{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت: 6
اسم: رویایی ترسناک

تهیونگ اولین بار اسمِ سواری را روی دیوارِ طبقه‌ی سوم دید.

نه با اسپری. نه با ماژیک.

اسمش با چیزی شبیه بخارِ نفس نوشته شده بود.

انگار کسی خیلی نزدیکِ دیوار ایستاده و آهسته گفته باشد:

سواری

تهیونگ همان‌جا ایستاد.

راهرو خالی بود.

چراغِ انتهای راهرو چشمک می‌زد.

و زیرِ همان چراغ، روی دیوار نم‌زده، یک جمله‌ی دیگر هم بود:

اگر اسم‌ ات را دیدی، دیگر مالِ خودت نیستی.

تهیونگ خندید.

از آن خنده‌های کوتاه و بی‌معنا که آدم وقتی می‌ترسد، برای گول زدن خودش درمی‌آورد.

اما وقتی دستش را روی اسم کشید، انگشتش یخ زد.

اسم خشک نبود.

مثل این بود که تازه نوشته شده باشد.

سواری

سواری آن شب دیر رسید.

وقتی در را باز کرد، چشم‌هایش قرمز نبودند؛

بدتر از آن بودند:

بی‌احساس.

گفت:

«تو هم دیدیش، نه؟»

تهیونگ جواب نداد.

سواری کفش‌هایش را درنیاورد.

همین خودش کافی بود که تهیونگ بفهمد چیزی درست نیست.

سواری همیشه قبل از ورود، کفش‌هایش را درمی‌آورد.

همیشه.

حتی وقتی خیلی خسته بود.

سواری آرام گفت:

«اگه من ازت بپرسم الان چندشنبه‌ست، چی می‌گی؟»

تهیونگ گفت:

«جمعه… چرا؟»

سواری لبخند زد.

اما لبخندش مثل لبخند آدمی نبود که جواب گرفته.

مثل کسی بود که حالا مطمئن شده.

گفت:

«پس هنوز دیر نشده.»

اتاق بسته
طبقه‌ی سومِ آن ساختمان، یک اتاق داشت که هیچ‌کس درباره‌اش حرف نمی‌زد.

درش همیشه قفل بود.

ولی قفل، از نوع قفل‌های واقعی نبود.

فقط برای این بود که آدم‌ها حس کنند چیزی جلویشان را گرفته.

سواری گفت:

«بیا پایین.»

تهیونگ پرسید:

«کجا؟»

سواری با انگشت به سمت همان اتاق اشاره کرد.

صدایش پایین آمد، مثل کسی که دارد از داخل آب حرف می‌زند:

«اونجا یه دفتر هست. توش اسم همه‌ی آدم‌هایی نوشته شده که دیگه برنمی‌گردن.»

تهیونگ بی‌اختیار گفت:

«شوخی نکن.»

سواری چشم از در برنداشت.

آرام جواب داد:

«من شوخی نمی‌کنم. من فقط یادم نمیاد کی شروع شد.»

همان لحظه، از داخل اتاق صدای ورق خوردن آمد.

تهیونگ و سواری هر دو ساکت شدند.

هیچ‌کس داخل اتاق نبود.

هیچ‌کس نباید باشد.

ولی صدای ورق خوردن دوباره آمد… و این بار، یک صدای نفس.

نه نفسِ بلند.

نفسِ خیلی کوتاه.

مثل کسی که سال‌هاست از ترس، درست نفس نمی‌کشد.

دفتر

سواری در را باز کرد.

داخل اتاق تاریک بود.

نه تاریکیِ معمولی؛

تاریکیِ غلیظ، مثل پارچه‌ای خیس که روی همه‌چیز افتاده باشد.

روی میز وسط اتاق، یک دفترِ بود.

تهیونگ چراغ گوشی را روشن کرد.

نور افتاد روی صفحه‌ی اول.

روی آن فقط دو اسم بود:

تهیونگ

سواری

تهیونگ عقب رفت.

گفت:

«این یه شوخیه…»

سواری صفحه را ورق زد.

صفحه‌های بعدی پر بودند از تاریخ.

ساعت.

و جمله‌های کوتاه.

تهیونگ امروز صدای خودش را از پشت در شنید.
سواری از خواب بیدار شد و دید هنوز در خواب است.
تهیونگ فهمید هر بار که می‌گوید “من”، یکی از او کم می‌شود.
سواری دیگر مطمئن نیست کدام‌یک از آن‌ها اول وارد این اتاق شده.
تهیونگ با دست لرزان پرسید:

«این‌ها رو کی نوشته؟»

سواری جواب نداد.

چون اسمِ خودش را روی آخرین صفحه دید.

نه مثل بقیه، با خطِ مرتب.

اسم سواری این‌بار با عجله نوشته شده بود.

و زیرش:

وقتی تهیونگ دفتر را دید، دیگر سواری واقعی نبود.

آخرین صدا
تهیونگ سرش را بالا آورد.

سواری هنوز روبه‌رویش بود.

اما تهیونگ ناگهان حس کرد صدای او از فاصله‌ی خیلی دور می‌آید.

سواری گفت:

«تهیونگ… تو الان منو می‌بینی؟»

تهیونگ خواست جواب بده، اما زبانش سنگین شده بود.

چشمانش روی صورت سواری ثابت ماند.

صورتش کم‌کم… نه عوض شد، نه محو شد.

بدتر:

آشنا شد.

مثل چهره‌ای که قبلاً جایی دیده باشی، اما هرچه فکر کنی یادت نیاید کجا.

تهیونگ عقب رفت.

پشت پایش به لبه‌ی میز خورد.

دفتر افتاد و باز ماند.

صفحه‌ی تازه‌ای خودش ورق خورد.

و این جمله نوشته شد:

اگر دو نفر اسمِ هم را بخوانند، یکی‌شان بیرون می‌ماند.

سواری آرام، خیلی آرام، گفت:

«الان نگو اسمم رو…»

اما تهیونگ دیر فهمید.

چون دهانش باز شده بود و صدایش، بی‌اختیار، داشت اسم را می‌ساخت:

سو…

چراغ خاموش شد.

و در تاریکی، فقط یک صدا ماند:

صدای کسی که از پشتِ در، آهسته می‌گوید:

«تهیونگ… حالا نوبت توئه که توی دفتر نوشته بشی.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط ها: اگر خوشت اومد
لایک ها را به 10 تا برسونید
فالورا هم به 20 تا برسونید
بازنشر 15 تا
دیدگاه ها (۲)

پارت: 7اسم: رویایی ترسناکشبِ بارانیِ پاییز بود و مدرسه بعد ا...

پارت: 5اسم: رویایی ترسناکساختمون قدیمی ته کوچه نه بارون داشت...

پارت: 4اسم: رویایی ترسناک «آخرین تماس سواری»بارون سه شب بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط