سناریو
#سناریو
#درخواستی
#دوپارتی
"پارت ۲" "پارت آخر"
(وقتی دبیرستان بودن و ...)
*چند ماه بعد*
ویو ا.ت: امروز پایان سال تحصیلی است و در این مدت من دیگه در درس با هانا رقابت نکردم و اجازه دادم او شاگرد اول بشه.
ویو هانا: از وقتی اونروز سر ا.ت داد زدم حس پشیمونی دارم و مدام خودمو سرزنش میکنم اما فهمیدم دوسش دارم و او هم دیگه باهام رقابت نمیکرد که باعث شد بیشتر عاشقش بشم. مدرسمون بالاخره تموم شد و قرار نیست اون همه بچه رو مخ رو تحمل کنم و فقط در تعطیلات با ا.ت میرم بیرون.
*امروز قرار بود ا.ت به دیدن برادرش در کمپانی بره و هانا هم تصمیم گرفت با ا.ت بره تا بهش اعتراف کنه اما هانا بهونه آورد که او هم میخواد برادرش چان رو ببینه پس ساعت ۵ عصر به کمپانی رفتند.*
_ا.ت... [با تردید گفت]
+بله؟[با لبخند جواب داد]
_من... من دوستت دارم... میشه باهم قرار بزاریم؟ [با خجالت لب زد]
+آره... آره بیا قرار بزاریم... من میخواستم زودتر از اینا بهت بگم اما فکر کردم دوستم نداری...[با خوشحالی جواب داد]
*ا.ت و هانا دست همدیگر رو گرفتند و به کمپانی رفتند که برادرانشون رو دیدند.*
×ببین چقدر ذوق زده به نظر میرسند... [با خنده زمزمه کرد]
÷چون عاشق شدن، هیون... عاشق... [با درک لب زد]
*هیونجین و بنگچان به هانا و ا.ت گفتند که ازشون حمایت میکنند و از اینکه خواهراشون قرار میزارند خوشحالند.*
*هانا و ا.ت به خونه میرن و ا.ت معشوقش رو براید استایل به اتاق میبره و و در رو قفل میکنه که در همین حال ا.ت لبای هانا رو میبوسه و هانا تاپش رو در آورد.*
*هر دوی اونا بر~هنه شدند و همدیگر رو بوسیدند که ا.ت اسپنک به باسن هانا زد و او هم نا~له کرد، ا.ت او رو روی تخت گذاشت و پاهاشو باز کرد که هانا سرش ا.ت رو به پو~سیاش نزدیک کرد و ا.ت شروع به مکیدن آن کرد که هانا نا~له میکردم و ا.ت با هر نا~لهی معشوقش سریع تر کارشو انجام میداد.*
*بعد از ۴ مین مکیدن پو~سی هانا ا.ت با سینه های هانا بازی کرد که هر دو خندیدند و به کار لذتبخششون ادامه دادند.*
*روز بعد*
*هانا و ا.ت بیدار شدند و لباساشونو پوشیدند که ا.ت یه اسپنک دیگر به هانا زد و او خندید.*
_بزار بیدار شی بعد شیطونی کن. [با لحنی کیوت گفت]
*اونا از اتاق بیرون رفتند که جک رو دیدند پس هانا به سمت جک دوید و با او بازی کرد.*
+نگاش کن... با دیدن یه توله سگ چقدر ذوق کرد...!!! [با عشق لب زد و کنار هانا نشست]
*خلاصه اونا با عشق کنار هم زندگی کردند و بعد از چند سال ازدواج کردند.*
☆END☆
#درخواستی
#دوپارتی
"پارت ۲" "پارت آخر"
(وقتی دبیرستان بودن و ...)
*چند ماه بعد*
ویو ا.ت: امروز پایان سال تحصیلی است و در این مدت من دیگه در درس با هانا رقابت نکردم و اجازه دادم او شاگرد اول بشه.
ویو هانا: از وقتی اونروز سر ا.ت داد زدم حس پشیمونی دارم و مدام خودمو سرزنش میکنم اما فهمیدم دوسش دارم و او هم دیگه باهام رقابت نمیکرد که باعث شد بیشتر عاشقش بشم. مدرسمون بالاخره تموم شد و قرار نیست اون همه بچه رو مخ رو تحمل کنم و فقط در تعطیلات با ا.ت میرم بیرون.
*امروز قرار بود ا.ت به دیدن برادرش در کمپانی بره و هانا هم تصمیم گرفت با ا.ت بره تا بهش اعتراف کنه اما هانا بهونه آورد که او هم میخواد برادرش چان رو ببینه پس ساعت ۵ عصر به کمپانی رفتند.*
_ا.ت... [با تردید گفت]
+بله؟[با لبخند جواب داد]
_من... من دوستت دارم... میشه باهم قرار بزاریم؟ [با خجالت لب زد]
+آره... آره بیا قرار بزاریم... من میخواستم زودتر از اینا بهت بگم اما فکر کردم دوستم نداری...[با خوشحالی جواب داد]
*ا.ت و هانا دست همدیگر رو گرفتند و به کمپانی رفتند که برادرانشون رو دیدند.*
×ببین چقدر ذوق زده به نظر میرسند... [با خنده زمزمه کرد]
÷چون عاشق شدن، هیون... عاشق... [با درک لب زد]
*هیونجین و بنگچان به هانا و ا.ت گفتند که ازشون حمایت میکنند و از اینکه خواهراشون قرار میزارند خوشحالند.*
*هانا و ا.ت به خونه میرن و ا.ت معشوقش رو براید استایل به اتاق میبره و و در رو قفل میکنه که در همین حال ا.ت لبای هانا رو میبوسه و هانا تاپش رو در آورد.*
*هر دوی اونا بر~هنه شدند و همدیگر رو بوسیدند که ا.ت اسپنک به باسن هانا زد و او هم نا~له کرد، ا.ت او رو روی تخت گذاشت و پاهاشو باز کرد که هانا سرش ا.ت رو به پو~سیاش نزدیک کرد و ا.ت شروع به مکیدن آن کرد که هانا نا~له میکردم و ا.ت با هر نا~لهی معشوقش سریع تر کارشو انجام میداد.*
*بعد از ۴ مین مکیدن پو~سی هانا ا.ت با سینه های هانا بازی کرد که هر دو خندیدند و به کار لذتبخششون ادامه دادند.*
*روز بعد*
*هانا و ا.ت بیدار شدند و لباساشونو پوشیدند که ا.ت یه اسپنک دیگر به هانا زد و او خندید.*
_بزار بیدار شی بعد شیطونی کن. [با لحنی کیوت گفت]
*اونا از اتاق بیرون رفتند که جک رو دیدند پس هانا به سمت جک دوید و با او بازی کرد.*
+نگاش کن... با دیدن یه توله سگ چقدر ذوق کرد...!!! [با عشق لب زد و کنار هانا نشست]
*خلاصه اونا با عشق کنار هم زندگی کردند و بعد از چند سال ازدواج کردند.*
☆END☆
- ۱.۷k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط