تک پارتیـ² (آخر)
تک پارتیـ² (آخر)
یونگی: اگه حالا هم نمیومدم تو واقعا میخواستی ازدواج کنی؟
جیمین: ارهه( با داد ـ بغض) چون تو منو خورد کردی من دیونت بودم ولی تو خیلی راحت گذاشتی رفتی منو با اون همه مهمون تنها گذاشتی فقط میخوام بدونم چرا ؟ چرا باید منو خورد میکردی؟؟؟ غیر از اینه که از اولم علاقه ای بهم نداشتی فقط میخواستی با احساساتم بازی کنی
یونگی: خفه شو( با صدای بلند )
یونگی: ببخشید ولی اخه تو هیچی نمیدونی چطور ممکنه من دوست نداشته باشم ؟
جیمین: اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی چرا یه کاری کردی عاشق یه غریبه بشم
یونگی: چی؟؟
جیمین: درست شنیدی من از مینهو خوشم میاد بعد از تو بهش علاقه مند شدم
یونگی: دِ
ِ آخه لعنتی من اون شب تصادف کردم تو بیمارستان بودم من سه سال تو کما بودم اونوقت تو بدون اینکه دلیل نبودنمو بدونی عروسی کردی و الانم میگی عاشق مینهویی؟؟؟؟؟؟
ماتم برد اون تصادف کرده بود؟ رفته بود تو کما ؟ پس چرا نونا و پدرم گفتن اون رفته خارج از کشور
جیمین: یونگی من....
یونگی: هیچی هیچی نگو حرفایی که باید میزدیو زدی ولی اشتباه کردی حتی اگه عاشق مینهو هم باشی قرار نیست جز من با کسی باشی
جیمین: دروغ گفتم
یونگی: چیـ؟
جیمین: راجب علاقم به مینهو
یونگی: یه سوال ازت میپرسم اگه جوابت مثبت بود گذشته رو فراموش میکنیم و دوباره از نو شروع میکنیم
و اگه جوابت منفی بود همین الان دور میزنم و برمیگردم عمارتت
هنوز ته ته قلبت واسه من جا هست؟
جیمین چند دقیقه سکوت کرد جوابش معلوم بود در واقع اون هیچوقت یونگی رو از قلبش بیرون نکرده بود
جیمین: خودت چی فک میکنی؟
یونگی خندید و گفت: فک کنم دوباره باید حلقه بخریم
جیمین: درسته حلقه مرواریدی
یونگی: من شوهرتم پس من حلقه میگیرم
جیمین : هع صد من بده اش به همین خیال باش باید حلقه مرواریدی که گرفتمو بندازی
یونگی: باشه جوجه من
جیمین: عع جوجه خودتی
یونگی: نه تویی
هردوشون خندیدن و نفهمیدن کی لباشون قفل هم شد .
راوی : پس از یونگی و جیمین با هم ازدواج کردن و زندگی شادی رو شروع کردن
مینهو و نونا عاشق هم شدن ، پدر جیمین و پدر یونگی صلح کردن و تجارتشون رو با هم آغاز کردن
پایانـ
نویسنده: خوب این تک پارتی هم تموم شد امشب چند پارتی از تهکوک میزارم البته ایده ای ندارم اگه موضوعی داشتین بگین🤍
یونگی: اگه حالا هم نمیومدم تو واقعا میخواستی ازدواج کنی؟
جیمین: ارهه( با داد ـ بغض) چون تو منو خورد کردی من دیونت بودم ولی تو خیلی راحت گذاشتی رفتی منو با اون همه مهمون تنها گذاشتی فقط میخوام بدونم چرا ؟ چرا باید منو خورد میکردی؟؟؟ غیر از اینه که از اولم علاقه ای بهم نداشتی فقط میخواستی با احساساتم بازی کنی
یونگی: خفه شو( با صدای بلند )
یونگی: ببخشید ولی اخه تو هیچی نمیدونی چطور ممکنه من دوست نداشته باشم ؟
جیمین: اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی چرا یه کاری کردی عاشق یه غریبه بشم
یونگی: چی؟؟
جیمین: درست شنیدی من از مینهو خوشم میاد بعد از تو بهش علاقه مند شدم
یونگی: دِ
ِ آخه لعنتی من اون شب تصادف کردم تو بیمارستان بودم من سه سال تو کما بودم اونوقت تو بدون اینکه دلیل نبودنمو بدونی عروسی کردی و الانم میگی عاشق مینهویی؟؟؟؟؟؟
ماتم برد اون تصادف کرده بود؟ رفته بود تو کما ؟ پس چرا نونا و پدرم گفتن اون رفته خارج از کشور
جیمین: یونگی من....
یونگی: هیچی هیچی نگو حرفایی که باید میزدیو زدی ولی اشتباه کردی حتی اگه عاشق مینهو هم باشی قرار نیست جز من با کسی باشی
جیمین: دروغ گفتم
یونگی: چیـ؟
جیمین: راجب علاقم به مینهو
یونگی: یه سوال ازت میپرسم اگه جوابت مثبت بود گذشته رو فراموش میکنیم و دوباره از نو شروع میکنیم
و اگه جوابت منفی بود همین الان دور میزنم و برمیگردم عمارتت
هنوز ته ته قلبت واسه من جا هست؟
جیمین چند دقیقه سکوت کرد جوابش معلوم بود در واقع اون هیچوقت یونگی رو از قلبش بیرون نکرده بود
جیمین: خودت چی فک میکنی؟
یونگی خندید و گفت: فک کنم دوباره باید حلقه بخریم
جیمین: درسته حلقه مرواریدی
یونگی: من شوهرتم پس من حلقه میگیرم
جیمین : هع صد من بده اش به همین خیال باش باید حلقه مرواریدی که گرفتمو بندازی
یونگی: باشه جوجه من
جیمین: عع جوجه خودتی
یونگی: نه تویی
هردوشون خندیدن و نفهمیدن کی لباشون قفل هم شد .
راوی : پس از یونگی و جیمین با هم ازدواج کردن و زندگی شادی رو شروع کردن
مینهو و نونا عاشق هم شدن ، پدر جیمین و پدر یونگی صلح کردن و تجارتشون رو با هم آغاز کردن
پایانـ
نویسنده: خوب این تک پارتی هم تموم شد امشب چند پارتی از تهکوک میزارم البته ایده ای ندارم اگه موضوعی داشتین بگین🤍
- ۳۱.۶k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط