{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Sweet Love

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love³⁰



تصمیم گرفتم فعلاً سکوت کنم. گفتنِ ماجرا به جیمین، شاید اوضاع رو پیچیده‌تر می‌کرد و من هنوز نمی‌دونستم اون‌ها چقدر حقیقت رو از من پنهان کردن. اما لازم بود یه حرکتی بکنم. کیونگ‌می، تهیونگ، جانگکوک… این‌ها دیگه فقط اسم نبودن، بلکه مهره‌هایی بودن تویِ یه بازیِ خطرناک که من تازه اولِ راه بودم.

روز بعد، با یه بهونه‌یِ الکی (مثلاً پرسیدنِ یه سوالِ درسیِ پیچیده) به دانشگاه رفتم و سعی کردم پیداشون کنم. اول جانگکوک رو دیدم که داشت از کتابخونه خارج می‌شد.

+ سلام جانگکوک! ببخشید وقتت رو می‌گیرم، ولی واقعاً به کمکت نیاز دارم. یه مسئله‌یِ پیچیده تویِ درسِ [اسمِ درسِ نامعلوم] هست که اصلاً نمی‌فهمم.

جانگکوک که انگار از دیدنم تعجب کرده بود، با لبخندی مردد جواب داد:

- سلام! آره، حتماً. چی شده؟

*همونطور که با هم به سمتِ کافه‌یِ دانشگاه می‌رفتیم، سعی کردم سر صحبت رو باز کنم و به طورِ نامحسوس، اطلاعاتی به دست بیارم.*

+ راستی، دیروز تهیونگ رو دیدم. داشت با تلفن صحبت می‌کرد، یه چیزایی در موردِ "بچه‌یِ یارو" و "دانشگاه" می‌گفت. خیلی عجیب بود. نکنه درگیرِ یه پروژه‌یِ خاص هستید؟

جانگکوک لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش رو تویِ کافه چرخوند و بعد با صدایی کمی آهسته‌تر گفت:

- آره، یه جورایی. یه پروژه‌یِ تحقیقاتیه. ولی خیلی محرمانه است. بهتره زیاد در موردش حرف نزنیم. مخصوصاً اینجا.

*مکثِ کوتاه و نگاهِ گذراش به اطراف، یعنی همه‌چیز اونقدرها هم که می‌گفت، "تحقیقاتی" ساده نبود. قبل از اینکه بتونم سوالِ دیگه‌ای بپرسم، گوشیش زنگ خورد. خودش بود. جیمین.*

- الو؟ … آره، با خودشه. … چی؟ الان؟ … باشه، می‌فهمم. … نگران نباش، حواسم هست. … فعلاً.

*گوشی رو قطع کرد و با یه لبخندِ کج و معوج برگشت سمتم.*

- خب، انگار کار پیش اومده. جیمین گفت باید زودتر برم. ولی اگه کمکی از دستم برمیاد، بهم بگو.

*بعد از این حرف، با عجله رفت. از لحنش معلوم بود که جیمین از دیدنِ من و جانگکوک با هم، خیلی خوشحال نشده. این همون چیزی بود که می‌خواستم. حالا باید این موقعیت رو با احتیاط ادامه می‌دادم.*

چند روز بعد، دوباره با جانگکوک قرار گذاشتم، این بار به بهونه‌یِ رفتن به یه نمایشگاهِ هنری که اتفاقاً می‌دونستم جیمین علاقه‌ای بهش نداره. سعی کردم بیشتر از خودم بگم، از علایقم، از رویاهام… و در مقابل، بیشتر به حرف‌هایِ جانگکوک گوش دادم. اون هم کم‌کم یخ‌زده بود و از علاقه‌اش به موسیقی و عکاسی می‌گفت. ماجرا داشت جالب می‌شد، تا اینکه…

**پیامک از جیمین:**

"کجایی؟ نزدیکِ کتابخونه‌ام. دیدمت با جانگکوک."

*قلبم فرو ریخت. پیامش کوتاه و خالی از احساس بود، اما لحنِ خشمگینش کاملاً مشخص بود. انگار تمامِ دنیا رویِ سرم خراب شده بود.*

**پاسخِ من:**

"سلام جیمین. داشتم با جانگکوک در موردِ یه پروژه مهم صحبت می‌کردم. تموم شد، الان میام پیشت."

*سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم، ولی می‌دونستم که دارم واردِ یه بازیِ خطرناک‌تر می‌شم. بازی‌ای که در اون، عشق، دروغ، و ماموریت‌هایِ مخفی، در هم تنیده شده بودن. آیا این نزدیکیِ من به جانگکوک، باعثِ استحکامِ رابطه‌ام با جیمین می‌شد؟ یا اون رو از من دورتر می‌کرد؟*



ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³¹بعد از اون پیامکِ ...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³²بعد از اون برخوردِ...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love²⁹**فصلِ بعد: سایه‌ه...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love²⁸*چند دقیقه بعد، در...

ازذواج قرار دادی ۲۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط