hi
زخمی که منو تو رو بهم رسوند پارت⑧⑥
خب.. بعد از یه شوک بزرگ که به جیمین و سه بیوک وارد کردم.. دارم میخوابم دستم رو گذاشتم رو شکمم و گفتم:ببین.. نیومده داری دردسر درست میکنی.. عین باباتی... اگه شبیه بابات نباشی برات بستنی نمیخرم ( هانول خودش بچه تره) حالا هم بزار بخوابم سام که نذاشتی بخورم لاقل بزار بخوابم.. چشم هامو بستم و پیرهن کوک رو بیشتر تو دستم فشار دادم و خوابیدم ویو جیمین کوک رو گرفته بودم و داشتم باهاش حرف میزدم تلفنی 🐰جیمین اذیت نکن... بگو ببینم هانول چه دسته گلی به اب داده.. 🐶نچ.. تا مشتلق ندی نمیگم🐰بابا.. اون بی ام وه مشکیه بود چشمت دنبالش بود مال تو 🐶قول؟ 🐰قول.. حالا بگو 🐶بابا شدی.. 🐰چی؟... منظورت چیه... ن.. یعنی.. هانول.. 🐶بله.. 🐰چند وقته؟ 🐶یه هفته اس.. رابطه ی اخر کارساز بوده🐰جیمین ببند در طبیله رو 🐶این دهنه🐰فرقی داره.. اه ولش کن.. پسره.. دختره چیه 🐶بابا هنوز قد نخوده.. نمیفهن که 🐰وای.. خیلی خوشحالم.. کاش میتونستم هانول رو بغل کنم... دلم براش تنگ شده 🐶داداش واقعا لازمه ابن کارا🐰اره.. برو الان سه بیوک میاد شک میکنه.. بای.. 🐶بای
ویو هانول سه ماه بعد دست جیمین شونه ی راستم رو سرویس کرد ولی تا هیون سو رو نگیرم ول کن نیستم 🐶هانول تروجون بچه ات اروم برووو.برای اینکه هیون سو رو بگیری بابا زنده بمونی 🐼برای اینکه به ماشینش برسم باید سرعت بگیرم..؟ پیچید تو یه کوچه ی دیگه کارت ساخته اس اون کوچه بم بسته.. رسید به ته کوچه دیدم بم بسته اومد دنده عقب بگیره که از پشت جلوش رو گرفتم و با شدت ماشین ور کوبیدم به ماشینش ون های نگهبان هامون هم پشتمون قرار گرفتن.. از ماشین پیاده شدم و گفتم:خب.. مثل اینکه یکی اینجا باید تقاص پس بده هیون سو از ماشین پیاده شد 🦁تقاص چی رو گلم؟ 🐶اخ کمرم... گل تو؟ تو خودت کلاغم نیستی.. هانول؟ گل تو؟ بعید بدونم 🐼تقاص کشتن شوهرم.. هه سو.. و حمله ی پدر تو به عمارت ما که پدرم رو ازم گرفت همه اش رو ازت میگیرم سه متم حمله ور شد که جیمین با مشت زد وسط پیشونیش و یه دونه زد تو دلش.. پخش زمین شد🐼دستت طلا🐶قابل نداشت 🐼نگهبانا بیاید ببریدش هیون سو رو بردن تو ماشین و بردیمش تو عمارت اتاقی که کوک توش ار دشمناش انتقام میگرفت جای مناسبی راش وبد لباس های مناسبی پوشیدم و قبل اینکه وارد اتاق بشم جیمین جلوم رو گرفت و گفت:بدون کشتنش.. کار درستیه. کمربند جیمین رو ازش گرفتم و گفتم:زره ای شک ندارم.. /وارد اتاق شدم و به هیون سوی بیهوش داخل اتاق نگاه کردم نگهبانا زده بودنش و صورت نکبتش ورم کرده وبد کمر بند رو دور دستم پیچیدم و سطل اب یخ رو روش خالی کردم بیدار شد و بعد اینکه فهمید کجاست پوزخندی زد و گفت:تو ارادت به مورچه نرسیده 🐼ولی الان... قراره به تو برسه... /
خب.. بعد از یه شوک بزرگ که به جیمین و سه بیوک وارد کردم.. دارم میخوابم دستم رو گذاشتم رو شکمم و گفتم:ببین.. نیومده داری دردسر درست میکنی.. عین باباتی... اگه شبیه بابات نباشی برات بستنی نمیخرم ( هانول خودش بچه تره) حالا هم بزار بخوابم سام که نذاشتی بخورم لاقل بزار بخوابم.. چشم هامو بستم و پیرهن کوک رو بیشتر تو دستم فشار دادم و خوابیدم ویو جیمین کوک رو گرفته بودم و داشتم باهاش حرف میزدم تلفنی 🐰جیمین اذیت نکن... بگو ببینم هانول چه دسته گلی به اب داده.. 🐶نچ.. تا مشتلق ندی نمیگم🐰بابا.. اون بی ام وه مشکیه بود چشمت دنبالش بود مال تو 🐶قول؟ 🐰قول.. حالا بگو 🐶بابا شدی.. 🐰چی؟... منظورت چیه... ن.. یعنی.. هانول.. 🐶بله.. 🐰چند وقته؟ 🐶یه هفته اس.. رابطه ی اخر کارساز بوده🐰جیمین ببند در طبیله رو 🐶این دهنه🐰فرقی داره.. اه ولش کن.. پسره.. دختره چیه 🐶بابا هنوز قد نخوده.. نمیفهن که 🐰وای.. خیلی خوشحالم.. کاش میتونستم هانول رو بغل کنم... دلم براش تنگ شده 🐶داداش واقعا لازمه ابن کارا🐰اره.. برو الان سه بیوک میاد شک میکنه.. بای.. 🐶بای
ویو هانول سه ماه بعد دست جیمین شونه ی راستم رو سرویس کرد ولی تا هیون سو رو نگیرم ول کن نیستم 🐶هانول تروجون بچه ات اروم برووو.برای اینکه هیون سو رو بگیری بابا زنده بمونی 🐼برای اینکه به ماشینش برسم باید سرعت بگیرم..؟ پیچید تو یه کوچه ی دیگه کارت ساخته اس اون کوچه بم بسته.. رسید به ته کوچه دیدم بم بسته اومد دنده عقب بگیره که از پشت جلوش رو گرفتم و با شدت ماشین ور کوبیدم به ماشینش ون های نگهبان هامون هم پشتمون قرار گرفتن.. از ماشین پیاده شدم و گفتم:خب.. مثل اینکه یکی اینجا باید تقاص پس بده هیون سو از ماشین پیاده شد 🦁تقاص چی رو گلم؟ 🐶اخ کمرم... گل تو؟ تو خودت کلاغم نیستی.. هانول؟ گل تو؟ بعید بدونم 🐼تقاص کشتن شوهرم.. هه سو.. و حمله ی پدر تو به عمارت ما که پدرم رو ازم گرفت همه اش رو ازت میگیرم سه متم حمله ور شد که جیمین با مشت زد وسط پیشونیش و یه دونه زد تو دلش.. پخش زمین شد🐼دستت طلا🐶قابل نداشت 🐼نگهبانا بیاید ببریدش هیون سو رو بردن تو ماشین و بردیمش تو عمارت اتاقی که کوک توش ار دشمناش انتقام میگرفت جای مناسبی راش وبد لباس های مناسبی پوشیدم و قبل اینکه وارد اتاق بشم جیمین جلوم رو گرفت و گفت:بدون کشتنش.. کار درستیه. کمربند جیمین رو ازش گرفتم و گفتم:زره ای شک ندارم.. /وارد اتاق شدم و به هیون سوی بیهوش داخل اتاق نگاه کردم نگهبانا زده بودنش و صورت نکبتش ورم کرده وبد کمر بند رو دور دستم پیچیدم و سطل اب یخ رو روش خالی کردم بیدار شد و بعد اینکه فهمید کجاست پوزخندی زد و گفت:تو ارادت به مورچه نرسیده 🐼ولی الان... قراره به تو برسه... /
- ۴.۵k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط