اوای فنوت
اوای فنوت
Part =۵
سه روز بود که تهیونگ و سربازاش تو راه بودن. نه خواب، نه خوراک، فقط حرکت. پادشاه ۱۷ ساله از اسب پیاده نشده بود، جز برای استراحت کوتاه.
"علیاحضرت، جلوترش همون دشت نبرد توسکانیه." یکی از فرمانده ها گفت.
تهیونگ سرش رو بلند کرد. دشت رو دید که پر از چادرهای فرانسوی بود. پرچمهاشون توی باد تکون میخورد. یه عالمه آتیش روشن بود، سربازا دور آتیش نشسته بودن و شراب میخوردن. فکر میکردن راحت پیروز میشن.
"خب، بذار یه کم گرم بشن..." تهیونگ لبخند زد، اما لبخندش سرد بود. "به سربازا بگو استراحت کنن تا شب. شب حمله میکنیم."
شب شد. ماه توی ابرا قایم شده بود، تاریکی مطلق. تهیونگ با یه دسته از بهترین سربازاش، بیصدا حرکت کردن. هر کدوم یه خنجر توی دستشون بود، آماده.
تهیونگ اولین چادر رو کنار زد. یه سرباز فرانسوی خواب بود، خروپف میکرد. تهیونگ یه لحظه نگاهش کرد، بعد خنجر رو کشید... نه، نه روی گلوش، بلکه روی دستش. یه بریدگی عمیق.
سرباز جیغ کشید. همه چادرا یکدفعه روشن شدن.
"حملـــــه!" صدای تهیونگ توی تاریکی پیچید.
.......ادامه دارد.........
Part =۵
سه روز بود که تهیونگ و سربازاش تو راه بودن. نه خواب، نه خوراک، فقط حرکت. پادشاه ۱۷ ساله از اسب پیاده نشده بود، جز برای استراحت کوتاه.
"علیاحضرت، جلوترش همون دشت نبرد توسکانیه." یکی از فرمانده ها گفت.
تهیونگ سرش رو بلند کرد. دشت رو دید که پر از چادرهای فرانسوی بود. پرچمهاشون توی باد تکون میخورد. یه عالمه آتیش روشن بود، سربازا دور آتیش نشسته بودن و شراب میخوردن. فکر میکردن راحت پیروز میشن.
"خب، بذار یه کم گرم بشن..." تهیونگ لبخند زد، اما لبخندش سرد بود. "به سربازا بگو استراحت کنن تا شب. شب حمله میکنیم."
شب شد. ماه توی ابرا قایم شده بود، تاریکی مطلق. تهیونگ با یه دسته از بهترین سربازاش، بیصدا حرکت کردن. هر کدوم یه خنجر توی دستشون بود، آماده.
تهیونگ اولین چادر رو کنار زد. یه سرباز فرانسوی خواب بود، خروپف میکرد. تهیونگ یه لحظه نگاهش کرد، بعد خنجر رو کشید... نه، نه روی گلوش، بلکه روی دستش. یه بریدگی عمیق.
سرباز جیغ کشید. همه چادرا یکدفعه روشن شدن.
"حملـــــه!" صدای تهیونگ توی تاریکی پیچید.
.......ادامه دارد.........
- ۳.۲k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط