فصل قسمت
﴿ فصل ۱ قسمت ۴۶ ﴾
نیکی و سارا که میدیدند آنیا کاملاً در تلهی حرفهایشان افتاده، با چهرههایی که ترسِ ساختگی در آن موج میزد، به او نزدیکتر شدند. سارا دستهای سرد آنیا را گرفت و با صدایی لرزان گفت: آنیا، تو نباید اینجا بمونی! نیما و باربد وقتی بیدار بشن و بفهمن چه بلایی سر ما آوردن، ممکنه بخوان تو رو هم نابود کنن تا دهنت رو ببندی. اونا دیگه اون آدمای سابق نیستن، اونا خطرناکن! باید فرار کنی، همین الان!
آنیا که حس میکرد دنیا روی سرش خراب شده، دیگر طاقت ماندن در آن فضای خفه را نداشت. با حالی دگرگون و سرگیجهای که هر لحظه شدیدتر میشد، به سمت بالکن دوید تا کمی هوای تازه بخورد. او به نردههای بالکن چنگ زد و به افق خیره شد، در حالی که اشکهایش بیآمان میبارید.
در همین لحظه، سنگینیِ حضور کسی را پشت سرش حس کرد. قبل از اینکه بتواند برگردد، دستان نیرومندی از پشت دور کمرش حلقه شد و او را در آغوش گرفت. بوی عطر آشنای آراد در مشامش پیچید. آراد سرش را نزدیک گوش آنیا برد و با لحنی که دیگر از آن غرور خبری نبود، زمزمه کرد: آنیا... آرام باش، من اینجام.
آنیا که دیگر نایی برای جنگیدن یا سیلی زدن نداشت، خودش را در آغوش او رها کرد. هقهق کنان چنگ زد به پیراهن آراد و با التماس گفت: آراد... تو رو خدا منو از اینجا ببر... منو ببر بیمارستان...
آراد با نگرانی او را از خودش فاصله داد و به چهرهی رنگپریدهاش نگاه کرد: بیمارستان برای چی؟ حالت بده؟
آنیا در حالی که صدایش از شدت گریه و ترس میلرزید، لب زد: آراد... من... من باردارم... از باربد... باید بفهمم چه بلایی داره سر خودم و بچهم میاد. فقط منو از این آدما دور کن!
چشمان آراد از شنیدن این حرف گرد شد. شوکِ عجیبی تمام وجودش را گرفت، اما وقتی لرزشِ بدنِ آنیا را دید، بدون هیچ حرف اضافی، او را بغل کرد و به سمت پلهها دوید. سارا و نیکی از پشت پنجره، با لبخندی مرموز شاهد رفتن آنها بودند؛ نقشهشان حالا وارد فاز جدیدی شده بود...
.................
بچه ها کم کم توی پارت های بعدی ژانر به علمی تخیلی و فانتزی هم تغییر میکنه
نیکی و سارا که میدیدند آنیا کاملاً در تلهی حرفهایشان افتاده، با چهرههایی که ترسِ ساختگی در آن موج میزد، به او نزدیکتر شدند. سارا دستهای سرد آنیا را گرفت و با صدایی لرزان گفت: آنیا، تو نباید اینجا بمونی! نیما و باربد وقتی بیدار بشن و بفهمن چه بلایی سر ما آوردن، ممکنه بخوان تو رو هم نابود کنن تا دهنت رو ببندی. اونا دیگه اون آدمای سابق نیستن، اونا خطرناکن! باید فرار کنی، همین الان!
آنیا که حس میکرد دنیا روی سرش خراب شده، دیگر طاقت ماندن در آن فضای خفه را نداشت. با حالی دگرگون و سرگیجهای که هر لحظه شدیدتر میشد، به سمت بالکن دوید تا کمی هوای تازه بخورد. او به نردههای بالکن چنگ زد و به افق خیره شد، در حالی که اشکهایش بیآمان میبارید.
در همین لحظه، سنگینیِ حضور کسی را پشت سرش حس کرد. قبل از اینکه بتواند برگردد، دستان نیرومندی از پشت دور کمرش حلقه شد و او را در آغوش گرفت. بوی عطر آشنای آراد در مشامش پیچید. آراد سرش را نزدیک گوش آنیا برد و با لحنی که دیگر از آن غرور خبری نبود، زمزمه کرد: آنیا... آرام باش، من اینجام.
آنیا که دیگر نایی برای جنگیدن یا سیلی زدن نداشت، خودش را در آغوش او رها کرد. هقهق کنان چنگ زد به پیراهن آراد و با التماس گفت: آراد... تو رو خدا منو از اینجا ببر... منو ببر بیمارستان...
آراد با نگرانی او را از خودش فاصله داد و به چهرهی رنگپریدهاش نگاه کرد: بیمارستان برای چی؟ حالت بده؟
آنیا در حالی که صدایش از شدت گریه و ترس میلرزید، لب زد: آراد... من... من باردارم... از باربد... باید بفهمم چه بلایی داره سر خودم و بچهم میاد. فقط منو از این آدما دور کن!
چشمان آراد از شنیدن این حرف گرد شد. شوکِ عجیبی تمام وجودش را گرفت، اما وقتی لرزشِ بدنِ آنیا را دید، بدون هیچ حرف اضافی، او را بغل کرد و به سمت پلهها دوید. سارا و نیکی از پشت پنجره، با لبخندی مرموز شاهد رفتن آنها بودند؛ نقشهشان حالا وارد فاز جدیدی شده بود...
.................
بچه ها کم کم توی پارت های بعدی ژانر به علمی تخیلی و فانتزی هم تغییر میکنه
- ۱۰۸
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط