{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت پنج

ادامه پارت پنج
تهیونگ.
خیلی نزدیک‌تر از چیزی که انتظار داشت.
قلب رائون تند زد.
تهیونگ آروم گفت:
«سنگینه. برای بار اول زیادیه.»
رائون سریع گفت:
«من می‌تونم…»
اما صداش کمی لرز داشت.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد:
«می‌دونم. ولی لازم نیست همه‌چی رو تنهایی انجام بدی.»
این جمله…
یه جور خاصی توی دل رائون نشست.
بعد از اون، هر چند وقت یه بار، نگاهشون به هم می‌افتاد.
نه طولانی… نه واضح…
اما کافی بود که یه حس عجیبی بینشون شکل بگیره.
عصر که کافه خلوت‌تر شد…
رائون پشت کانتر ایستاده بود و داشت لیوان‌ها رو خشک می‌کرد.
تهیونگ کنار دستش ایستاد.
چند ثانیه سکوت بود.
بعد تهیونگ گفت:
«روز اولت بد نبود.»
رائون لبخند کوچیکی زد:
«فکر می‌کردم بدتر باشه.»
تهیونگ گفت:
«تو سریع یاد می‌گیری.»
رائون آروم گفت:
«شاید چون مجبورم…»
تهیونگ کمی بهش نگاه کرد:
«برای خانوادت؟»
رائون جا خورد.
«از کجا فهمیدی؟»
تهیونگ شونه بالا انداخت:
«از نگاهت.»
این بار، سکوت بینشون عمیق‌تر شد.
اما عجیب این بود که…
هیچ‌کدوم از این سکوت اذیت نمی‌شدن.
وقتی شیفت تموم شد، رائون آماده شد که بره.
اما قبل از اینکه از در خارج بشه…
صدای تهیونگ اومد:
«رائون.»
قلبش یه لحظه ایستاد.
برگشت:
«بله؟»
تهیونگ چند ثانیه مکث کرد…
انگار داشت کلماتش رو انتخاب می‌کرد.
«خسته نباشی…»
یه جمله ساده.
اما لحنش… ساده نبود.
رائون لبخند زد.
این بار واقعی‌تر از قبل.
«ممنون.»
و از کافه بیرون رفت.
اون روز، وقتی توی خیابون قدم می‌زد…
باد ملایمی می‌وزید.
رائون دستش رو روی قلبش گذاشت.
ضربانش هنوز تند بود.
با خودش گفت:
«این فقط یه شروعه… درسته؟»
اما ته دلش…
یه چیز دیگه می‌گفت.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶ شب، وقتی رائون به خوابگاه برگشت، صدای خنده و حرف زدن ...

ادامه پارت ششدختر به سمت رائون نگاه کرد و با لبخند گفت:«اوه...

پارت ۵ صبح روز بعد، رائون زودتر از همیشه بیدار شد.نور ملایم ...

پارت ۴: دوستان خوابگاهی و برنامه جمعی شب شد و رائون و یونا ب...

پارت ۲: اولین برخورد نزدیک رائون و تهیونگآن روز صبح، رائون و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط