ادامه پارت شش
ادامه پارت شش
دختر به سمت رائون نگاه کرد و با لبخند گفت:
«اوه، تو باید همکار جدید باشی.»
رائون فقط سرش رو تکون داد.
تهیونگ گفت:
«این… یه دوست قدیمیه.»
دوست قدیمی…
این کلمه توی ذهن رائون موند.
رائون مشغول کار شد، اما تمرکزش مثل دیروز نبود.
هر چند وقت یه بار ناخودآگاه نگاهش به سمت اون دختر میرفت.
خندههاش… راحت بودنش با تهیونگ…
همهاش باعث میشد یه حس ناخوشایند توی قلب رائون شکل بگیره.
یه لحظه، وقتی داشت فنجونها رو مرتب میکرد، دستش لرزید و یکی از لیوانها نزدیک بود بیفته.
اما قبل از اینکه بیفته، یه دست محکم گرفتش.
تهیونگ بود.
آروم گفت:
«حواست کجاست؟»
رائون سریع گفت:
«هیچی… فقط خوابم میاد.»
تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد.
انگار میخواست چیزی بگه… اما نگفت.
فقط آروم گفت:
«زیاد به خودت فشار نیار.»
چند ساعت بعد، اون دختر رفت.
فضای کافه دوباره آروم شد.
رائون حس کرد یه باری از روی سینهش برداشته شده… اما از این حس خودش تعجب کرد.
«چرا برام مهمه…؟»
تهیونگ به سمتش اومد و گفت:
«امروز حالت با دیروز فرق داشت.»
رائون سعی کرد عادی باشه:
«نه… فقط یکم خستهام.»
تهیونگ مکث کرد.
بعد خیلی مستقیم گفت:
«به خاطر اون بود؟»
رائون جا خورد:
«چی؟! نه!»
اما گونههاش کمی سرخ شده بود.
تهیونگ یه لبخند خیلی کمرنگ زد.
نه از اون لبخندهای شیطنتآمیز… یه لبخند آروم، انگار که فهمیده.
«اون فقط یه دوست قدیمیه. همین.»
قلب رائون یه لحظه آروم گرفت…
اما این آرامش، خودش یه معنی داشت.
اون روز، وقتی رائون از کافه بیرون اومد، دیگه شک نداشت.
اون حس…
اون ناراحتی…
اون آرامشی که بعدش اومد…
همهش یه چیز رو میگفت.
اون داشت کمکم… به تهیونگ اهمیت میداد.
و این…
همون چیزی بود که بیشتر از هرچیزی ازش میترسید.
دختر به سمت رائون نگاه کرد و با لبخند گفت:
«اوه، تو باید همکار جدید باشی.»
رائون فقط سرش رو تکون داد.
تهیونگ گفت:
«این… یه دوست قدیمیه.»
دوست قدیمی…
این کلمه توی ذهن رائون موند.
رائون مشغول کار شد، اما تمرکزش مثل دیروز نبود.
هر چند وقت یه بار ناخودآگاه نگاهش به سمت اون دختر میرفت.
خندههاش… راحت بودنش با تهیونگ…
همهاش باعث میشد یه حس ناخوشایند توی قلب رائون شکل بگیره.
یه لحظه، وقتی داشت فنجونها رو مرتب میکرد، دستش لرزید و یکی از لیوانها نزدیک بود بیفته.
اما قبل از اینکه بیفته، یه دست محکم گرفتش.
تهیونگ بود.
آروم گفت:
«حواست کجاست؟»
رائون سریع گفت:
«هیچی… فقط خوابم میاد.»
تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد.
انگار میخواست چیزی بگه… اما نگفت.
فقط آروم گفت:
«زیاد به خودت فشار نیار.»
چند ساعت بعد، اون دختر رفت.
فضای کافه دوباره آروم شد.
رائون حس کرد یه باری از روی سینهش برداشته شده… اما از این حس خودش تعجب کرد.
«چرا برام مهمه…؟»
تهیونگ به سمتش اومد و گفت:
«امروز حالت با دیروز فرق داشت.»
رائون سعی کرد عادی باشه:
«نه… فقط یکم خستهام.»
تهیونگ مکث کرد.
بعد خیلی مستقیم گفت:
«به خاطر اون بود؟»
رائون جا خورد:
«چی؟! نه!»
اما گونههاش کمی سرخ شده بود.
تهیونگ یه لبخند خیلی کمرنگ زد.
نه از اون لبخندهای شیطنتآمیز… یه لبخند آروم، انگار که فهمیده.
«اون فقط یه دوست قدیمیه. همین.»
قلب رائون یه لحظه آروم گرفت…
اما این آرامش، خودش یه معنی داشت.
اون روز، وقتی رائون از کافه بیرون اومد، دیگه شک نداشت.
اون حس…
اون ناراحتی…
اون آرامشی که بعدش اومد…
همهش یه چیز رو میگفت.
اون داشت کمکم… به تهیونگ اهمیت میداد.
و این…
همون چیزی بود که بیشتر از هرچیزی ازش میترسید.
- ۵۳
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط