تهیونگ ویو هارو چقد تهیونگ ویو شد
𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁶]
*تهیونگ ویو* (هارو: چقد تهیونگ ویو شد)
صبح با صدای آزار دهندهی بوق ماشینهای توی خیابون، از خواب بیدار شدم. اولین چیزی که به چشمم خورد، بالکنی بود که از پشت پنجرهی بستش میتونستم، ریزش برف رو ببینم. بلند شدم و نشستم، چشمم به ساعت افتاد که از ۸ گذشته بود. یعنی اون قرصهای لعنتی باعث شدن من ۲۲ ساعت بخوابم؟ پشماممم... شت... الان فندقکم فکر میکنه نسبت بهش بیتفاوتم یا قرار رو یادم رفته. (هارو: منظورت جلسهست دیگه؟)
سریع از روی تخت بلند شدم و به سمت اتاقی که رو به روی تختم، در گوشهی اتاق بود، رفتم. وارد دستشویی شدم و به سمت سینک رفتم. صورتم رو شستم و موهای ژولیدهام رو مرتب کردم و از دستشویی بیرون اومدم. به سمت کمد لباسام رفتم و یه لباس گرم بیرون آوردم و سریع پوشیدم. در حالی که داشتم آستینهای لباسم رو درست میکردم، چشمام روی زخمهای پشت دستم افتاد و یاد لمسهای مهربانانهی ا/ت که در حال پانسمان کردن دستام بود، افتادم. چند ثانیهای به چهرهی نگرانش فکر کردم و بعدش از روی یه میز که وسایل شخصیم بود برداشتم و به لباسم، گردنم و روی مچ دستم زدم.
از اتاقم بیرون دویدم. با عجله از پلهها پایین رفتم و متوجهی جونگکوک، جیمین و جین که مثل الافا روی کاناپهها افتاده بودن و خدمتکارا که گوشه به گوشهی عمارت بودن، یکی توی آشپزخونه مشغول غذا درست کردن، یکی در حال تمیز کردن کتابخونه، یکی در حال طی کشیدن کف عمارت، یکی در حال گردگیری دیوارهای عمارت، شدم. نامجون نبود، پس قطعا نامجون یا سر انباره، یا توی حیاط پیش نگهبانا. ولی شوگا کجاست؟ ولش کن هر گورستانی هست که هست. به سمت آشپزخونه رفتم و متوجهی سلام و بعد تعظیم کردم آجوما شدم. سری تکون دادم و به سمت یخچال رفتم. درش رو باز کردم و یدونه شیرموز برداشتم.
جونگکوک: هووووووو هیونگ! اونا مال منه.
-یدونه که چیزی ازت کم نمیکنه.
جونگکوک: ایششش... ایشالا بهت تن ساز نشه.
-خفه شو!
در حالی که پاکت شیرموز رو باز کردم و جرعهای خوردم، با عجله به سمت در رفتم.
جین: کجا میری؟
-به جا... کار دارم...
جین: نرسونمت؟
-نه... خودم میرم.
جین:خب پس خد-
بدون اینکه بزارم حرفش رو کامل کنه، در رو باز کردم و بیرون رفتم و در رو با صدای بلندی بستم. شیرموز رو تموم کردم و سریع از حیاط عمارت بیرون رفتم و به سمت مرکز دویدم. اونقدر عجله داشتم که بازم متوجهی فرار مردم نشدم. بالاخره بعد از مدتی رسیدم و با عجله وارد شدم. بدون توجه به پزشکایی که با دیدت من نفسشون بند اومد و فرار کردن، به سمت دفتر ا/ت رفتم و بدون در زدن وارد شدم. وقتی وارد شدم و در رو بستم، متوجهی جیغ خفهی ا/ت شدم.
+عاام... آقای کیم... منو ترسوندین! (با نفس نفس)
با پوزخندی بهش نگاه کردم.
-متاسفم فندقکم... شرمنده بابت دیر کردنم.
متوجهی گونههای گلگونش، با اون اسم مستعار شدن و لبخندی زدم. نه از سر خوشحالی یا هیجان، بلکه از غرور.
+اهممم... اشکالی نداره... اما... دفعهی بعد به موقع بیاید.
-چشم! هر چی بانوم بگه.
جلو رفتم و روی صندلی رو به روی میزش نشستم.
+خب... آقای کیم... بیاید جلسه رو شروع کنیم.
-مهمم
شروع کرد به صحبت کردن و من هم به حرفاش کردم و بعضی وقتا هم، به سوالهایی که ازم میپرسید، جواب میدادم. جلسه باهاش برام شیرین ترین لحظهی عمرم بود. بعد از حدودا دو ساعت جلسهام تموم شد.
*ا/ت ویو*
بعد از پایان جلسه، با لبخندی مهربان، در حالی که سعی کردم شیفتگیم رو مخفی کنم، گفتم.
+خب آقای کیم... امروز عالی بودید... خب... برای مایان جلسه سوال یا درخواستی ندارید؟
-چرا دارم...
+چی؟ بفرمایید...
-میتونم شمارت رو داشته باشم فندق کوچولوم؟
با پرسیدن سوالش چشمام گشاد شد و با شنیدن اون اسم مستعار، گونههام سرخ و قلبم شروع به تندتر تپیدن کرد. البته... نباید تعجب کنم... من یه روانشناسم و بیمارام حق دارن که شمارهی من رو داشته باشن. شاید من فقط توهمی شدم و فکر کردم اون به یه قصد دیگه ازم شماره خواسته.
+بله حتما.
برگهای کوچیک از روی میزم برداشتم و شمارهام رو نوشتم و برگه رو بهش دادم. وقتی برگه رو گرفت، به شماره نگاه کرد و نیشخند زد.
-ممنونم بانو.
در حالی که برگه رو بین دو انگشت اشاره و سبابش گرفت، بهم نگاه کرد و گفت. بعدش بلند شد و به سمت در رفت. در رو باز کرد و برای آخرین بار بهم نگاه کرد. چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت و من رو با تپش قلبی شدید، تنها گذاشت.
دوباره میخوام شرط بزارم... چون جدیدا اصلا حمایت نمیکنین... میدونم منم دیر میزارم... بهتون حق میدم از دستم شاکی باشین ولی منم شاکیم... فعلا شرط کم میزارم.
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟎
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟎
*تهیونگ ویو* (هارو: چقد تهیونگ ویو شد)
صبح با صدای آزار دهندهی بوق ماشینهای توی خیابون، از خواب بیدار شدم. اولین چیزی که به چشمم خورد، بالکنی بود که از پشت پنجرهی بستش میتونستم، ریزش برف رو ببینم. بلند شدم و نشستم، چشمم به ساعت افتاد که از ۸ گذشته بود. یعنی اون قرصهای لعنتی باعث شدن من ۲۲ ساعت بخوابم؟ پشماممم... شت... الان فندقکم فکر میکنه نسبت بهش بیتفاوتم یا قرار رو یادم رفته. (هارو: منظورت جلسهست دیگه؟)
سریع از روی تخت بلند شدم و به سمت اتاقی که رو به روی تختم، در گوشهی اتاق بود، رفتم. وارد دستشویی شدم و به سمت سینک رفتم. صورتم رو شستم و موهای ژولیدهام رو مرتب کردم و از دستشویی بیرون اومدم. به سمت کمد لباسام رفتم و یه لباس گرم بیرون آوردم و سریع پوشیدم. در حالی که داشتم آستینهای لباسم رو درست میکردم، چشمام روی زخمهای پشت دستم افتاد و یاد لمسهای مهربانانهی ا/ت که در حال پانسمان کردن دستام بود، افتادم. چند ثانیهای به چهرهی نگرانش فکر کردم و بعدش از روی یه میز که وسایل شخصیم بود برداشتم و به لباسم، گردنم و روی مچ دستم زدم.
از اتاقم بیرون دویدم. با عجله از پلهها پایین رفتم و متوجهی جونگکوک، جیمین و جین که مثل الافا روی کاناپهها افتاده بودن و خدمتکارا که گوشه به گوشهی عمارت بودن، یکی توی آشپزخونه مشغول غذا درست کردن، یکی در حال تمیز کردن کتابخونه، یکی در حال طی کشیدن کف عمارت، یکی در حال گردگیری دیوارهای عمارت، شدم. نامجون نبود، پس قطعا نامجون یا سر انباره، یا توی حیاط پیش نگهبانا. ولی شوگا کجاست؟ ولش کن هر گورستانی هست که هست. به سمت آشپزخونه رفتم و متوجهی سلام و بعد تعظیم کردم آجوما شدم. سری تکون دادم و به سمت یخچال رفتم. درش رو باز کردم و یدونه شیرموز برداشتم.
جونگکوک: هووووووو هیونگ! اونا مال منه.
-یدونه که چیزی ازت کم نمیکنه.
جونگکوک: ایششش... ایشالا بهت تن ساز نشه.
-خفه شو!
در حالی که پاکت شیرموز رو باز کردم و جرعهای خوردم، با عجله به سمت در رفتم.
جین: کجا میری؟
-به جا... کار دارم...
جین: نرسونمت؟
-نه... خودم میرم.
جین:خب پس خد-
بدون اینکه بزارم حرفش رو کامل کنه، در رو باز کردم و بیرون رفتم و در رو با صدای بلندی بستم. شیرموز رو تموم کردم و سریع از حیاط عمارت بیرون رفتم و به سمت مرکز دویدم. اونقدر عجله داشتم که بازم متوجهی فرار مردم نشدم. بالاخره بعد از مدتی رسیدم و با عجله وارد شدم. بدون توجه به پزشکایی که با دیدت من نفسشون بند اومد و فرار کردن، به سمت دفتر ا/ت رفتم و بدون در زدن وارد شدم. وقتی وارد شدم و در رو بستم، متوجهی جیغ خفهی ا/ت شدم.
+عاام... آقای کیم... منو ترسوندین! (با نفس نفس)
با پوزخندی بهش نگاه کردم.
-متاسفم فندقکم... شرمنده بابت دیر کردنم.
متوجهی گونههای گلگونش، با اون اسم مستعار شدن و لبخندی زدم. نه از سر خوشحالی یا هیجان، بلکه از غرور.
+اهممم... اشکالی نداره... اما... دفعهی بعد به موقع بیاید.
-چشم! هر چی بانوم بگه.
جلو رفتم و روی صندلی رو به روی میزش نشستم.
+خب... آقای کیم... بیاید جلسه رو شروع کنیم.
-مهمم
شروع کرد به صحبت کردن و من هم به حرفاش کردم و بعضی وقتا هم، به سوالهایی که ازم میپرسید، جواب میدادم. جلسه باهاش برام شیرین ترین لحظهی عمرم بود. بعد از حدودا دو ساعت جلسهام تموم شد.
*ا/ت ویو*
بعد از پایان جلسه، با لبخندی مهربان، در حالی که سعی کردم شیفتگیم رو مخفی کنم، گفتم.
+خب آقای کیم... امروز عالی بودید... خب... برای مایان جلسه سوال یا درخواستی ندارید؟
-چرا دارم...
+چی؟ بفرمایید...
-میتونم شمارت رو داشته باشم فندق کوچولوم؟
با پرسیدن سوالش چشمام گشاد شد و با شنیدن اون اسم مستعار، گونههام سرخ و قلبم شروع به تندتر تپیدن کرد. البته... نباید تعجب کنم... من یه روانشناسم و بیمارام حق دارن که شمارهی من رو داشته باشن. شاید من فقط توهمی شدم و فکر کردم اون به یه قصد دیگه ازم شماره خواسته.
+بله حتما.
برگهای کوچیک از روی میزم برداشتم و شمارهام رو نوشتم و برگه رو بهش دادم. وقتی برگه رو گرفت، به شماره نگاه کرد و نیشخند زد.
-ممنونم بانو.
در حالی که برگه رو بین دو انگشت اشاره و سبابش گرفت، بهم نگاه کرد و گفت. بعدش بلند شد و به سمت در رفت. در رو باز کرد و برای آخرین بار بهم نگاه کرد. چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت و من رو با تپش قلبی شدید، تنها گذاشت.
دوباره میخوام شرط بزارم... چون جدیدا اصلا حمایت نمیکنین... میدونم منم دیر میزارم... بهتون حق میدم از دستم شاکی باشین ولی منم شاکیم... فعلا شرط کم میزارم.
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟎
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟎
- ۱۷.۲k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط