اوای فنوت
اوای فنوت
Part =۶
سربازای ایتالیایی از هر طرف دویدن بیرون. فرانسویا غافلگیر شده بودن، نصفشون لخت بودن، نصف دیگه هم مست. نبرد تن به تن شروع شد. شمشیرها به هم میخورد، جرقه میپروند. خون روی خاک میریخت.
تهیونگ مثل ببر بود. هرکی جلوش سبز میشد، دو نیمش میکرد. صورتش پر از خون دشمن بود، چشماش برق میزد. سربازای خودش با ذوق بهش نگاه میکردن. این بود پادشاهشون. پادشاه شیر.
اما فرانسویا کم نبودن. هر چی بیشتر میکشتن، بیشتر میاومدن. تا صبح جنگ طول کشید. صبح که شد، تهیونگ دید نصف سربازاش رو از دست داده. فرانسویا هم کلی تلفات داده بودن، ولی هنوز خیلی بودن.
تهیونگ ایستاد وسط میدون، شمشیرش رو انداخت رو زمین. نفس نفس میزد. سربازاش خسته بودن، دیگه نمیتونستن.
همین موقع، یه سوار فرانسوی با پرچم سفید اومد جلو. نامهای توی دستش بود.
"به نام پادشاه فرانسه، برای پادشاه ایتالیا."
تهیونگ نامه رو گرفت و خوند. چشماش گشاد شد.
توی نامه نوشته بود:
"ما از جنگ خسته شدیم. تو هم خستهای. پیشنهاد صلح: با یکی از پرنسسهای قصر من ازدواج کن. اگه قبول کنی، جنگ تموم میشه و تا ابد متحدیم. اگه نه، تا آخرین نفس میجنگیم."
تهیونگ نامه رو مچاله کرد توی مشتش. برگشت به سوار فرانسوی و گفت: "برو به پادشاهت بگو من زن دارم."
سوار رفت. دو روز بعد برگشت با نامهای دیگه:
"زن رو طلاق بده. این شرط صلحه."
تهیونگ خواست نامه رو پاره کنه که فرماندهاش، پیرو، گفت: "علیاحضرت... سربازامون دیگه طاقت ندارن. اگه جنگ ادامه پیدا کنه، همه میمیریم."
تهیونگ نگاه به سربازای خسته و زخمی کرد. به صورتای خاکی و چشمای بیخوابشون. آهی کشید و گفت:
"باشه... بهشون بگو قبول کردم."
و اینجوری بود که تهیونگ، پادشاه ۱۷ ساله ایتالیا، مجبور شد بره فرانسه، بین پرنسسا یکی رو انتخاب کنه. نمیدونست که قراره توی اون قصر، با یه دختر روبهرو بشه که صداش مثل فنوت، زندگیش رو برای همیشه عوض میکنه...
ادامه دارد.......
Part =۶
سربازای ایتالیایی از هر طرف دویدن بیرون. فرانسویا غافلگیر شده بودن، نصفشون لخت بودن، نصف دیگه هم مست. نبرد تن به تن شروع شد. شمشیرها به هم میخورد، جرقه میپروند. خون روی خاک میریخت.
تهیونگ مثل ببر بود. هرکی جلوش سبز میشد، دو نیمش میکرد. صورتش پر از خون دشمن بود، چشماش برق میزد. سربازای خودش با ذوق بهش نگاه میکردن. این بود پادشاهشون. پادشاه شیر.
اما فرانسویا کم نبودن. هر چی بیشتر میکشتن، بیشتر میاومدن. تا صبح جنگ طول کشید. صبح که شد، تهیونگ دید نصف سربازاش رو از دست داده. فرانسویا هم کلی تلفات داده بودن، ولی هنوز خیلی بودن.
تهیونگ ایستاد وسط میدون، شمشیرش رو انداخت رو زمین. نفس نفس میزد. سربازاش خسته بودن، دیگه نمیتونستن.
همین موقع، یه سوار فرانسوی با پرچم سفید اومد جلو. نامهای توی دستش بود.
"به نام پادشاه فرانسه، برای پادشاه ایتالیا."
تهیونگ نامه رو گرفت و خوند. چشماش گشاد شد.
توی نامه نوشته بود:
"ما از جنگ خسته شدیم. تو هم خستهای. پیشنهاد صلح: با یکی از پرنسسهای قصر من ازدواج کن. اگه قبول کنی، جنگ تموم میشه و تا ابد متحدیم. اگه نه، تا آخرین نفس میجنگیم."
تهیونگ نامه رو مچاله کرد توی مشتش. برگشت به سوار فرانسوی و گفت: "برو به پادشاهت بگو من زن دارم."
سوار رفت. دو روز بعد برگشت با نامهای دیگه:
"زن رو طلاق بده. این شرط صلحه."
تهیونگ خواست نامه رو پاره کنه که فرماندهاش، پیرو، گفت: "علیاحضرت... سربازامون دیگه طاقت ندارن. اگه جنگ ادامه پیدا کنه، همه میمیریم."
تهیونگ نگاه به سربازای خسته و زخمی کرد. به صورتای خاکی و چشمای بیخوابشون. آهی کشید و گفت:
"باشه... بهشون بگو قبول کردم."
و اینجوری بود که تهیونگ، پادشاه ۱۷ ساله ایتالیا، مجبور شد بره فرانسه، بین پرنسسا یکی رو انتخاب کنه. نمیدونست که قراره توی اون قصر، با یه دختر روبهرو بشه که صداش مثل فنوت، زندگیش رو برای همیشه عوض میکنه...
ادامه دارد.......
- ۳.۱k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط