سناریو
#سناریو
#درخواستی
#سهپارتی
"پارت ۳" "پارت آخر"
(وقتی ۱۰ شال اختلاف سنی دارید...)
*چند روز بعد*
*ا.ت هنوز تو کما است و والدینش در هر شبانه روز ازش مراقبت میکند اما لینو از دور مراقبشه چون حس عذاب و وجدان داره و عشقی که نسبت به ا.ت داشت داره دیوونش میکنه.*
*ا.ت آروم چشماش رو باز کرد و از پنجره بیرون رو دید که لینو از شادی چشماش گشاد شده بود پس لبخند زد و لینو وارد شد تا بغلش کنه اما پدرش مانع شد*
÷تو به دخترم آسیب زدی، تو باعث شدی چند روز تو کما باشه پس برو بیرون... [با عصبانیت فریاد زد]
*لینو رفت بیرون اما در تنهایی گریه کرد چون فهمید نباید از ا.ت انتقام میگرفت.*
*پدر ا.ت بعد از ۳ ماه به لینو اجازه داد دوباره با ا.ت قرار بزاره چون ا.ت مدام از پدرش میخواست لینو رو ببخشه و او هم بخاطر دخترش لینو رو بخشید.*
ویو لینو: امروز بالاخره تونستم با ا.ت قرار ملاقات بزارم پس عروسک و شکلات با گل مورد علاقش رو خریدم و به دنبالش رفتم و منتظر واکنشش بودم.
*لینو به خونه ا.ت رسید و او هم به سمت ماشین دوید و سوار شد.*
_سلام، زندگیم!! [با عشق لب زد]
[لباشو روی لبای اون گذاشت و با عشق بوسید]
_دختر کوچولوم دلش برام تنگ شده بود؟ باید بگم دل منم برات تنگ شده بود، قشنگم. [با مهربونی ادامه داد]
لینو، میشه بری پارکینگ که خالی باشه؟؟ [با شیطنت زمزمه کرد]
_هرچی پرنسسم بگه...[با خنده گفت و رانندگی کرد]
*ا.ت و لینو سوار ماشین به یک پارکینگ خالی و بدون دوربین رفتن که ا.ت روی بغل لینو نشست و لینو مانند قبل لبای ا.ت رو بوسید و ا.ت هم پیراهنش رو درآورد.*
_باید بریم صندلی عقب...[با پوزخند گفت و
هردوی اونا به عقب ماشین رفتند]
*ا.ت و لینو بر~هنه بودند که لینو شروع به بوسید گردن ا.ت تا شکمش بود که ا.ت موهای او رو گرفت و سرشو به پو~سیاش نزدیک کرد که لینو هم با اشتیاق شروع به مکیدن کرد و ا.ت هم ناله کرد، لینو دی~کش رو وارد ا.ت کرد و شروع به تلمبه زدن کرد بعد ۶ دقیقه هر دو ارضا شدن.*
*چند سال گذشت و لینو و ا.ت ازدواج کردن و بچه دار شدند.*
☆END☆
#درخواستی
#سهپارتی
"پارت ۳" "پارت آخر"
(وقتی ۱۰ شال اختلاف سنی دارید...)
*چند روز بعد*
*ا.ت هنوز تو کما است و والدینش در هر شبانه روز ازش مراقبت میکند اما لینو از دور مراقبشه چون حس عذاب و وجدان داره و عشقی که نسبت به ا.ت داشت داره دیوونش میکنه.*
*ا.ت آروم چشماش رو باز کرد و از پنجره بیرون رو دید که لینو از شادی چشماش گشاد شده بود پس لبخند زد و لینو وارد شد تا بغلش کنه اما پدرش مانع شد*
÷تو به دخترم آسیب زدی، تو باعث شدی چند روز تو کما باشه پس برو بیرون... [با عصبانیت فریاد زد]
*لینو رفت بیرون اما در تنهایی گریه کرد چون فهمید نباید از ا.ت انتقام میگرفت.*
*پدر ا.ت بعد از ۳ ماه به لینو اجازه داد دوباره با ا.ت قرار بزاره چون ا.ت مدام از پدرش میخواست لینو رو ببخشه و او هم بخاطر دخترش لینو رو بخشید.*
ویو لینو: امروز بالاخره تونستم با ا.ت قرار ملاقات بزارم پس عروسک و شکلات با گل مورد علاقش رو خریدم و به دنبالش رفتم و منتظر واکنشش بودم.
*لینو به خونه ا.ت رسید و او هم به سمت ماشین دوید و سوار شد.*
_سلام، زندگیم!! [با عشق لب زد]
[لباشو روی لبای اون گذاشت و با عشق بوسید]
_دختر کوچولوم دلش برام تنگ شده بود؟ باید بگم دل منم برات تنگ شده بود، قشنگم. [با مهربونی ادامه داد]
لینو، میشه بری پارکینگ که خالی باشه؟؟ [با شیطنت زمزمه کرد]
_هرچی پرنسسم بگه...[با خنده گفت و رانندگی کرد]
*ا.ت و لینو سوار ماشین به یک پارکینگ خالی و بدون دوربین رفتن که ا.ت روی بغل لینو نشست و لینو مانند قبل لبای ا.ت رو بوسید و ا.ت هم پیراهنش رو درآورد.*
_باید بریم صندلی عقب...[با پوزخند گفت و
هردوی اونا به عقب ماشین رفتند]
*ا.ت و لینو بر~هنه بودند که لینو شروع به بوسید گردن ا.ت تا شکمش بود که ا.ت موهای او رو گرفت و سرشو به پو~سیاش نزدیک کرد که لینو هم با اشتیاق شروع به مکیدن کرد و ا.ت هم ناله کرد، لینو دی~کش رو وارد ا.ت کرد و شروع به تلمبه زدن کرد بعد ۶ دقیقه هر دو ارضا شدن.*
*چند سال گذشت و لینو و ا.ت ازدواج کردن و بچه دار شدند.*
☆END☆
- ۲.۴k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط