پارت ۷۰۴
پارت ۷۰۴
با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر درد داشتم و نفسم سنگین بود که نمیتونستم
چشمامو باز کنم.
لرزون نفسم رو بیرون دادم.
اخ..
با هر نفس درد تو تنم .میپیچید
حس
کردم داره تیکه تیکه میشم..
با نفس خيلي سنگيني به زور چشمامو باز کردم که اشکم اروم از گوشه چشمم سر خورد پایین..
یه کم طول کشید تا چشمام به نور شدید اطرافم عادت
کنه
اما احساس دردم.. افتضاح بود.
به زور و خيلي داغون سعی کردم بدون تکون خوردن
نگاهم رو بچرخونم که
اخ..
لبخند پردردي رو لبم نشست و بغض خيلي پر از ذوقي به
گلوم چنگ زد..
جیمین عزیزم در حالیکه یه کوچولوي پتو پیچ شده رو تو اغوشش گرفته بود و اروم اروم باهاش حرف میزد و
میبوسید.
ذوق زده خیره نگاش کردم.
قلبم تند تند میزد.
اون..پسر منه؟
اخ..
قلبم پر از شادي غير منتظره اي شده بود اما خيلي درد
داشتم و لرزون پلک زدم..
گفت:الا
جیمین چرخید سمتم و وقتی دید چشمام بازه تند لبخند عميقي زد و با ذوق سریع اومد سمتم و مهربون.
جانم..به هوش اومدي؟
پردرد و بیجون لبهامو به هم فشردم و بي قرار و مضطرب سعي کردم کوچولوي بين پتوم رو ببینم..
جیمز با اشتیاق و عشق گفت: پسر کوچولومونو ببین
ماماني..
و اروم پتو رو کنار زد و پسرکم رو یه کم بلند کرد.
اخ.. اخ خدا...
قلبم ریخت..
نفسم خيلي سنگين شد..
این
عروسك مال منه؟
هق هق شديدي پر از ناباوري و شوق از گلوم خارج شد..
چقدر کوچولو بود.
این..کوچولوي شيرين واقعا تو شکم من بوده؟ جیمین با محبت گفت: جانم..
قرار به زور دستمو بلند کردم و گفتم بیارش جلوتر.. جیمین تند و با لبخند اومد جلو و گفت: چشم..
اومد کنارم و اروم پسرمو روی سینه ام گذاشت.
اخ..
اخ خداا...
بي
اختیار زدم زیر گریه که تمام بدنم تیر کشید.
صورتمو تو هم کشیدم و بوش کشیدم.
بوي..
بوي بهشت میداد..
اخ خداا...
جوري پر از لذت بودم که انگار قبل از این هیچ وقت معني
عشق و شادي و لذت رو نمیدونستم..
جیمین تند اشکم رو گرفت و شقیقه مو بوسید و گفت:خيلي درد داري خانومم؟
لرزون سر پسرکم رو بوسیدم و لبریز از احساسات
عاجزانه نالیدم جیمین..
تند گفت:الا جانم..
با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر درد داشتم و نفسم سنگین بود که نمیتونستم
چشمامو باز کنم.
لرزون نفسم رو بیرون دادم.
اخ..
با هر نفس درد تو تنم .میپیچید
حس
کردم داره تیکه تیکه میشم..
با نفس خيلي سنگيني به زور چشمامو باز کردم که اشکم اروم از گوشه چشمم سر خورد پایین..
یه کم طول کشید تا چشمام به نور شدید اطرافم عادت
کنه
اما احساس دردم.. افتضاح بود.
به زور و خيلي داغون سعی کردم بدون تکون خوردن
نگاهم رو بچرخونم که
اخ..
لبخند پردردي رو لبم نشست و بغض خيلي پر از ذوقي به
گلوم چنگ زد..
جیمین عزیزم در حالیکه یه کوچولوي پتو پیچ شده رو تو اغوشش گرفته بود و اروم اروم باهاش حرف میزد و
میبوسید.
ذوق زده خیره نگاش کردم.
قلبم تند تند میزد.
اون..پسر منه؟
اخ..
قلبم پر از شادي غير منتظره اي شده بود اما خيلي درد
داشتم و لرزون پلک زدم..
گفت:الا
جیمین چرخید سمتم و وقتی دید چشمام بازه تند لبخند عميقي زد و با ذوق سریع اومد سمتم و مهربون.
جانم..به هوش اومدي؟
پردرد و بیجون لبهامو به هم فشردم و بي قرار و مضطرب سعي کردم کوچولوي بين پتوم رو ببینم..
جیمز با اشتیاق و عشق گفت: پسر کوچولومونو ببین
ماماني..
و اروم پتو رو کنار زد و پسرکم رو یه کم بلند کرد.
اخ.. اخ خدا...
قلبم ریخت..
نفسم خيلي سنگين شد..
این
عروسك مال منه؟
هق هق شديدي پر از ناباوري و شوق از گلوم خارج شد..
چقدر کوچولو بود.
این..کوچولوي شيرين واقعا تو شکم من بوده؟ جیمین با محبت گفت: جانم..
قرار به زور دستمو بلند کردم و گفتم بیارش جلوتر.. جیمین تند و با لبخند اومد جلو و گفت: چشم..
اومد کنارم و اروم پسرمو روی سینه ام گذاشت.
اخ..
اخ خداا...
بي
اختیار زدم زیر گریه که تمام بدنم تیر کشید.
صورتمو تو هم کشیدم و بوش کشیدم.
بوي..
بوي بهشت میداد..
اخ خداا...
جوري پر از لذت بودم که انگار قبل از این هیچ وقت معني
عشق و شادي و لذت رو نمیدونستم..
جیمین تند اشکم رو گرفت و شقیقه مو بوسید و گفت:خيلي درد داري خانومم؟
لرزون سر پسرکم رو بوسیدم و لبریز از احساسات
عاجزانه نالیدم جیمین..
تند گفت:الا جانم..
- ۷۳۳
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط