{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوای فنوت

اوای فنوت
Part =۷

(جاده‌های کوهستانی بین ایتالیا و فرانسه)

کاروان سلطنتی تهیونگ به سمت فرانسه راه افتاده بود. ده‌ها سرباز، ده‌ها اسب، یه عالمه بار و بنه. ولی تهیونگ توی قلبش هیچکدوم اینا رو نمی‌خواست. داشت می‌رفت تا با یه غریبه ازدواج کنه، اونم بعد از اینکه به زور زن اولش رو طلاق داده بود.

بانو بیانکا، همون که دو روز قبل ملکه شده بود، حالا شده بود بانوی مطلقه. تهیونگ قبل از حرکت، فقط یه نگاه بهش انداخت. بیانکا گریه می‌کرد، ولی تهیونگ توی چشماش چیزی جز خشم و کینه ندید.

"برگشتنی هستی..." بیانکا زیر لب گفت. تهیونگ نشنید. اگه می‌شنید، شاید فرداش نمی‌رفت.

سه روز بعد، لب مرز فرانسه

بارون میومد. آسمون سیاه بود، رعد و برق می‌زد. تهیونگ سوار بر اسب سیاهش، ایستاده بود لب مرز. یه قدم به جلو، میشد فرانسه. یه قدم به عقب، ایتالیا.

"علیاحضرت، بارون شدید میشه. بهتره یه کم صبر کنیم." یکی از سربازا گفت.

تهیونگ بدون اینکه نگاه کنه، گفت: "هرکی می‌خواد بمونه، بمونه. من می‌رم."

و اسب رو هول داد. بقیه هم دنبالش رفتن. بارون تازیانه می‌زد به صورتش، ولی تهیونگ فقط فکر می‌کرد به اون نامه. به اون تحقیر. به اون ازدواج اجباری.

............
دیدگاه ها (۲)

اوای فنوتPart =۸نیمه شب، جلوی دروازه‌های ورسایبالاخره رسیدند...

The Secret of Love in the Dark ShadowPart =۳ناگهان در کافه ب...

اوای فنوتPart =۶سربازای ایتالیایی از هر طرف دویدن بیرون. فرا...

اوای فنوتPart =۵سه روز بود که تهیونگ و سربازاش تو راه بودن. ...

اوای فنوتPart =28(سه روز بعد از رفتن تهیونگ، قصر مدیچی)قصر د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط