{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

🍁Part_13🍁
🦇❤️آغوش گرم تو❤️🦉

🦉دیانا🦉
درو باز کردم یکم طول کشید تا بیان
بالا چون میخواستن وسایلشونو در بیارن
از تو ماشین چن مین بعد اومدن بالا
پریدم دوتاشونو باهم بغل کردم گفتم سلاااااام❤️❤️😘
اونام بغلم کردن
خدا رو شکر امروز قرار بود عصر بیان وگرنه
اصل وقت نمیکردم خونه رو یکم مرتب کنم🙄
رفتیم تو نشستیم مامان اینا از سفرشون
واسم گفتن و اون روز تو فروشگاه و خلاصه
همع چیزو گفتن
ساعت 7:30 بود مامان پاشد رفت تو آشپزخونه
شام آماده کنع گفتم
(اسم مامانش مهناز اسم باباش آرش)
دیانا:مامان خسته این تارع از راه رسیدین
بزا غذا سفارش بدیم
مهناز(مامانش):آخ گل گفتی 😂
دیانا:قبلا خار میگفتم😂(🤦‍♀️🤦‍♀️😂)
آرش(باباش):😂😂 دخترم ب خودم رفته اینقد
نمکدونع😂
دیانا:بابا مطمئنی من ب ت رفتم؟ مطمئنی ت ب من نرفتی😂(این چ کوفتی بود پروندم هعی روزگار🤦‍♀️😂)
آرش:😐😐😐😐 جاااان😑😑 در خل مغزم خودت فهمیدی چی گفتی
دیانا:😂😂
مهناز:بسع دیگع یکی زنگ بزنع غذا بیارن مردیم
از گشنگی😑
دیانا:بش باو....زنگ زدم چلو کباب سفارش
دادم نیم ساعت بعد آوردن
تا خوردیم ساعت'8:15 بود و تا من بخ بخ
(منظورم همون بدبختع😂) ظرفارو جمع کنم و بشورم ساعت9:00بود😐
شستم رفتم نشستم سر مبل کنار مامان و بابا
مهناز:خسته نباشی
دیانا:اتفاقا خعلی خسته عم😮‍💨
آرش:کوه ک نکندی دو تا ظرف شستی
دیانا: واقعا مرصی از صداقت بابا😐
مهناز:کل کل نکنین پاشین بخوابیم ک بلانسبت
خر خسته عیم😂(😐)
دیانا:آخ خار گفتی مامان
مهناز:زهر ماررررر دیانا😑
ارش:🤣🤣
دیانا:رفتیم خوابیدیم🥱😴


❤️❤️❤️

لایک وکامنت فراموش نشع😉
عه وا اومد😐😂
دیدگاه ها (۰)

🍁Part_14🍁🦇❤️آغوش گرم تو❤️🦉🍃صبح روز جمعه🍃(البته ظهر🙄)🦉دیانا🦉س...

🍁Part_15🍁🦇❤️آغوش گرم تو❤️🦉🦇ارسلان🦇من پشت در وایسادم یکم بعد ...

🍁Part_12🍁🦇❤️آغوش گرم تو❤️🦉🍃سه روز بعد🍃🦇ارسلان🦇امروز میخواستم...

🍁Part_11🍁🦇❤️آغوش گرم تو❤️🦉🦉دیانا🦉چراغ قوه گوشیو روشن کردم رف...

رمان راز ناشناخته part:۴ویو هیونا بعد از اینکه فیلم و تموم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط