بعد از سال ها سراغ صندوقچه ی قدیمی رفته بودم

بعد از سال ها سراغ صندوقچه ی قدیمی رفته بودم
صندوقچه ای که تمامش خاطرات گذشته بود و گویی بقدر تمام غروب های
پاییز اشک داشت
داخل صندوقچه لباسی خاک خورده بود
و‌ کنار آن،عکسی قدیمی همراه با یک نامه بود
نامه را برداشتم و شروع به خواندنش کردم
نامه تمامش بوی عطر او را میداد...
نوشته بود:مرد روز های سخت من روزت بخیر
بوی پاییز میدهد این روزها
بارونی که برایت خریده ام را تن کن
ترسم این است که قطره های باران،چشم مرا دور ببیند و سر بر روی شانه هایت بگذارند...
و یا در این روزهای نبودم جای من،سرما وجودت را در آغوش بگیرد...
مرد من،بارونی را تنت کن و منتظر تمام شدن شیمی درمانی ام باش
میدانی،میخواهم این پاییز تمامش را پا به پای تو قدم بردارم.
این نامه،آخرین حرف هایش بود که نتوانسته بود بمن بگوید
و حالا هر سال نزدیک پاییز که میشود
غربت نبودش،تمام وجودم را دربر میگیرد...
دیدگاه ها (۷)

ما نسلی هستیم که یک روز وقتی به گذشته‌ی‌مان نگاه می‌کنیم می‌...

همیشه میگفت اگر مرا میخواهی،باید اخلاق گندَم را تحمل کنی.دو ...

بابا که داشت می‌مرد، فلج شده بود. یعنی قبل‌ترش یک‌بار فلجِ ن...

گاهی کنج خانه و به دور از هیاهوی این روزگار،دیواری به دور خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط