Rz prpr
Rz prpr ⁹
تهیونگ: من هیچ حسی بهت ندارم
کوک: چی
تهیونگ: من عاشق فریدام
کوک: ولی ولی تو خودت گفتی عاشقمی
تهیونگ: همش دروغ بود
با جیغ از خواب پریدم انگار تو خواب گریه کرده بودم بالشتم خیس بود مگه چه خوابی دیده بودم( بیاین فک کنیم خوابشو یادش نیست)
به تقویم نگاه کردم امروز کافه تعطیل بود
رفتم تو سالن جین هنوز متوجه حضور من نشده بود و داشت با نامجون حرف میزد
جین: کارت چقد دیگه طول میکشه؟؟
اهه خیلی دلم برات تنگ شده تا یه ماه دیگه من فسیل شدم آخه ....
کوک: سلام صبحت بخیر
جین سه متر پرید هوا
جین: من بعدا بهت زنگ میزنم فعلا مراقب خودت باش
کوک: با نامجون حرف میزدی؟
جین: آره
کوک: نگفت کی برمیگردن؟
جین: حدودا یه ماه دیگه راستی کوک امروز چکاره ای ؟
کوک: کار خاصی ندارم
جین: منو فیلیکس میخواییم بریم کوه نوردی میای؟
کوک: اره چرا که نه
جین: خوبه پس برو آماده شو
کوک رفت تو اتاقش چنتا پیام از تهیونگ داشت
- خرس عسلیم امروز میای بریم شهر بازی؟
نمیدونست چی جواب بده از یه طرف قرار بود با جین بره کوهنوردی و از یه طرفم دوست داشت با تهیونگ بره شهر بازی
فکری به ذهنش رسید
+ باشه
- اوکی عشقم اونجا میبینمت
سریع آماده شد و رفت بیرون
کوک: جین میشه بجاش بریم شهر بازی ؟
جین: فکر خوبیه بریم
منو جین با ماشین من رفتیم به شهر بازی که رسیدیم جین دنبال دوستش بود و من دنبال تهیونگ
جین دستمو کشید و گفت: آنها بیا فیلیکسو پیدا کردم اونجاست پیش چرخ و فلکه
کوک: اونجا که دونفر هست
جین: یعنی کیو با خودش آورده
داشتم پیام تهیونگو میخوندم که صدای اشنایی گفت : کوک
سر چرخوندم و هیون و فیلیکس رو در حالی که دست همو گرفته بودن دیدم
جین که بیشتر از من متعجب بود گفت: فیلیکس یعنی تو و هیون ؟
فیلیکس: آره با همیم
کوک: هیون کشتمت حالا رل میزنی به من نمیگی بطری ابو برداشتم و افتادم دنبال هیون
حالا جین دنبال فیلیکس بود و من دنبال هیون
هیون: وای دیگه نمیتونم بدوم نفس کم آوردم
کوک: آخه بیشعور چرا به من نگفتی نامزد گرفتی؟
هیون: خیلی سریعتر شد یادم رفت بگم
فیلیکس: راست میگه همین چند هفته پیش عاشق هم شدیم
یهو یادم افتاد با تهیونگ قرار گذاشته بودم
کوک: بچها من الان میام اگه دیر کردم تنهایی سوار ترن بشین سریع دوییدم سمت در شهر بازی
و به تهیونگ زنگ زدم
کوک: تهیونگ کجایی؟
تهیونگ: پشت سرتم
کوک برگشت و با خوشحالی تهیونگو بغل کرد( بچم چه زود عاشق شد)
کوک: فک کردم نیومدی
تهیونگ: مگه میشه نیام
کوک : خوب حالا چی سوار بشیم؟
تهیونگ: ترن وحشت چطوره؟
کوک آب دهنشو قورت داد و با استرس به تهیونگ نگاه کرد از بچگی از اون دستگاه میترسید هر وقت با یونگی میومد شهر بازی سوار اون دستگاه نمیشد
تهیونگ: چیه؟ نکنه میترسی ازش؟
کوک: چی نه نه اصلا
تهیونگ: خب پس بیا بریم
و دست کوک رو گرفت و به سمت بلیط فروشی دوید
دستگاه آروم حرکت کرد کوک محکم دست تهیونگو گرفته بود
یکدفعه دستگاه بالا رفت و با سرعت زیاد پایین اومد
کوک لرزید تهیونگ که ترس کوکو دیده بود آروم بغلش کرد و بهش گفت: نترس عزیزکم من اینجام من مراقبتم
کوک دیگه نلرزید حرف تهیونگ تا وجودش اثر کرد کم کم داشت یه حسی بهش دست میداد یه حسی دقیقا مثل عشق
تهیونگ: من هیچ حسی بهت ندارم
کوک: چی
تهیونگ: من عاشق فریدام
کوک: ولی ولی تو خودت گفتی عاشقمی
تهیونگ: همش دروغ بود
با جیغ از خواب پریدم انگار تو خواب گریه کرده بودم بالشتم خیس بود مگه چه خوابی دیده بودم( بیاین فک کنیم خوابشو یادش نیست)
به تقویم نگاه کردم امروز کافه تعطیل بود
رفتم تو سالن جین هنوز متوجه حضور من نشده بود و داشت با نامجون حرف میزد
جین: کارت چقد دیگه طول میکشه؟؟
اهه خیلی دلم برات تنگ شده تا یه ماه دیگه من فسیل شدم آخه ....
کوک: سلام صبحت بخیر
جین سه متر پرید هوا
جین: من بعدا بهت زنگ میزنم فعلا مراقب خودت باش
کوک: با نامجون حرف میزدی؟
جین: آره
کوک: نگفت کی برمیگردن؟
جین: حدودا یه ماه دیگه راستی کوک امروز چکاره ای ؟
کوک: کار خاصی ندارم
جین: منو فیلیکس میخواییم بریم کوه نوردی میای؟
کوک: اره چرا که نه
جین: خوبه پس برو آماده شو
کوک رفت تو اتاقش چنتا پیام از تهیونگ داشت
- خرس عسلیم امروز میای بریم شهر بازی؟
نمیدونست چی جواب بده از یه طرف قرار بود با جین بره کوهنوردی و از یه طرفم دوست داشت با تهیونگ بره شهر بازی
فکری به ذهنش رسید
+ باشه
- اوکی عشقم اونجا میبینمت
سریع آماده شد و رفت بیرون
کوک: جین میشه بجاش بریم شهر بازی ؟
جین: فکر خوبیه بریم
منو جین با ماشین من رفتیم به شهر بازی که رسیدیم جین دنبال دوستش بود و من دنبال تهیونگ
جین دستمو کشید و گفت: آنها بیا فیلیکسو پیدا کردم اونجاست پیش چرخ و فلکه
کوک: اونجا که دونفر هست
جین: یعنی کیو با خودش آورده
داشتم پیام تهیونگو میخوندم که صدای اشنایی گفت : کوک
سر چرخوندم و هیون و فیلیکس رو در حالی که دست همو گرفته بودن دیدم
جین که بیشتر از من متعجب بود گفت: فیلیکس یعنی تو و هیون ؟
فیلیکس: آره با همیم
کوک: هیون کشتمت حالا رل میزنی به من نمیگی بطری ابو برداشتم و افتادم دنبال هیون
حالا جین دنبال فیلیکس بود و من دنبال هیون
هیون: وای دیگه نمیتونم بدوم نفس کم آوردم
کوک: آخه بیشعور چرا به من نگفتی نامزد گرفتی؟
هیون: خیلی سریعتر شد یادم رفت بگم
فیلیکس: راست میگه همین چند هفته پیش عاشق هم شدیم
یهو یادم افتاد با تهیونگ قرار گذاشته بودم
کوک: بچها من الان میام اگه دیر کردم تنهایی سوار ترن بشین سریع دوییدم سمت در شهر بازی
و به تهیونگ زنگ زدم
کوک: تهیونگ کجایی؟
تهیونگ: پشت سرتم
کوک برگشت و با خوشحالی تهیونگو بغل کرد( بچم چه زود عاشق شد)
کوک: فک کردم نیومدی
تهیونگ: مگه میشه نیام
کوک : خوب حالا چی سوار بشیم؟
تهیونگ: ترن وحشت چطوره؟
کوک آب دهنشو قورت داد و با استرس به تهیونگ نگاه کرد از بچگی از اون دستگاه میترسید هر وقت با یونگی میومد شهر بازی سوار اون دستگاه نمیشد
تهیونگ: چیه؟ نکنه میترسی ازش؟
کوک: چی نه نه اصلا
تهیونگ: خب پس بیا بریم
و دست کوک رو گرفت و به سمت بلیط فروشی دوید
دستگاه آروم حرکت کرد کوک محکم دست تهیونگو گرفته بود
یکدفعه دستگاه بالا رفت و با سرعت زیاد پایین اومد
کوک لرزید تهیونگ که ترس کوکو دیده بود آروم بغلش کرد و بهش گفت: نترس عزیزکم من اینجام من مراقبتم
کوک دیگه نلرزید حرف تهیونگ تا وجودش اثر کرد کم کم داشت یه حسی بهش دست میداد یه حسی دقیقا مثل عشق
- ۱۲.۸k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط