{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت: 4
اسم: رویایی ترسناک

«آخرین تماس سواری»
بارون سه شب بود که بی‌وقفه می‌بارید. نه اون بارون‌های آروم…

اون‌جور بارونی که انگار چیزی رو می‌خواد بشوره… یا پنهان کنه.

سواری ساعت ۲:۴۷ بامداد از خواب پرید.

گوشیش روی میز لرزید.

تماس ناشناس

نفسش تند شد. این سومین شب پیاپی بود که همین ساعت، همین شماره زنگ می‌زد.

هیچ‌وقت جواب نداده بود.

اما اون شب… اشتباه کرد.

تماس رو وصل کرد.

چند ثانیه سکوت.

بعد صدایی آروم… خیلی آروم… شبیه زمزمه‌ای که از ته چاه بیاد:

«سواری… چرا درو باز نکردی؟»

گوشی از دستش افتاد.

خونه‌اش توی یه کوچه‌ی بن‌بست بود. طبقه‌ی سوم.

هیچ‌کس نمی‌تونست پشت در آپارتمانش باشه… چون آیفون نزده بود.

نفس‌نفس‌زنان رفت سمت در.

چشمی در رو نگاه کرد.

هیچی نبود.

اما…

روی کف راهرو، درست جلوی در، یه چیزی کشیده شده بود.

رد آب.

مثل جای پا.

جای پای خیس.

که انگار تا چند ثانیه پیش کسی اونجا ایستاده بوده.

صبح فرداش، سواری رفت سراغ تنها کسی که فکر می‌کرد شاید بفهمه چی داره اتفاق میفته.

تهیونگ.

تهیونگ همسایه‌ی قدیمی ساختمون روبه‌رو بود.

آدم آرومی که بیشتر وقت‌ها پرده‌هاشو می‌کشید و چراغ‌هاشو خاموش نگه می‌داشت.

وقتی سواری ماجرا رو تعریف کرد، تهیونگ برای چند ثانیه فقط خیره شد.

بعد خیلی آهسته گفت:

«ساعت چند بود؟»

— ۲:۴۷

رنگ صورت تهیونگ پرید.

«سه سال پیش… دقیقاً همین ساعت… یکی از ساکن‌های اون ساختمون… ناپدید شد.»

سواری یخ زد.

«کی؟»

تهیونگ جواب نداد.

فقط رفت سمت کتابخونه‌اش و یه پوشه قدیمی آورد.

داخلش بریده‌ی روزنامه بود.

تیترش نوشته بود:

«ناپدید شدن مرموز دختر جوان در آپارتمان بن‌بست باران»

اسم دختر…

سواری.

اما عکس… عکس خودش نبود.

یا… بود؟

عکس تار بود. اما شباهت… بیش از حد زیاد بود.

سواری عقب رفت.

«این شوخیه؟»

تهیونگ خیلی آروم گفت:

«من اون شب صدای جیغ شنیدم… از طبقه سوم.»

سواری خشکش زد.

«من تازه یک ماهه اینجام.»

تهیونگ بهش خیره شد.

«مطمئنی؟»

اون شب دوباره بارون گرفت.

ساعت ۲:۴۷

چراغ‌ها خودشون خاموش شدن.

گوشی زنگ خورد.

تماس ناشناس

سواری نمی‌خواست جواب بده…

اما این بار گوشی خودش روی اسپیکر رفت.

همون صدا.

اما واضح‌تر.

«سواری… تهیونگ درو برات باز نکرد… یادت نمیاد؟»

ناگهان حافظه‌اش مثل شیشه شکست.

تصاویر تند و بریده‌ بریده:

بارون.

پله‌ها.

دست‌هایی که کمک می‌خواست.

تهیونگ پشت در.

صدای کوبیدن.

و خودش… روی زمین… خیس… سرد…

چشم‌هاشو باز کرد.

وسط راهرو ایستاده بود.

نه داخل خونه.

پشت در.

جای پای خیس روی زمین.

و داخل آپارتمان…

تهیونگ ایستاده بود.

با گوشی توی دستش.

و زمزمه می‌کرد:

«سواری… چرا درو باز نکردی؟»

بارون بند اومد.

صبح شد.

پلیس توی کوچه بن‌بست جمع شده بود.

همسایه‌ها پچ‌پچ می‌کردن.

خبرنگار گفت:

«ظاهراً مردی به نام تهیونگ دیشب به طرز عجیبی دچار شوک شده. می‌گه سه ساله روح یه دختر هر شب ساعت ۲:۴۷ پشت درش میاد.»

مأمور پرسید:

«اسم دختر چی بوده؟»

تهیونگ با صدای لرزون گفت:

«سواری.»

مأمور اخم کرد.

«تو این ساختمون هیچ‌وقت کسی با این اسم زندگی نکرده.»

اما اگر امشب ساعت ۲:۴۷ بیدار شدی…

و صدای زنگ گوشیتو شنیدی…

بهتره جواب ندی.

چون شاید اون‌طرف خط،کسی باشه که هنوز منتظره درو براش باز کنی.
دیدگاه ها (۰)

پارت: 5اسم: رویایی ترسناکساختمون قدیمی ته کوچه نه بارون داشت...

پارت: 3اسم: رویایی ترسناکسواری و تهیونگ یکی از آشناهای قدیمی...

پارت: 2اسم: رویایی ترسناکتهیونگ و سواری دو تا از بچه‌های خوا...

پارت: 1اسم: رویایی ترسناکنیمه‌شب بود.بارون با شدت می‌کوبید ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط