قصـــهٔ درد دل و غصـــهٔ شبهای دراز
قصـــهٔ درد دل و غصـــهٔ شبهای دراز
صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز
محرمی نیست که با او به کنار آرم روز
مونسی نیست که با وی به میان آرم راز
در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز
خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام
یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز
بینیازی ندهد دهر، خـدایـا تو بده
سازگاری نکند خلق، خدایا تو بساز
از سر لطف دل خستهٔ بیچاره من
بنواز ای کرم عـام تو بیچـاره نـواز
صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز
محرمی نیست که با او به کنار آرم روز
مونسی نیست که با وی به میان آرم راز
در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز
خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام
یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز
بینیازی ندهد دهر، خـدایـا تو بده
سازگاری نکند خلق، خدایا تو بساز
از سر لطف دل خستهٔ بیچاره من
بنواز ای کرم عـام تو بیچـاره نـواز
- ۶۵۳
- ۲۷ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط