پارت
پارت ۶
شب، وقتی رائون به خوابگاه برگشت، صدای خنده و حرف زدن از داخل سالن میاومد.
در رو که باز کرد، یونا و بقیه دور هم نشسته بودن و انگار منتظرش بودن.
یونا سریع بلند شد و با هیجان گفت:
«بالاخره اومدی! خب؟! تعریف کن!»
رائون کفشهاش رو درآورد و سعی کرد عادی رفتار کنه:
«چیو تعریف کنم؟ یه روز کاری معمولی بود دیگه.»
یکی از دوستهاش با شیطنت گفت:
«معمولی؟ با صاحب اون کافه معروف؟!»
رائون سعی کرد لبخندش رو پنهان کنه، اما نشد.
یونا دقیق بهش نگاه کرد و آروم گفت:
«تو یه چیزی رو قایم میکنی…»
رائون نفس عمیقی کشید و کنارشان نشست.
«فقط… خوب بود. بیشتر از چیزی که فکر میکردم.»
یونا لبخند زد، اما توی نگاهش یه کنجکاوی خاص بود.
«و تهیونگ؟»
رائون چند ثانیه ساکت شد.
تصویرش، صداش، اون لحظهای که دستشون برخورد کرده بود… همهاش توی ذهنش زنده شد.
آروم گفت:
«اون… فرق داره.»
همه ساکت شدن.
یکی از دوستها زیر لب گفت:
«اووو… این خیلی جدیه.»
رائون سریع گفت:
«نه! منظورم این نبود… فقط… نمیدونم…»
اما ته دلش میدونست که این حس ساده نیست.
اون شب، وقتی همه خوابیدن، رائون روی تختش دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود.
گوشیش کنارش بود، اما حوصله هیچچیزی رو نداشت.
فقط فکر میکرد.
به حرف تهیونگ…
«به کی اجازه بدیم نزدیکمون بشه.»
اون جمله مدام توی ذهنش تکرار میشد.
رائون آروم زیر لب گفت:
«اگه اشتباه کنم چی…؟»
چشمهاش رو بست… اما خوابش نمیبرد.
صبح روز بعد…
این بار رائون زودتر بیدار شد.
بدون اینکه کسی رو بیدار کنه، آماده شد و از خوابگاه بیرون رفت.
هوای صبحگاهی خنک بود و خیابونها هنوز خیلی شلوغ نشده بودن.
وقتی به کافه رسید، برای چند ثانیه جلوی در ایستاد.
قلبش تند میزد…
بدون اینکه بدونه چرا.
در رو باز کرد.
داخل کافه ساکت و آروم بود. فقط صدای ملایم موسیقی پخش میشد.
تهیونگ پشت کانتر ایستاده بود، اما این بار… تنها نبود.
یه دختر اونجا ایستاده بود. خیلی شیک و مرتب.
داشت با تهیونگ صحبت میکرد و میخندید.
رائون ناخودآگاه ایستاد.
چیزی توی دلش فرو ریخت… یه حس عجیب… چیزی شبیه ناراحتی… یا شاید… حسادت؟
تهیونگ متوجه حضورش شد.
«صبح بخیر.»
رائون سریع خودش رو جمع کرد:
«ص… صبح بخیر.»
شب، وقتی رائون به خوابگاه برگشت، صدای خنده و حرف زدن از داخل سالن میاومد.
در رو که باز کرد، یونا و بقیه دور هم نشسته بودن و انگار منتظرش بودن.
یونا سریع بلند شد و با هیجان گفت:
«بالاخره اومدی! خب؟! تعریف کن!»
رائون کفشهاش رو درآورد و سعی کرد عادی رفتار کنه:
«چیو تعریف کنم؟ یه روز کاری معمولی بود دیگه.»
یکی از دوستهاش با شیطنت گفت:
«معمولی؟ با صاحب اون کافه معروف؟!»
رائون سعی کرد لبخندش رو پنهان کنه، اما نشد.
یونا دقیق بهش نگاه کرد و آروم گفت:
«تو یه چیزی رو قایم میکنی…»
رائون نفس عمیقی کشید و کنارشان نشست.
«فقط… خوب بود. بیشتر از چیزی که فکر میکردم.»
یونا لبخند زد، اما توی نگاهش یه کنجکاوی خاص بود.
«و تهیونگ؟»
رائون چند ثانیه ساکت شد.
تصویرش، صداش، اون لحظهای که دستشون برخورد کرده بود… همهاش توی ذهنش زنده شد.
آروم گفت:
«اون… فرق داره.»
همه ساکت شدن.
یکی از دوستها زیر لب گفت:
«اووو… این خیلی جدیه.»
رائون سریع گفت:
«نه! منظورم این نبود… فقط… نمیدونم…»
اما ته دلش میدونست که این حس ساده نیست.
اون شب، وقتی همه خوابیدن، رائون روی تختش دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود.
گوشیش کنارش بود، اما حوصله هیچچیزی رو نداشت.
فقط فکر میکرد.
به حرف تهیونگ…
«به کی اجازه بدیم نزدیکمون بشه.»
اون جمله مدام توی ذهنش تکرار میشد.
رائون آروم زیر لب گفت:
«اگه اشتباه کنم چی…؟»
چشمهاش رو بست… اما خوابش نمیبرد.
صبح روز بعد…
این بار رائون زودتر بیدار شد.
بدون اینکه کسی رو بیدار کنه، آماده شد و از خوابگاه بیرون رفت.
هوای صبحگاهی خنک بود و خیابونها هنوز خیلی شلوغ نشده بودن.
وقتی به کافه رسید، برای چند ثانیه جلوی در ایستاد.
قلبش تند میزد…
بدون اینکه بدونه چرا.
در رو باز کرد.
داخل کافه ساکت و آروم بود. فقط صدای ملایم موسیقی پخش میشد.
تهیونگ پشت کانتر ایستاده بود، اما این بار… تنها نبود.
یه دختر اونجا ایستاده بود. خیلی شیک و مرتب.
داشت با تهیونگ صحبت میکرد و میخندید.
رائون ناخودآگاه ایستاد.
چیزی توی دلش فرو ریخت… یه حس عجیب… چیزی شبیه ناراحتی… یا شاید… حسادت؟
تهیونگ متوجه حضورش شد.
«صبح بخیر.»
رائون سریع خودش رو جمع کرد:
«ص… صبح بخیر.»
- ۲۹
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط