زوزه ی گرگ
زوزه ی گرگ"12
=میشه لطفا جشن تاج گذاری رو برای 3روز دیگه بندازید؟
/چرا؟
=قراره فردا تاج گذاری باشه ولی من هنوز لباس و تاج رو انتخاب نکردم
/باشه
بلند شد و تعظیم کرد
=میتونم برم؟
/برو
سانی با خوشحالی اقامتگاه پادشاه بیرون رفت
پادشاه فکرش مشغول یونگی شده بود
اگه یونگی با ات ازدواج میکرد سلطنت پادشاه ایم هم به یونگی میرسید و اگه این اتفاق می افتاد سرزمین گرگینه ها باهم یکی میشدن و این باعث متحد بودن گرگینه ها میشد
همین الان باید ات رو ببینم
بلند شد و سمت در رفت و در باز کرد واز اقامتگاه بیرون اومد فاصله ی زیادی نبود
ندیمه و دوتا از خدمتکار ها پادشاه رو همراهی میکردند
نگاهی به اقامتگاه ات انداخت و نزدیک در رفت صدای گریه می اومد
_ات لطفا!(گریه)
+نه یونگی من نمیتونم تو رو با کسی شریک شم! (گریه)
/یونگی؟!(آروم)
و درو باز کرد ات در آغوش یونگی بود صورت هر دو خیس از اشک بود
/ یونگی! تو تو اینجا چکار میکنی؟
هردو با صدای متعجب پادشاه از جا پریدند و کنار هم ایستادند و تعظیم کردند یونگی آروم دستش رو بالا برد و با آستین لباسش اشک هایش را پاک کرد
/یونگی!(جدی)
_ب.بله
/سوالم رو نشنیدی؟
_پادشاه م.من..
/ برو بیرون
_ا.اما.
/برو بیرون یونگی
_چشم و سمت در رفت نگاهی به ات که مظلوم سر پایین انداخته بود و به زمین نگاه میکرد انداخت و بیرون رفت اما پشت در ایستاد
ادامه دارد..
=میشه لطفا جشن تاج گذاری رو برای 3روز دیگه بندازید؟
/چرا؟
=قراره فردا تاج گذاری باشه ولی من هنوز لباس و تاج رو انتخاب نکردم
/باشه
بلند شد و تعظیم کرد
=میتونم برم؟
/برو
سانی با خوشحالی اقامتگاه پادشاه بیرون رفت
پادشاه فکرش مشغول یونگی شده بود
اگه یونگی با ات ازدواج میکرد سلطنت پادشاه ایم هم به یونگی میرسید و اگه این اتفاق می افتاد سرزمین گرگینه ها باهم یکی میشدن و این باعث متحد بودن گرگینه ها میشد
همین الان باید ات رو ببینم
بلند شد و سمت در رفت و در باز کرد واز اقامتگاه بیرون اومد فاصله ی زیادی نبود
ندیمه و دوتا از خدمتکار ها پادشاه رو همراهی میکردند
نگاهی به اقامتگاه ات انداخت و نزدیک در رفت صدای گریه می اومد
_ات لطفا!(گریه)
+نه یونگی من نمیتونم تو رو با کسی شریک شم! (گریه)
/یونگی؟!(آروم)
و درو باز کرد ات در آغوش یونگی بود صورت هر دو خیس از اشک بود
/ یونگی! تو تو اینجا چکار میکنی؟
هردو با صدای متعجب پادشاه از جا پریدند و کنار هم ایستادند و تعظیم کردند یونگی آروم دستش رو بالا برد و با آستین لباسش اشک هایش را پاک کرد
/یونگی!(جدی)
_ب.بله
/سوالم رو نشنیدی؟
_پادشاه م.من..
/ برو بیرون
_ا.اما.
/برو بیرون یونگی
_چشم و سمت در رفت نگاهی به ات که مظلوم سر پایین انداخته بود و به زمین نگاه میکرد انداخت و بیرون رفت اما پشت در ایستاد
ادامه دارد..
- ۱۰۲
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط