{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 3
ـــــــــــــــ

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم.

چند ثانیه فقط به سقف خیره موندم.

بعد یاد دیشب افتادم.

اخم کردم و دستمو آروم روی پهلوم گذاشتم.

_ آخخ...

هنوز درد داشت.

با هزار بدبختی از تخت بلند شدم و آماده شدم.

درواقع...

هیچی توی دلم نمی‌رفت.

از دیشب چیزی نخورده بودم و اصلاً اشتها نداشتم.

کیفمو برداشتم و از خونه زدم بیرون.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تقریباً وقتی به مدرسه رسیدم، سرم داشت گیج می‌رفت.

چند لحظه دستمو به دیوار گرفتم تا تعادلمو حفظ کنم.

_ اِولین... فقط یه چیزی بخور، بعد غش کن.

آروم رفتم سمت تریا.

همون جای شلوغ و همیشه پر سر و صدای مدرسه که از شیرکاکائو گرفته تا کیک و ساندویچ و کلی خوراکی دیگه پیدا می‌شد.

رفتم سمت پیشخوان.

_ یه شیرکاکائو و یه چیزکیک لطفاً.

پولشو حساب کردم و رفتم یه میز نسبتاً خلوت پیدا کردم.

نشستم و اولین جرعه شیرکاکائو رو خوردم.

آخخخ...

همین یه جرعه انگار جون دوباره بهم داد.

چنگالمو برداشتم و شروع کردم به خوردن چیزکیک.

همین موقع چشمم افتاد به یه نفر اون طرف سالن.

استاد جئون.

ولی عجیب بود.

اونجا معمولاً نمی‌اومد.

یه گوشه‌ی خلوت نشسته بود و چندتا برگه جلوش گذاشته بود.

با دقت چیزی می‌نوشت و هر چند ثانیه یکی از برگه‌ها رو برمی‌داشت و بررسی می‌کرد.

عینکش رو زده بود و اون اخم همیشگیش روی صورتش بود.

چند ثانیه نگاهش کردم.

بعد سریع نگاهمو دزدیدم.

«بیخیال اِولین... به تو چه؟»

دوباره مشغول خوردن شدم.

هنوز چند قاشق نخورده بودم که...

دینگگگ!

صدای زنگ مدرسه بلند شد.

همه با عجله شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.

منم آخرین تیکه چیزکیک رو خوردم و بلند شدم.

کیفمو انداختم روی شونه‌م و راه افتادم سمت کلاس.

امروز چهارشنبه بود.

یعنی...

کلاس فیزیک نداشتیم.

کلاس استاد جئون فقط سه‌شنبه‌ها بود.

پس خبری از استاد جئون هم نبود.

حداقل تا سه‌شنبه‌ی بعد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وارد کلاس شدم و روی صندلیم نشستم.

دوستم اومد کنارم و با تعجب نگام کرد.

_ اِولین؟

_ هوم؟

_ چرا صورتت این شکلیه؟

دستم ناخودآگاه رفت سمت کنار لبم.

زخم هنوز معلوم بود.

_ هیچی... دیشب یه جایی خوردم زمین.

با شک نگام کرد.

_ زمین؟

_ آره دیگه.

_ مطمئنی؟

_ آره بابااا.

خندیدم که شک نکنه.

ولی خودم می‌دونستم دروغ گفتم.

هیچ‌کس نباید می‌فهمید.

نه خانواده‌م...

نه دوستام...

اصلاً خانواده‌ای نداشتم که چیزی بفهمه.

فقط خواهرم مونده بود.

خواهر سی سالم...

که سه سال بود انگلیس زندگی می‌کرد و سه سال بود ندیده بودمش.

و حالا من مونده بودم و یه خونه‌ی ساکت و خالی.

معلم وارد کلاس شد و همه سر جاشون نشستیم.

سعی کردم حواسمو به درس بدم.

ولی هر چند دقیقه یه بار ذهنم دوباره برمی‌گشت به دیشب.

قلم بین انگشتام خشک شد.

یعنی واقعاً اونا همون آدمایی بودن که اون شب دیده بودم؟

اصلاً چرا من؟

من که هیچ کاری نکرده بودم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند ساعت گذشت.

بالاخره زنگ آخر خورد.

نفسمو با خستگی بیرون دادم و شروع کردم وسایلمو جمع کردن.

وقتی از کلاس بیرون اومدم، تصمیم گرفتم قبل از رفتن یه سر به کتابخونه بزنم.

شاید می‌تونستم ذهنمو یه کم آروم کنم.

اما وقتی از راهرو رد می‌شدم، چشمم افتاد به یه برگه که روی زمین افتاده بود.

خم شدم و برداشتمش.

اول فکر کردم یکی از برگه‌های درسیه.

ولی وقتی نوشته‌هاشو دیدم...

خشکم زد.

چندتا اسم روی برگه نوشته شده بود.

اسم‌هایی که هیچ شناختی ازشون نداشتم.

پایینش هم چندتا عدد و تاریخ بود.

ابروهام تو هم رفت.

_ این دیگه چیه؟

همون لحظه صدایی از پشت سرم اومد.

_ موریس.

از جا پریدم.

برگشتم.

استاد جئون بود.

همون لباس رسمی همیشگی.

همون نگاه سرد.

نگاهش اول روی من افتاد...

بعد روی برگه‌ای که توی دستم بود.

چند ثانیه هیچ چیزی نگفت.

بعد خیلی آرام دستش رو جلو آورد.

_ اون رو بده من.

نگاهش کردم.

_ این... مال شماست؟

چشم‌هاش برای یه لحظه روی صورتم ثابت موند.

دیگه حرفی نزدم.

برگه رو بهش دادم.

اما قبل از اینکه برگه رو بگیره، یه لحظه متوجه چیزی شدم.

اون چند اسم و تاریخ...

دقیقاً شبیه چیزهایی بود که صبح روی برگه‌های خودش نوشته بود.

و نمی‌دونم چرا...

برای اولین بار از وقتی استاد جئون رو می‌شناختم،

حس کردم شاید...

اون هم چیزی رو از بقیه پنهان می‌کنه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینم یه پارت دیگهه🌚✨️🎀


شرطا برای پارت بعد
۱۴کامنت ۲۶لایک
دیدگاه ها (۲۸)

Forced MarriagePart 57صبح روز بعدهمه چیز عادی به نظر می‌رسید...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

پارت ششم | دیگه هیچوقت نمیبینمش. پارک لاراـ لارا!صدای میچا ا...

رمان: گناه آبیp-4قاب عکس رو آروم سر جاش گذاشتم و از اتاق بیر...

چند پارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط