ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۷۱
دل مهربون چشمام تار شدن بود وارث مركز خيريه يكي از بچه هاي فينه.. وارثش اونجا رو به اسم زده منو میشناسه.. ذهنم مدام و پشت هم تکرار کرد منو میشناسه نمیتونستم نفس بکشم. اما اون قبر، ترینر، وکالت.. خيلي بيجون فرد و نیکول رو دیدم که تو راهرویی پیچ به زور نفسم رو بیرون دادم و خيلي بيجون و با نفس سنگین دنبالشون رفتم. پیچیدم که دیدم نیکول جلوی پنجره شیشه ای وایستاده و با غم و درد داخلش رو نگاه میکرد. فرد هم نگاهي انداخت و چيزي گفت ازش دور شد و از اون سمت راهرو رفت. نمیتونستم خوب نفس بکشم و بی اختیار پاهام منو کشیدن جلو... پردرد و لرزون رفتم جلو زیر شکمم تیر میکشید و بدنم کسل و بیجون بود.. اشفته با نفس هاي خيلي مقطع رفتم پشت سر نیکول وایستادم. اصلا متوجهم نشده بود. با ترس و فشار خيلي خيلي بدي از شيشه بزرگ روبروم به داخل اتاق نگاه کردم که از شدت وحشت قلبم اومد توي دهنم.. تمام وجودم توي يه لحظه و يهو فرو ریخت و تنم یخ کرد.. حس کردم دارم پس میوفتم. اشکم از چشمای گرد شده و داغونم پرت شد روي صورتم.. نه..نه خداي من.. وحشت زده و ناباور تند سرم رو به نه تکون دادم. این حقیقت نداره. من.. من به چشمام شك دارم.. این.. جیمین منه ؟ شوکه دستمو به دهنم واااي..واي خداا.. خودشه.. این گرفتم.
جیمینه.. داشتم خفه میشدم.. قلبم خيلي بد میتپید.. روبروم اونور شيشه ي اتاق بیمارستان جیمین رو میدیدم که با لباس ابي اسموني بيمارستان روي تختي دراز کشیده بود.. چشماش بسته بود و ماسك اكسيژن روي صورت بیحالش بود و کلي دستگاه اه بهش وصل بود. حس مرگ داشتم.. حتي نميتونستم پلک بزنم این واقعا جیمین منه.. تمام بدنم از شدت فشار و ترس و اضطراب داشت میلرزید اخ..خداا... داشتم آتیش میگرفت.. خواهش میکنم حالش خوب باشه.. با درد خيلي خيلي شديدي تو قلب و روحم دستم رو به سینه ام گرفتم و هق هق خيلي خفه و داغوني از گلوم خارج شد. انگار همه قلبم و وجودم روي اون تخت افتاده بود.. همه وجودم از درد تیر میکشید.. جیمین من..چي شده؟ چرا..چرا اینجاست؟ زبونم بند اومده بود. یه دفعه صداي فرد اومد که بهت زده گفت الا... سرمو به زور و زحمت کج کردم و نگاش کردم. با چشماي گرد و نفس سنگین دورتر ایستاده بود و ناراحت و خيلي شوکه و ترسیده نگام میکرد از شدت شوك و بهت نمیتونستم چیزی که میبینم رو باور کنم.. پردرد و داغون نگاهم رو به جیمین کشیدم و با وحشت به سینه اش نگاه کردم تا نفس کشیدنش رو کنترل کنم سینه اش اروم اروم بالا و پایین میشد..
( فصل سوم ) پارت ۵۷۱
دل مهربون چشمام تار شدن بود وارث مركز خيريه يكي از بچه هاي فينه.. وارثش اونجا رو به اسم زده منو میشناسه.. ذهنم مدام و پشت هم تکرار کرد منو میشناسه نمیتونستم نفس بکشم. اما اون قبر، ترینر، وکالت.. خيلي بيجون فرد و نیکول رو دیدم که تو راهرویی پیچ به زور نفسم رو بیرون دادم و خيلي بيجون و با نفس سنگین دنبالشون رفتم. پیچیدم که دیدم نیکول جلوی پنجره شیشه ای وایستاده و با غم و درد داخلش رو نگاه میکرد. فرد هم نگاهي انداخت و چيزي گفت ازش دور شد و از اون سمت راهرو رفت. نمیتونستم خوب نفس بکشم و بی اختیار پاهام منو کشیدن جلو... پردرد و لرزون رفتم جلو زیر شکمم تیر میکشید و بدنم کسل و بیجون بود.. اشفته با نفس هاي خيلي مقطع رفتم پشت سر نیکول وایستادم. اصلا متوجهم نشده بود. با ترس و فشار خيلي خيلي بدي از شيشه بزرگ روبروم به داخل اتاق نگاه کردم که از شدت وحشت قلبم اومد توي دهنم.. تمام وجودم توي يه لحظه و يهو فرو ریخت و تنم یخ کرد.. حس کردم دارم پس میوفتم. اشکم از چشمای گرد شده و داغونم پرت شد روي صورتم.. نه..نه خداي من.. وحشت زده و ناباور تند سرم رو به نه تکون دادم. این حقیقت نداره. من.. من به چشمام شك دارم.. این.. جیمین منه ؟ شوکه دستمو به دهنم واااي..واي خداا.. خودشه.. این گرفتم.
جیمینه.. داشتم خفه میشدم.. قلبم خيلي بد میتپید.. روبروم اونور شيشه ي اتاق بیمارستان جیمین رو میدیدم که با لباس ابي اسموني بيمارستان روي تختي دراز کشیده بود.. چشماش بسته بود و ماسك اكسيژن روي صورت بیحالش بود و کلي دستگاه اه بهش وصل بود. حس مرگ داشتم.. حتي نميتونستم پلک بزنم این واقعا جیمین منه.. تمام بدنم از شدت فشار و ترس و اضطراب داشت میلرزید اخ..خداا... داشتم آتیش میگرفت.. خواهش میکنم حالش خوب باشه.. با درد خيلي خيلي شديدي تو قلب و روحم دستم رو به سینه ام گرفتم و هق هق خيلي خفه و داغوني از گلوم خارج شد. انگار همه قلبم و وجودم روي اون تخت افتاده بود.. همه وجودم از درد تیر میکشید.. جیمین من..چي شده؟ چرا..چرا اینجاست؟ زبونم بند اومده بود. یه دفعه صداي فرد اومد که بهت زده گفت الا... سرمو به زور و زحمت کج کردم و نگاش کردم. با چشماي گرد و نفس سنگین دورتر ایستاده بود و ناراحت و خيلي شوکه و ترسیده نگام میکرد از شدت شوك و بهت نمیتونستم چیزی که میبینم رو باور کنم.. پردرد و داغون نگاهم رو به جیمین کشیدم و با وحشت به سینه اش نگاه کردم تا نفس کشیدنش رو کنترل کنم سینه اش اروم اروم بالا و پایین میشد..
- ۸۵۷
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط