
آنیا:وقتی رسیدم دیدم همه اونجا هستن خدا خدا میکردم دامیان نبینم رفتیم داخل مدل مونو بکی آرایش کرد منم لباساشو آماده کردم وقتی پوشید لباس خیلی قشنگ شده بود ما رفتیم بیرون هروقت مدل مارو صدا زدن باید می‌رفت تا داروها به لباسش نمره بدن داشتم به دوروبرم نگاه میکردم که دامیان دیدم یهو تمام لحظاتی که با هم بودیم از جلوی چشم رد شد البته اون منو ندید شایدم دیده به روی خودش نیاورده
آملیا:مامان من می‌خوام برم دستشویی
آنیا:برو آخر همین راه دستشویی هستش آملیا:ممنون
دامیان:مسابقه کلافم کرده بود خواستم برم به دست و صورتم یه آبی بزنم که یهو آملیا رو دیدم
آملیا: داشتم میرفتم دستشویی که آقای دامیان دیدم
دامیان:سلام
آملیا:سلام خوبین
آنیا:سرمو چرخوندم دیدم آملیا داره با دامیان حرف میزنم یهو قلبم اومد تو دهنم سریع به بکی گفتم که تو باید تو نقش مادر آملیا جلویه دامیان بازی کنی بکی گفت باشه
بکی:مامان جون کجایی یه ساعته دارم دنبالت میگردم عزیزم
آملیا:فهمیدم یه مشکلی هست برای همین منم به خاله گفتم مامان
بکی:راستی سلام
دامیان:سلام
آملیا:هیچی مامان جون مسابقه کلافم کرده بود گفتم از جم یکم دور شم
بکی:باشه عزیزم ولی از این به بعد قبلش بهم بگو
آنیا:قراره نتایج مسابقه رو بگن
دامیان:میخواستن نتایج مسابقه رو بگن با اجازتون من برم خدافظ
آملیا:خدافظ
بکی:خاله جون فعلا ما به همه میگیم که من مامانتم تا مامانت به همه بگه تو دختری باشه عزیزم
آملیا:باشه خاله جون
داور ها: برنده این مسابقه خانم جینا و اکیپ شون هستن
جینا:آنیا بیا باید بریم بالا
آنیا:باشه
دامیان:یهو دیدم آنیا با جینا رفت بالا خیلی تعجب کردم طراح جینا آنیا بود آنیا خیلی تغییر کرده بود
دامیان:باید حتما باهاش حرف بزنم باید همه چی بهش بگم
ملیندا:دامیان خوبی
دامیان:اره مامان خوبم
داناوان:از قیافت معلومه خیلی خوبی
دامیان:پدر شما می‌دونستی آنیا طراح جینا هستش
داناوان:نه نمی‌دونستم
دامیان:باشه
آنیا:بعد مسابقه رفتیم هتل خیلی خسته بودیم
جینا:داناوان بعد مسابقه ازم خواست یه کاری بکنم که دامیان و آنیا همو ببینین من اول مخالفت کردم ولی بعد یکم اسرار کردنش قبول کردم
دیدگاه ها (۱۹)

عشقی که دوباره به وجود آمد پارت ⁷آنیا:صبح از خواب بیدار شدم ...

عشقی که دوباره به وجود آمد پارت ⁸آملیا:سریع برگشتم هتل بدو ب...

عشقی که دوباره به وجود آمد پارت ⁵بکی:آنیا جینا گفته بریم سر ...

ادامه پارت ⁴ آنیا:اره می‌دونم (یه نکته الان بکی و آنیا تو ات...

کله پوک صورتی✨️ پارت ۲۷اینطوری شد که هر ۴ تاشون دیر رسیدن سر...

سلام بچه ها انیا از من خواست که داستانش با دامیان رو برای شم...

رمان حسم به تو.... فصل2 بعد از دوست شدن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط