{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سناریو

#سناریو
#درخواستی
#دوپارتی
"پارت ۱"

(وقتی دبیرستان بودن و ...)

*خب داستان از اونجایی شروع میشه که هانا و ا.ت دو تا دختر ۱۷ ساله هستند که باهم دشمن شدن حالا بخاطر چی؟ قلدری؟ رقیب عشقی؟ اختلاف طبقاتی؟ هیچکدوم!! دشمنی اونا فقط بخاطر درس بود. هانا شاگرد اول کلاسشون بود تا اینکه ا.ت به اون مدرسه انتقالی گرفت و همکلاسی هانا شد. اونا همیشه درمورد درس باهم رقابت میکردن و می‌شد گفت از هم متنفرن*

*ساعت ۷ صبح*
ویو هانا: از خواب پاشدم و لباسامو پوشیدم بعد از مرتب کردن و خوشگل کردن خودم پیاده به مدرسه رفتم چون میخواستم پیاده روی کنم.

*هانا به کلاس رسید و روی صندلیش نشست اما جای ا.ت خالی بود پس فکر کرد شاید ا.ت دیر کرده اما همون لحظه ا.ت داخل گوش هانا زمزمه ای کرد که هانا ترسید و عصبی خندید.*

_تو دیوونه ای، ا.ت... کجا بودی؟ [با کنجکاوی پرسید]
+خب رفته بودم دفتر مدیر تا چیزی ازش بپرسم اما جوابمو نداد و منم بی جواب برگشتم... تو منتظرم بودی؟ [با لبخند گفت]
_چرا باید منتظرت باشم؟ [با خنده عصبی جواب داد]
+چون شاید دوستم داری...[با خنده لب زد]

*معلم اومد که هردوی آنها توجهشون رو به معلم دادن‌. هانا با خودش فکر میکرد که ا.ت چرا امروز تغییر کرده اما اهمیت نداد و به درس گوش داد*

*زنگ آخر به صدا در اومد و بچه ها از کلاس ها بیرون رفتند اما ا.ت کنار هانا نشست.*

_چی میخوای؟ [سرد گفت]
+تازه فهمیدم تو خواهر بنگچانی... از استری کیدز... منم خواهر هیونجین هستم... [با تردید لب زد]
_خب که چی؟ میخوای بوست کنم؟ [با تمسخر جواب داد]
+نه... بیا دوست بشیم... [با مظلومیت ادامه نداد]
_دوست؟ با تو؟ مگه من دیوونه شدم؟ تو فقط یه بچه‌ای... [با نفرت جواب داد و رفت]

*ا.ت تماشا کرد که هانا رفت و او هم وسایلش رو جمع کرد و رفت که دید چان اومده دنبال هانا و هیونجین هم منتظر ا.ت بیرون ماشین ایستاده.*

ویو ا.ت:من همیشه کنار برادرم بچگونه رفتار میکنم اما چون هانا اونجا بود مجبور شدم عادی رفتار کنم که هیونجین یکم تعجب کرد اما حرفی نزد.

÷سلام، هانا. اوه، سلام ا.ت کوچولو... [چان با لبخند گفت]
×سلام پرنسس ها... امروز قرار شد من و چان شما دو تا رو با خودمون ببریم کمپانی تا ببینین ما چجوری کامبک هامونو ضبط میکنیم. [هیونجین با مهربانی لب زد]

*هانا و ا.ت عقب نشستن، بنگچان رانندگی کرد و هیونجین روی صندلی شاگرد نشست. تمام مدت فقط اون دو پسر صحبت می‌کردند و خواهراشون ساکت بودند.*

*به کمپانی رسیدند و بقیه اعضا با هانا و ا.ت سرگرم شدند چون از نظرشون این دو دختر کوچولو بسیار ناز هستند.*

ویو ا.ت: بالاخره کارشون تموم شد و همه به خونه ما اومدند که من به اتاقم رفتم و لباس عوض کردم و لحظه ای فکر کردم شاید هانا بین اون همه پسر راحت نباشه پس به اتاق نشیمن رفتم و دستشو گرفتم تا به اتاقم ببرم.

+گفتم شاید بین اونا راحت نباشی... [با لبخند گفتم]
_ا.ت... چرا انقدر به من میچسبی؟ ازم خوشت میاد؟[با عصبانیت گفت]
+چی؟ نه... من فقط میخوام باهات دوست باشم، نه دشمن... [با صداقت لب زدم]
_من نمیخواااااام باهاااات دوست باااااااشم...[با فریاد جواب داد.*

*قلب ا.ت شکست و دیگه حرفی نزد تا گریه نشه و هانا هم فهمید که گند زده پس از.ت رو بغل کرد اما ا.ت او رو هل داد.*

_متاسفم... [با پشیمونی زمزمه کرد]
+برو بیرون... [با درد لب زد]

*بالاخره مهمونی پسرا تموم شد و همه رفتند که هیونجین دید ا.ت داره گریه میکنه پس کنارش نشست و بغلش کرد.*

×هی، خانوم هوانگ ا.ت، چرا گریه میکنی؟ [با نگرانی پرسید]
+هانا... هق... نمیخواد با من دوست بشه... هق.‌.. او گفت ازم متنفره... [با گریه جواب داد]
×اوه، خواهر کوچولو، درست میشه، هانا یه روزی دوستت میشه... [با مهربونی زمزمه کرد و اشکای ا.ت رو پاک کرد]
+امیدوارم... هق... هق...[با مظلومیت گفت]

<خب دیگه باید پرش بزنیم به چند ماه بعد تا داستان چرت و طولانی نشه.>
دیدگاه ها (۴)

#سناریو#درخواستی#دوپارتی"پارت ۲" "پارت آخر"(وقتی دبیر...

#سناریو#تکپارتی#درخواستی(وقتی...)*لی میهی یه دختر ۱۵ ساله اس...

#سناریو #درخواستی#سه‌پارتی"پارت ۳" "پارت آخر"(وقتی ۱۰...

#سناریو #درخواستی#سه‌پارتی"پارت ۲"(وقتی ۱۰ سال اختلاف سنی دا...

پارت ۳

#سناریو#دوپارتی"پارت ۲" "پارت آخر"(وقتی...)*هانا به ا.ت نگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط