فصل قسمت
﴿ فصل ۱ قسمت ۴۷ ﴾
صدای تایر ماشین آراد روی آسفالت بیمارستان کشیده شد. او با عجله آنیا را که نای ایستادن نداشت، به بخش زنان و زایمان رساند. دکترها به سرعت آنیا را روی برانکارد گذاشتند و به داخل اتاق معاینه بردند. اما از آنجایی که باربد نفوذ زیادی در آن بیمارستان داشت و پیشتر سفارش کرده بود که هر تغییری در وضعیت آنیا را به او خبر بدهند، به محض ثبتِ نام آنیا در سیستم، پرستار ایستگاه با دستانی لرزان به باربد زنگ زد.
ده دقیقه بعد، درهای ورودی بیمارستان با شدت باز شد. باربد و نیما، با چهرههایی که هنوز آثار خستگی و آشفتگیِ شبِ گذشته در آن پیدا بود، وارد شدند. هر دو نفر از شنیدن خبرِ بیمارستان رفتنِ آنیا وحشتزده بودند.
وقتی به بخش رسیدند، اولین چیزی که دیدند، آراد بود که با تکیه به دیوار، پشت درِ اتاقِ زنان باردار ایستاده بود و با کلافگی موهایش را چنگ میزد. باربد با دیدن آراد، مثل آتشفشانی که فوران کند، به سمت او دوید و یقهاش را چسبید.
تو اینجا چه غلطی میکنی عوضی؟ با آنیا چیکار کردی؟ چرا اون الان اینجاست؟
باربد فریاد میزد و نیما هم با نگاهی پر از نفرت به آراد نزدیک شد.
آراد با پوزخندی که بوی تلخِ حقیقت را میداد، دست باربد را عقب زد. به جای یقه گرفتن از من، به این فکر کن که دیشب کدوم گوری بودی که آنیا داشت از حال میرفت! اون الان تو اون اتاقه چون حالش بد بود... و شاید بهتر باشه بدونی که داری پدر میشی، هرچند که لیاقتش رو نداری!
دنیا برای لحظهای برای باربد و نیما متوقف شد. باربد با ناباوری به درِ بستهی اتاقِ زنان باردار نگاه کرد. شوکِ خبرِ بارداریِ آنیا از یک طرف، و تصویرهای گنگی که از دیشب و حضور سارا در ذهنش داشت از طرف دیگر، او را گیج کرده بود. نیما هم که هنوز تحت تأثیرِ عذابوجدانِ نقشهی نیکی بود، به دیوار تکیه داد.
آنها پشتِ درِ اتاقی ایستاده بودند که آنیا درونش بود؛ زنی که حالا میدانست هر دو مَردِ زندگیاش (به خیال خودش) به او خیانت کردهاند و حالا فرزندی را در شکم داشت که قرار بود در میانِ این همه دروغ و فریب به دنیا بیاید...
..........
قهر نکنم. هااا
صدای تایر ماشین آراد روی آسفالت بیمارستان کشیده شد. او با عجله آنیا را که نای ایستادن نداشت، به بخش زنان و زایمان رساند. دکترها به سرعت آنیا را روی برانکارد گذاشتند و به داخل اتاق معاینه بردند. اما از آنجایی که باربد نفوذ زیادی در آن بیمارستان داشت و پیشتر سفارش کرده بود که هر تغییری در وضعیت آنیا را به او خبر بدهند، به محض ثبتِ نام آنیا در سیستم، پرستار ایستگاه با دستانی لرزان به باربد زنگ زد.
ده دقیقه بعد، درهای ورودی بیمارستان با شدت باز شد. باربد و نیما، با چهرههایی که هنوز آثار خستگی و آشفتگیِ شبِ گذشته در آن پیدا بود، وارد شدند. هر دو نفر از شنیدن خبرِ بیمارستان رفتنِ آنیا وحشتزده بودند.
وقتی به بخش رسیدند، اولین چیزی که دیدند، آراد بود که با تکیه به دیوار، پشت درِ اتاقِ زنان باردار ایستاده بود و با کلافگی موهایش را چنگ میزد. باربد با دیدن آراد، مثل آتشفشانی که فوران کند، به سمت او دوید و یقهاش را چسبید.
تو اینجا چه غلطی میکنی عوضی؟ با آنیا چیکار کردی؟ چرا اون الان اینجاست؟
باربد فریاد میزد و نیما هم با نگاهی پر از نفرت به آراد نزدیک شد.
آراد با پوزخندی که بوی تلخِ حقیقت را میداد، دست باربد را عقب زد. به جای یقه گرفتن از من، به این فکر کن که دیشب کدوم گوری بودی که آنیا داشت از حال میرفت! اون الان تو اون اتاقه چون حالش بد بود... و شاید بهتر باشه بدونی که داری پدر میشی، هرچند که لیاقتش رو نداری!
دنیا برای لحظهای برای باربد و نیما متوقف شد. باربد با ناباوری به درِ بستهی اتاقِ زنان باردار نگاه کرد. شوکِ خبرِ بارداریِ آنیا از یک طرف، و تصویرهای گنگی که از دیشب و حضور سارا در ذهنش داشت از طرف دیگر، او را گیج کرده بود. نیما هم که هنوز تحت تأثیرِ عذابوجدانِ نقشهی نیکی بود، به دیوار تکیه داد.
آنها پشتِ درِ اتاقی ایستاده بودند که آنیا درونش بود؛ زنی که حالا میدانست هر دو مَردِ زندگیاش (به خیال خودش) به او خیانت کردهاند و حالا فرزندی را در شکم داشت که قرار بود در میانِ این همه دروغ و فریب به دنیا بیاید...
..........
قهر نکنم. هااا
- ۷۲
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط