Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love³²
بعد از اون برخوردِ ناخوشایند با جیمین، تصمیم گرفتم که از این موقعیت به نفعِ خودم استفاده کنم. نه برایِ ایجادِ دردسر بیشتر، بلکه برایِ اینکه بتونم واقعاً به جانگکوک نزدیک بشم و اون حسِ خواهر و برادری که میخواستم، شکل بگیره. این همون فرصتی بود که نیاز داشتم تا بدونِ ایجادِ شک بیشتر، اطلاعاتِ بیشتری به دست بیارم.
روز بعد، با یه پیامِ دوستانه به جانگکوک، پیشنهادِ یه کارِ مشترک رو دادم. این بار، به جایِ خرید و گشت و گذار، پیشنهاد دادم که رویِ یه پروژه تحقیقاتیِ مشترک کار کنیم؛ مثلاً جمعآوریِ اطلاعات در موردِ یه موضوعِ تاریخیِ کمتر شناخته شده برایِ یکی از درسهایِ دانشگاه. جانگکوک، که انگار از اون اتفاقِ روزِ قبل ناراحت بود، با خوشحالی پذیرفت.
*روزهایِ بعد، تبدیل به جلساتِ کاریِ طولانی و پر از خنده شد. ساعتها در کتابخونه، یا در گوشهای دنج از کافهیِ دانشگاه، غرقِ در تحقیق و گفتگو بودیم. جانگکوک، با تمامِ وجودش درگیرِ این پروژه شده بود و کمکم، اون حالتِ تدافعیِ اولیهاش از بین رفت. از علایقِ مشترکمون، از خاطراتِ بچگیمون، از آرزوهامون حرف میزدیم. انگار که سالهاست همدیگه رو میشناسیم.*
یه روز که داشتیم رویِ یه مطلبِ پیچیده کار میکردیم، جانگکوک ناگهان مکث کرد و گفت:
- میدونی، تو خیلی شبیهِ خواهرِ گمشدهیِ منی. همیشه دلم میخواست یکی مثلِ تو رو داشته باشم. کسی که بتونم بهش اعتماد کنم و هر حرفی رو بهش بزنم.
*حرفش، درست همون چیزی بود که منتظرش بودم. لبخندی زدم و گفتم:*
+ منم همین احساس رو دارم، جانگکوک. انگار که سالهاست همدیگه رو میشناسیم. تو هم برام مثلِ یه برادرِ واقعی شدی.
*از اون روز به بعد، رابطهمون شکلِ دیگهای پیدا کرد. دیگه فقط همکار نبودیم، بلکه یه تکیهگاهِ امن برایِ همدیگه شده بودیم. حتی وقتی جیمین رو میدیدم، دیگه اون حسِ قبلی رو نداشتم. یه جورایی، انگار که اون رابطه، دیگه فقط یه بازیِ ساده نبود. اما مشکل اینجا بود که جیمین، این نزدیکیِ ما رو جورِ دیگهای میدید.*
بارها و بارها، وقتی من و جانگکوک رو با هم میدید، قیافهاش در هم میرفت. گاهی پیامکهایِ کنایهآمیز میداد، گاهی هم بدونِ دلیل، تلفنم رو جواب نمیداد. یه بار که به طورِ اتفاقی همدیگه رو تویِ دانشگاه دیدیم، جیمین با چشمهایی پر از سوال و شاید کمی اتهام، پرسید:
- چقدر صمیمی شدین شما دو تا؟ از کی اینقدر نزدیک شدین؟
*سعی کردم با خونسردی جواب بدم:*
+ جانگکوک؟ اون فقط یه دوستِ خیلی خوبه، جیمین. مثلِ یه برادر برام میمونه. ما داریم رویِ یه پروژه با هم کار میکنیم.
*جوابم، انگار که بیشتر عصبانیش کرد. با پوزخندی تلخ گفت:*
- آره، حتماً! پروژه…
*و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ ادامهیِ حرفم بمونه، رفت. فهمیدم که این حسادت، هر روز بیشتر و بیشتر میشه و جیمین، داره ما رو در یه دنیایِ دیگه میبینه. دنیایی که من و جانگکوک، نه خواهر و برادر، بلکه…*
*از یه طرف، از اینکه تونسته بودم اون حسِ خواهر و برادری رو بینِ خودم و جانگکوک ایجاد کنم، خوشحال بودم. این حسِ اعتماد، به من اجازه میداد که خیلی راحتتر در موردِ اون "عملیاتِ مخفی" ازش سوال کنم. اما از طرفِ دیگه، این پیامدهایِ ناخواستهای که رویِ رابطهیِ من و جیمین داشت، نگرانم میکرد. آیا این بازی، بهایِ سنگینی نداشت؟*
ادامه دارد...
Sweet Love³²
بعد از اون برخوردِ ناخوشایند با جیمین، تصمیم گرفتم که از این موقعیت به نفعِ خودم استفاده کنم. نه برایِ ایجادِ دردسر بیشتر، بلکه برایِ اینکه بتونم واقعاً به جانگکوک نزدیک بشم و اون حسِ خواهر و برادری که میخواستم، شکل بگیره. این همون فرصتی بود که نیاز داشتم تا بدونِ ایجادِ شک بیشتر، اطلاعاتِ بیشتری به دست بیارم.
روز بعد، با یه پیامِ دوستانه به جانگکوک، پیشنهادِ یه کارِ مشترک رو دادم. این بار، به جایِ خرید و گشت و گذار، پیشنهاد دادم که رویِ یه پروژه تحقیقاتیِ مشترک کار کنیم؛ مثلاً جمعآوریِ اطلاعات در موردِ یه موضوعِ تاریخیِ کمتر شناخته شده برایِ یکی از درسهایِ دانشگاه. جانگکوک، که انگار از اون اتفاقِ روزِ قبل ناراحت بود، با خوشحالی پذیرفت.
*روزهایِ بعد، تبدیل به جلساتِ کاریِ طولانی و پر از خنده شد. ساعتها در کتابخونه، یا در گوشهای دنج از کافهیِ دانشگاه، غرقِ در تحقیق و گفتگو بودیم. جانگکوک، با تمامِ وجودش درگیرِ این پروژه شده بود و کمکم، اون حالتِ تدافعیِ اولیهاش از بین رفت. از علایقِ مشترکمون، از خاطراتِ بچگیمون، از آرزوهامون حرف میزدیم. انگار که سالهاست همدیگه رو میشناسیم.*
یه روز که داشتیم رویِ یه مطلبِ پیچیده کار میکردیم، جانگکوک ناگهان مکث کرد و گفت:
- میدونی، تو خیلی شبیهِ خواهرِ گمشدهیِ منی. همیشه دلم میخواست یکی مثلِ تو رو داشته باشم. کسی که بتونم بهش اعتماد کنم و هر حرفی رو بهش بزنم.
*حرفش، درست همون چیزی بود که منتظرش بودم. لبخندی زدم و گفتم:*
+ منم همین احساس رو دارم، جانگکوک. انگار که سالهاست همدیگه رو میشناسیم. تو هم برام مثلِ یه برادرِ واقعی شدی.
*از اون روز به بعد، رابطهمون شکلِ دیگهای پیدا کرد. دیگه فقط همکار نبودیم، بلکه یه تکیهگاهِ امن برایِ همدیگه شده بودیم. حتی وقتی جیمین رو میدیدم، دیگه اون حسِ قبلی رو نداشتم. یه جورایی، انگار که اون رابطه، دیگه فقط یه بازیِ ساده نبود. اما مشکل اینجا بود که جیمین، این نزدیکیِ ما رو جورِ دیگهای میدید.*
بارها و بارها، وقتی من و جانگکوک رو با هم میدید، قیافهاش در هم میرفت. گاهی پیامکهایِ کنایهآمیز میداد، گاهی هم بدونِ دلیل، تلفنم رو جواب نمیداد. یه بار که به طورِ اتفاقی همدیگه رو تویِ دانشگاه دیدیم، جیمین با چشمهایی پر از سوال و شاید کمی اتهام، پرسید:
- چقدر صمیمی شدین شما دو تا؟ از کی اینقدر نزدیک شدین؟
*سعی کردم با خونسردی جواب بدم:*
+ جانگکوک؟ اون فقط یه دوستِ خیلی خوبه، جیمین. مثلِ یه برادر برام میمونه. ما داریم رویِ یه پروژه با هم کار میکنیم.
*جوابم، انگار که بیشتر عصبانیش کرد. با پوزخندی تلخ گفت:*
- آره، حتماً! پروژه…
*و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ ادامهیِ حرفم بمونه، رفت. فهمیدم که این حسادت، هر روز بیشتر و بیشتر میشه و جیمین، داره ما رو در یه دنیایِ دیگه میبینه. دنیایی که من و جانگکوک، نه خواهر و برادر، بلکه…*
*از یه طرف، از اینکه تونسته بودم اون حسِ خواهر و برادری رو بینِ خودم و جانگکوک ایجاد کنم، خوشحال بودم. این حسِ اعتماد، به من اجازه میداد که خیلی راحتتر در موردِ اون "عملیاتِ مخفی" ازش سوال کنم. اما از طرفِ دیگه، این پیامدهایِ ناخواستهای که رویِ رابطهیِ من و جیمین داشت، نگرانم میکرد. آیا این بازی، بهایِ سنگینی نداشت؟*
ادامه دارد...
- ۳۶۳
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط