رمان: گناه آبی
رمان: گناه آبی
p-4
قاب عکس رو آروم سر جاش گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای کیارش رو شنیدم.
ـ اونجا چی کار میکردی؟
با ترس برگشتم.
پشت سرم ایستاده بود. دستهاش توی جیب شلوارش بود و نگاهش روی صورتم قفل شده بود.
ـ داشتم کارم رو تموم میکردم.
نگاهش به در اتاق افتاد.
ـ چیزی دیدی؟
ـ نه.
چند ثانیه نگاهم کرد.
ـ دروغ گفتن رو خوب بلدی؟
اخم کردم.
ـ من دلیلی ندارم به شما دروغ بگم.
با قدمهای آروم به سمتم اومد.
ـ پس چرا رنگت پریده؟
لبهام رو روی هم فشار دادم.
نمیخواستم درباره اون نوشته چیزی بگم.
ـ خستهام. میتونم برم؟
چند لحظه ساکت موند.
بعد کنار رفت.
ـ برو.
از کنارش رد شدم، اما هنوز به انتهای راهرو نرسیده بودم که صدام زد.
ـ لیلی!
برگشتم.
ـ بله؟
نگاهش برای لحظهای نرم شد.
ـ شام خوردی؟
از سؤالش تعجب کردم.
ـ نه.
ـ بیا پایین. با هم شام میخوریم.
سر میز شام، سکوت عجیبی بینمون برقرار بود.
کیارش مشغول خوردن غذاش بود و من مدام به قاب عکسی فکر میکردم که روی میز کنار تخت جانان دیده بودم.
بالاخره سکوت رو شکستم.
ـ کیارش؟
سرش رو بلند کرد.
ـ جانم؟
با شنیدن این کلمه، برای لحظهای مکث کردم.
ـ شما و جانان... قبل از ازدواج عاشق هم بودید؟
قاشقش رو روی میز گذاشت.
نگاهش سرد شد.
ـ چرا میپرسی؟
ـ همینطوری.
لبخند تلخی زد.
ـ آره. بودیم.
قلبم فشرده شد.
ـ پس چی شد؟
چند لحظه به من خیره موند.
ـ یه روز فهمیدم تمام چیزهایی که باور داشتم، دروغ بوده.
دیگه چیزی نپرسیدم.
اما وقتی سرش رو پایین انداخت، متوجه شدم دستش چقدر محکم دور قاشق جمع شده.
### پارت پنجم | یه فنجون قهوه
راوی: لیلی کاظمی
صبح روز بعد، وقتی وارد آشپزخونه شدم، کیارش پشت میز نشسته بود.
با دیدنم سرش رو بلند کرد.
ـ بالاخره اومدی.
لبخند زدم.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
به ساعت نگاه کردم.
ـ هنوز خیلی زوده.
ـ منتظرت بودم.
با تعجب بهش نگاه کردم.
ـ منتظر من؟
ـ مگه قرار نبود با هم صبحانه بخوریم؟
یادم افتاد دیشب خودش این پیشنهاد رو داده بود.
لبخندم عمیقتر شد.
ـ یادم رفته بود.
ـ من که یادم نرفته.
کنارش نشستم.
چند دقیقه بعد، خدمتکار یه فنجون قهوه مقابلم گذاشت.
جرعهای خوردم و صورتم رو جمع کردم.
کیارش خندید.
ـ چیه؟
ـ تلخه.
فنجون رو از دستم گرفت و به خدمتکار گفت:
ـ براش یه قهوه شیرینتر بیارید.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ لازم نبود.
ـ میدونم.
ـ پس چرا این کار رو کردید؟
نگاهش رو به صورتم دوخت.
ـ چون نمیخوام صبح زود اخم کنی.
ناخودآگاه خندیدم.
و برای اولین بار، صدای خنده اون هم توی آشپزخونه پیچید.
بعد از صبحانه، داشتم به سمت اتاق جانان میرفتم که صدای کیارش رو شنیدم.
ـ لیلی، صبر کن.
برگشتم.
یه جعبه کوچیک توی دستش بود.
ـ این چیه؟
ـ بازش کن.
جعبه رو گرفتم.
داخلش یه ساعت مچی ظریف بود.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ این برای منه؟
ـ آره.
ـ چرا؟
شونه بالا انداخت.
ـ دیروز گفتی ساعتت خراب شده.
باورم نمیشد یادش مونده باشه.
ـ کیارش، من نمیتونم اینو قبول کنم.
ـ چرا؟
ـ چون شما کارفرمای منید.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد جعبه رو از دستم گرفت.
ـ باشه. پس بهعنوان یه هدیه از طرف یه دوست قبولش کن.
لبخند کوچیکی زدم.
ـ شما دوست منید؟
نگاهش روی صورتم ثابت موند.
ـ نمیدونم... ولی دوست دارم باشم.
قلبم تندتر زد.
و برای اولین بار، حس کردم این مرد سرد و مغرور، شاید اونقدرها هم که نشون میده بیاحساس نیست.
p-4
قاب عکس رو آروم سر جاش گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای کیارش رو شنیدم.
ـ اونجا چی کار میکردی؟
با ترس برگشتم.
پشت سرم ایستاده بود. دستهاش توی جیب شلوارش بود و نگاهش روی صورتم قفل شده بود.
ـ داشتم کارم رو تموم میکردم.
نگاهش به در اتاق افتاد.
ـ چیزی دیدی؟
ـ نه.
چند ثانیه نگاهم کرد.
ـ دروغ گفتن رو خوب بلدی؟
اخم کردم.
ـ من دلیلی ندارم به شما دروغ بگم.
با قدمهای آروم به سمتم اومد.
ـ پس چرا رنگت پریده؟
لبهام رو روی هم فشار دادم.
نمیخواستم درباره اون نوشته چیزی بگم.
ـ خستهام. میتونم برم؟
چند لحظه ساکت موند.
بعد کنار رفت.
ـ برو.
از کنارش رد شدم، اما هنوز به انتهای راهرو نرسیده بودم که صدام زد.
ـ لیلی!
برگشتم.
ـ بله؟
نگاهش برای لحظهای نرم شد.
ـ شام خوردی؟
از سؤالش تعجب کردم.
ـ نه.
ـ بیا پایین. با هم شام میخوریم.
سر میز شام، سکوت عجیبی بینمون برقرار بود.
کیارش مشغول خوردن غذاش بود و من مدام به قاب عکسی فکر میکردم که روی میز کنار تخت جانان دیده بودم.
بالاخره سکوت رو شکستم.
ـ کیارش؟
سرش رو بلند کرد.
ـ جانم؟
با شنیدن این کلمه، برای لحظهای مکث کردم.
ـ شما و جانان... قبل از ازدواج عاشق هم بودید؟
قاشقش رو روی میز گذاشت.
نگاهش سرد شد.
ـ چرا میپرسی؟
ـ همینطوری.
لبخند تلخی زد.
ـ آره. بودیم.
قلبم فشرده شد.
ـ پس چی شد؟
چند لحظه به من خیره موند.
ـ یه روز فهمیدم تمام چیزهایی که باور داشتم، دروغ بوده.
دیگه چیزی نپرسیدم.
اما وقتی سرش رو پایین انداخت، متوجه شدم دستش چقدر محکم دور قاشق جمع شده.
### پارت پنجم | یه فنجون قهوه
راوی: لیلی کاظمی
صبح روز بعد، وقتی وارد آشپزخونه شدم، کیارش پشت میز نشسته بود.
با دیدنم سرش رو بلند کرد.
ـ بالاخره اومدی.
لبخند زدم.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
به ساعت نگاه کردم.
ـ هنوز خیلی زوده.
ـ منتظرت بودم.
با تعجب بهش نگاه کردم.
ـ منتظر من؟
ـ مگه قرار نبود با هم صبحانه بخوریم؟
یادم افتاد دیشب خودش این پیشنهاد رو داده بود.
لبخندم عمیقتر شد.
ـ یادم رفته بود.
ـ من که یادم نرفته.
کنارش نشستم.
چند دقیقه بعد، خدمتکار یه فنجون قهوه مقابلم گذاشت.
جرعهای خوردم و صورتم رو جمع کردم.
کیارش خندید.
ـ چیه؟
ـ تلخه.
فنجون رو از دستم گرفت و به خدمتکار گفت:
ـ براش یه قهوه شیرینتر بیارید.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ لازم نبود.
ـ میدونم.
ـ پس چرا این کار رو کردید؟
نگاهش رو به صورتم دوخت.
ـ چون نمیخوام صبح زود اخم کنی.
ناخودآگاه خندیدم.
و برای اولین بار، صدای خنده اون هم توی آشپزخونه پیچید.
بعد از صبحانه، داشتم به سمت اتاق جانان میرفتم که صدای کیارش رو شنیدم.
ـ لیلی، صبر کن.
برگشتم.
یه جعبه کوچیک توی دستش بود.
ـ این چیه؟
ـ بازش کن.
جعبه رو گرفتم.
داخلش یه ساعت مچی ظریف بود.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ این برای منه؟
ـ آره.
ـ چرا؟
شونه بالا انداخت.
ـ دیروز گفتی ساعتت خراب شده.
باورم نمیشد یادش مونده باشه.
ـ کیارش، من نمیتونم اینو قبول کنم.
ـ چرا؟
ـ چون شما کارفرمای منید.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد جعبه رو از دستم گرفت.
ـ باشه. پس بهعنوان یه هدیه از طرف یه دوست قبولش کن.
لبخند کوچیکی زدم.
ـ شما دوست منید؟
نگاهش روی صورتم ثابت موند.
ـ نمیدونم... ولی دوست دارم باشم.
قلبم تندتر زد.
و برای اولین بار، حس کردم این مرد سرد و مغرور، شاید اونقدرها هم که نشون میده بیاحساس نیست.
- ۱۲۴
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط