{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک ببر سیاه

فیک ببر سیاه
پارت ۱۵

(صدای نفس‌هاشون توی زیرزمین پیچیده. نور کم و زرد چراغ بالای سرشون، سایه‌ی صورت جیمین رو نصفه تاریک، نصفه روشن کرده. ا.ت هنوز دستش توی دست جیمینه، ولی دیگه اون حس امنیتِ قبل نیست… یه حس سنگین و مبهمه.)

ا.ت (با صدای بریده): جیمین… چرا دارن دنبالمون میان؟ مگه نگفتی با تو امنم؟!

(جیمین نگاهشو از پله‌ها می‌گیره و به ا.ت خیره میشه. اون برق خاص توی چشمش دوباره برمی‌گرده، اما این بار یه چیزی توش هست که تا حالا ا.ت ندیده بود… یه تاریکی سرد.)

جیمین (آروم، بدون احساس): چون… من بهشون گفتم.

(ا.ت یهو نفسش می‌بره، یه قدم عقب می‌ره. قلبش مثل یه چیزی که محکم کوبیده باشن روش، درد می‌گیره.)

ا.ت (با صدای لرزون): چی… چی گفتی؟

جیمین (یه قدم میاد جلو، صداش آرومه ولی تیز، مثل تیغ): اون تیرها… اون حمله… همه‌ش از طرف خودم بود.

(ا.ت دهنش باز می‌مونه. نه اشک، نه جیغ… فقط یه حس بی‌وزنی. مثل کسی که از یه جای بلند پرت شده و هنوز به زمین نخورده.)

ا.ت (زمزمه‌وار): چرا…؟ چرا همچین کاری کردی؟

جیمین (نگاهش مستقیم توی چشماش قفل میشه، صداش به طرز عجیبی آروم و کنترل‌شده‌ست): چون باید مطمئن می‌شدم… که کنار من می‌مونی. نه از ترس دشمن… از ترس من.

(یه سکوت سنگین می‌افته. ا.ت حس می‌کنه زمین زیر پاش خالی شده. تمام اون حس اعتماد، یه لحظه فرو می‌ریزه.)

ا.ت (با بغض، صداش می‌لرزه): تو… از اول همه چی رو برنامه‌ریزی کرده بودی؟ حتی اون لحظه‌ای که گفتی «کنارم امنی»؟

جیمین (یه لبخند کج روی لباش میاد، اما نگاهش خالی از خوشیه): من مافیا‌م، عشق. امنیت کنار من واقعی نیست… ساختس. ساخته‌ی خودمه.

(ا.ت اشکش ناخواسته سرازیر میشه. یه قدم عقب می‌ره، ولی جیمین با یه حرکت سریع جلو میاد، مچ دستشو می‌گیره. محکم. نه مثل قبل، این بار یه نیروی خالص تاریک توی چنگش حس میشه.)

جیمین (با صدایی گرفته و آروم): فرار واسه تو یه گزینه نیست… چون حتی اون بیرونم دست منه.

(ا.ت سعی می‌کنه دستشو بکشه عقب، اما نمی‌تونه. نفسش تند میشه، اشکاش داغ‌تر.)

ا.ت (با فریاد خفه): چرا من؟ چرا منو انتخاب کردی؟ چرا لعنتی من؟!

(جیمین یه لحظه سکوت می‌کنه. نگاهش از سردی به یه چیزی بین درد و جنون تغییر می‌کنه. دستشو کمی شل می‌کنه.)

جیمین (آروم، زمزمه‌وار، با لحن شکسته‌ای که فقط یه بار در عمرش گفته): چون… تنها کسی بودی که باعث شد احساس کنم هنوز یه تیکه از من… انسانه.

(ا.ت نفسش می‌گیره. مغزش پر از سؤال و درد و ترسه، ولی اون جمله مثل پتک نمی‌خوره… مثل یه زمزمه‌ی خطرناک ته دلش می‌مونه. یه اعتراف سیاه.)

جیمین (یه قدم نزدیک‌تر، نگاهش قفل توی نگاه ا.ت): من این بازی رو شروع کردم… ولی حالا… تو تنها دلیلشی.

(چراغ بالای سرشون یه لحظه سوسو می‌زنه. صدای دور موتور ماشین‌های سیاه از بیرون میاد. بادیگاردها منتظرن.)

جیمین (زمزمه‌وار): حالا انتخاب کن… یا با من میای… یا من کاری می‌کنم که دنیا جای موندن برات نباشه.

(قلب ا.ت تند می‌زنه. اشکاش می‌ریزن، ولی نگاش از نگاه جیمین جدا نمیشه. بین عشق و نفرت… بین فرار و سقوط… گیر افتاده.) 🖤🔥

#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#مافیایی
دیدگاه ها (۰)

فیک ببر سیاهپارت ۱۶(هوای زیرزمین سنگین شده… صدای قدم‌ها و مو...

فیک ببر سیاه پارت ۱۷(سکوت زیرزمین مثل پتویی سنگین همه‌جا رو ...

فیک ببر سیاهپارت ۱۴ (صدای نفس‌های بریده‌ی ا.ت و جیمین با دوی...

فیک ببر سیاه پارت¹³[شب – حیاط خلوت عمارت](هوا تاریکه، صدای س...

توروخدااااا گذارش ندین پیج قبلیم مسدود شد @jiminpark229 part 2

چندشاتی جونگکوک(پارت۴)

چندشاتی جونگکوک(پارت۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط